تو در های هوی دلم ایستاده ای
از پشت پنجره ترا خواب می بینم
ای کاش نیامده بودی و لیوان چایت را بر نداشته بودی و هزار خم به ابروی ما ننداخته بودی.
اما نازنینم
تو آمده بودی.
بچه ها در خانه بازی میکردند و با صدای بلند میخندیدند و زن آشپزی می کرد و رویای یک خانه و دو پنجره را درلیوان های چای می شست.
هوا تاریک می شد و زن به دنبال هر پنجره اش از این خیابان به آن خیابان می دوید و بچه ها در خانه بازی میکردند و بلند و بلند می خندیدند .
مرد رو به زن کرد و گفت: هر کدام از پنجره ها را دوست داشتی بگو ...اشاره کن .
....من تنها سقفی میخواهم تا در زیر آن بگویم که تا کجا دوستت دارم .
+ نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه
1388/04/07 و ساعت 1:38 قبل از ظهر |