سفر
امروز هم به سکوت گذشت دلم نمیخواهد سکوت کنم میخواهم تا می توانم حرف بزنم رفتم وآهسته در گوش خانم مدیر حرفی زدم به من گفت : امروز نمیتوانم به حرف هایت گوش بدهم فردا بگو ...فردا ؟ولی من این حرف هارا باید دیروز میگفتم .
........................................................................................................صدای اذان می اید من احساس خوبی دارم چقدر خوب شد که به دنیا آمدم چه دیر یا چه زود
چه چشم هایت را ببندی چه باز کنی من هنوز هستم و از پشت تمام پرده های کیشده شده هر چقدر بخواهی میتوانی سایه های غم را در نگاهم ببینی چه با ک اگر بتوانم شعری بگویم که به دل همیشه نازک تو بنشیند من همین جا بیدار میمانم ودانه دانه غم هارا از مژگانم می اویزم .
دلم میخواهد خیابان را قدم زنان بروم هرچند این افق بی پایان است .
روی پاهایم ایستاه ام
ای کاش کسی پشت دوستی ام می ایستاد.
+ نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه
1388/08/24 و ساعت 5:20 بعد از ظهر |
سفر
گفتی : بیا تا بودنم را به بودنت حلقه بزنم
چمدانم را بر داشتم
جاده و شب و نیمه شب هرچه بادا باد
حرف و حرف و حرف ... تو می خواستی بدانی در نبودنت هایت چه بر من گذشت است ؟
در نبودن هایت چه کسی دور بودنم را دیوار می کشد ؟
و
افق نگاهم را چه کسی دزدانه قطع میکند؟
چه کسی برای موهای بلندم یک عالمه شانه می خرد ؟
.
.
.
موهای بلندم را شانه نزده بدرقه ام کردی
من روی پاهایم ایستاده بودم.
من باعث لبخند تو ام ...
+ نوشته شده توسط آرزو در شنبه
1388/08/23 و ساعت 10:50 بعد از ظهر |
سفر
دلم میخواهد چیزی بنویسم که حجم بودنت را تعریف کند ا فق نگاهت را مهربانی دست هایت و رنگ چشم هایت و معنی لبخندت را.
چمدانم را بستم و چشم هایم و دست هایم را دور تا دور بودنت حلقه زدم روی پاهایم ایستاده بودم و...تمام فرصت بوسه هامان کال بود.
در هما غوشی جاده و سکوت و وعده دیدار هر چه باداد باد ...
+ نوشته شده توسط آرزو در چهارشنبه
1388/08/20 و ساعت 9:57 بعد از ظهر |
بیقراری
ای کاش چشم هایم را میخواندی نه نامه هایم
ای کاش دستانم به دستانت می رسید نه نامه هایم
ای کاش موهای بلندم را پریشان میکردی نه انبوه نامه هایم
ای کاش فرصت هایم صرف شکستن سکوت بینمان می شد نه نوشتن نامه هایم
ای کاش تمام نبودن هایم را برای رسیدن من طاقت می کردی نه نامه هایم
ای کاش نگاهت به نگاهم خیره می ماند نه به نامه هایم
ای کاش دستانت چین و واچین دامنم را مچاله می کرد نه نامه هایم
ای کاش .....................................................................
ای کاش دست تو به دامن کوتاه من می رسید نه به نامه هایم .
+ نوشته شده توسط آرزو در شنبه
1388/08/09 و ساعت 5:28 بعد از ظهر |
یک درد دل کوچک
مترسک بودن چقدر سخت است
قبض تلفن را بردار
فیش حقوقم کجاست ؟
قسط با نک مسکن دیر شد
کارت بانکم را برو بگیر
بچه هارا هم تو تربیت کن
راستی از تهران مهمان داریم
مرد میگفت :کمی با من مهربان تر باش
چه تقسیم عادلانه ای:
نهار شام و تمام ریخت و پاش بچه ها مال تو
گوشه مبل راحتی و اخبار و خواب وک امپیوتر مال من
من داد می زنم
تو ساکت باش
این جا کشور عشق است
تنها تویی که می تازی
تنها منم که می بازم
من بابایم را خیلی ناراحت کرده ام
اما بابا قول میدهم این بار
مترسک خوبی باشم
+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه
1388/08/01 و ساعت 10:26 بعد از ظهر |