تبليغاتX
> هزار نامه عاشقانه
تو در های هوی دلم ایستاده ای
از پشت پنجره ترا خواب می بینم

ای کاش نیامده بودی و لیوان چایت را بر نداشته بودی و هزار خم به ابروی ما ننداخته بودی.

اما نازنینم

تو آمده بودی.

بچه ها در خانه بازی میکردند و با صدای بلند میخندیدند و زن آشپزی می کرد و رویای یک خانه و دو پنجره را درلیوان های چای  می شست. 

هوا تاریک می شد و زن به دنبال هر پنجره اش از این خیابان به آن خیابان می دوید و بچه ها در خانه بازی میکردند و بلند و بلند می خندیدند .

مرد رو به زن کرد و گفت: هر کدام از پنجره ها را دوست داشتی بگو  ...اشاره کن .

....من تنها سقفی میخواهم تا در زیر آن  بگویم که تا کجا دوستت دارم .


+ نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه 1388/04/07 و ساعت 1:38 قبل از ظهر |