شکوه2
می خواهم وقتی دلتنگم با تو حرف بزنم بگویم چقدر پاهایم درد میکنند ولی باز هم راه می روم چایی دم میکنم حرف میزنم .تو بگو آیا کار دیگری می شود کرد ؟
امروز می خواستم باشی ...اما بعد چشم هایم را بستم ...وقتی احساس می کنم دل تنگی طاقت زندگی کم می آورم.
نقاشی های روی دیوار خیلی قشنگ شده بودند ...می خواستم دستت را بگیرم و تو را ببرم تا ببینی ...سپس از پله ها بالا می رفتیم و می نشستیم و با هم چای میخوردیم .آن جا خانم مدیر همیشه از خوبی های من حرف می زند...می خواستم این بار تو به خانم مدیر بگویی که این دختر همیشه خدا مرا دل تنگ و تنها جا می گذاردو من بی انکه بخواهم دستم خواهد لرزید و چای بر زمین خواهد ریخت و تو با صدای بلند به من بخندی.
من پر از این همه خواستن و تو مثل همیشه با همه مهربانی هایت می روی که دل تنگ وتنها بمانی .
+ نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه
1388/03/19 و ساعت 5:34 بعد از ظهر |