گفتی دور حیاط خانه ام دیوار ساخته ام ...برای قرار بیقراری هامان دیگر چه میخواهی؟
گفتم : دو دیوار اتاق هامان
..... دو پنجره باز
..... دو پرده نازک آویخته
..... دو دو صندلی رو به روی هم
..... دو لیوان چای داغ
..... دوبالش برای هنگامی که میخواهیم دراز بکشیم و به سقف رویا هامان خیره شویم
..... دو قدم تا فاصله بینمان را شتابان بردارم
..... دو چشم که در آستانه حضورت اشک ببارد
..... دو دست برای در آغوش گرفتن همه تنهایی هایت
..... قشنگی یک لبخند
..... دودست تو ... دو نگاه مهربانت ... قشنگی لبخندت
..... یک سقف برای رو یا هامان
..... یک کتاب
..... یک آیینه
..... و صدای خنده های تو.
+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه
1388/03/29 و ساعت 1:8 قبل از ظهر |