نشانی
کنار خیابان ایستاده ام مرد پرسید :نشانی ات را به من بده
من اشاره کردم
ان جا زن مهربانی هست که دستهایت را می بوسد ...فردا از پله ها بالا برو ... بنشین ...برایت چای
می آورم ...
زن قول داد برایت نامه خواهد نوشت ...نامه را به دامنم سنجاق کن.
از پله ها که پایین می روی زن فریاد می زند.
مرد هنوز کنار خیابان ایستاده بود...
اندیشه های تو در زندگی من بالا و پایین می رود .
+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه
1388/04/12 و ساعت 2:46 قبل از ظهر |