تبليغاتX
> هزار نامه عاشقانه
افتاب مرداد ماه
پیر مرد بچه گی اش را در آغوش گرفته بود وبه دنبال زن زیبا در خیابان می دوید.

کنج حیاط خلوت خالی از بیقراری شده بود.

زن زیبا گل را پشت پنجره زیر آفتاب مرداد ماه گذاشت و ساک سفرش را بست...

پیرمرد با سنگ به شیشه پنجره زد...

زن زیبا چادرش را به سر کرد...صدای قدم های زن نزدیک ونزدیک تر میشد...

پیر مرد به طرف زن چرخید...نگاهش به نگاه زن زیبا گره خورد ...

پیر مرد می لرزید...گلدانم را میخواهم ...

چادر زن زیبا به زمین افتاد ...گل را در زیر آفتاب مرداد گذاشته ام .

پیر مرد بی قرار وتنها پشت پنجره ماند ...

زن گل را بر داشت ...زیر لب زمزمه میکرد...جلوتر آمد ...نگاهش به نگاه پیر مرد خیره شد...

گل را اشاره کرد

انگشتانش در چین و واچین خاکستری موههای پیرمرد گره خورد .

پیر مرد ایستاده بود ....

که زن زیبا چادرش را به سر انداخت.

 


+ نوشته شده توسط آرزو در شنبه 1388/05/31 و ساعت 3:7 قبل از ظهر |
رویش
زن زیبا زیر آفتاب مرداد آن طرف خیابان ایستاده بود و نگاهش را از چشم های مرد برداشته بود.

پیرمرد در حیاط خلوت زندگی کودکی اش را در بغل گرفته بود و قرار بیقراری هایش را  جابه جا

میکرد.

زن زیبا ریشه گل ها را در آب گذاشت ...

پیرمرد به رویش گل در گلدان های کنج حیاط خلوت می اندیشید.

زندگی کمی شلوغ شده بود...

زن زیبا  از این طرف به آن طرف زندگی می دوید ...

پیر مرد به امیدی لیون های چای را تازه میکرد.

زن زیبا هنوز زیر آفتاب مرداد ایستاده بود...

پیرمرد کودکی اش را تکان میداد و هی راه می رفت تا دل همیشه بیقرارش ارام بگیرد...

دل پیر مرد به رویای رویش گیر کرد و گلدان از گوشه حیاط خلوت به خیابان افتاد...

زن زیبا گل را برداشت ...اشاره کرد ...مستقیم ...ماشین حرکت کرد...

زن زیبا  از این طرف به آن طرف خانه رفت ...لیوان چایش را پر کرد . ریشه گل را در آب 

گذاشت. 


+ نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه 1388/05/13 و ساعت 1:47 قبل از ظهر |