از دست های من که رو به دعایند تا نگاه تو
گفتم: دارم می روم هوا بخورم راه بروم وفکر کنم ...نمی آیی کمی گپ بزنیم.
زن گفت: من گرفتار فرداهایم هستم ...بچه ها دارند بازی میکنند.
هوا خوب بود من می دویدم و نفس نفس می زدم ...بوی چمن و بچه ها که داشتند بازی میکردند.
تمام حرف های ما باشد به سپیده دمان روز شنبه همان جایی که تو بلند بلند آواز میخوانی..
راستی لباس سبز رنگی دوخته ام ...اندکی زود تر بیا .
(من خواب نیستم
خاموش اگر نشستم
مرداب نیستم...)فریدون مشیری
+ نوشته شده توسط آرزو در چهارشنبه
1388/02/23 و ساعت 1:26 قبل از ظهر |