لیوان چای از دست من افتاد وشکست .
شنبه بود ...تو بگو نامه های گم شده ما کجاست ؟آن بالا ،طبقه دوم زنی داد می زد...همه مامنتظر بودیم تا در بسته شود.
به اندازه تمام لحظه های بی تو بودن اندیشه ام بال وپر گرفته ...لبخند زیبایت را آرزو دارم،هرگاه که صدای بلند خنده هایت را از پشت سر بشنوم میدانم که اندیشه ام پرواز میکند.پنجره خانه ات را رو به سمتی بساز که
از آن هزار چشم انداز را بتوان از دریچه چشم زیبای تو دید،نگاه کودکانه تو هنوز هم سزاوار دیدن زیباترین ارزوست.
پرده ها ی به آن زیبایی و نازکی هنوز هم بین بلندای رویاهای کودکانه ام وافق روشن آسمان خانه ات فاصله می اندازد.
ای کاش مادرت روزی دانه دلت را جست وجو کند.
+ نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه
1388/03/24 و ساعت 9:8 قبل از ظهر |