تبليغاتX
> هزار نامه عاشقانه
روزگار من
زن زیبا از این طرف خیابان به آن طرف خیابان می دوید .

دختر جوری خندید که دندان هایش پیدا شد .

پیر مرد در حیاط خلوت کودکی اش را در آغوش گرفته بود و های های می گریست.

دولیوان چای دیگر داغ نبودند...  انگار زندگی کمی  شلوغ شده است ...

امروز تعطیل است ...قرار بود مرد کمی بخوابد...


+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه 1388/04/29 و ساعت 8:23 قبل از ظهر |
 

مرد گفت:دوستت دارم

جایی که تو ایستاده ای من پرواز می کنم ...تو تا کجای این ترانه بیدار می مانی ؟

پیرمرد کتاب ها را جا گذاشت و به سفر رفت .

 دختر در زیر آفتاب تیر ماه ایستاده بود و یک نفس پدرش را صدا میکرد:

می خواهم قلبت برای همیشه بیدار باشد...

...

...

...

...

...

.می خواهم قلبت همیشه بیدار باشد.


+ نوشته شده توسط آرزو در شنبه 1388/04/27 و ساعت 8:21 قبل از ظهر |
مرد در را نبست ... برگشت ...فریاد زد دوستت دارم .

زن زیبا نامه های عاشقانه اش را از دیوار آویزان می کند.

دختر در را باز کرد

و

پیر مرد به احترام نگاه معصومش دعا می خواند .

دیگر چه میخواهی

زندگی آسان شده است

و

دست ما به دامن تو رسیده است .


+ نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه 1388/04/25 و ساعت 7:54 قبل از ظهر |
آنجا که تویی چشم ما روشن
آنجا که تویی روز ها خورشید به آسمان می آید و شب ها ماه ...

آنجا دختر ها زیبا می خندیدند و دامن دامن آرزو می کردند .

آنجا پسر ها میخواستند آواز بخوانند دست بزنند و برقصند .

آنجا پدری عاشق قلبش را به حرف های زنی زیبا پیوند زد و به انتظار  دیدار دوباره او تمام شب

را به صبح گره زد .

آنجا مرد شب هنگام تمام وجودش را در آخرین جمله اش گذاشت وگفت خدا نگهدار.

آنجا که منم شب خورشید  از آسمان پایین می رود.

 


+ نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه 1388/04/21 و ساعت 5:43 قبل از ظهر |
سلام
ای کاش تو کمی زود تر از این حرف ها عاشق می شدی و من پیر .

تا پایان این ترانه فریاد بزن .

پیر مرد همه را به آرامش دعوت می کرد  کتاب می خواند و در خیابان سوت زنان شعر میخواند و

دختر بی آنکه به چشم هایش نگاه کند تنها تکرار میکرد عاشق باش ...عاشق باش ...عاشق باش .

 


+ نوشته شده توسط آرزو در شنبه 1388/04/20 و ساعت 0:59 قبل از ظهر |
من دلم برای پدرم خیلی تنگ شده

فردا دوشنبه است

پیش از آنکه تو بیایی دیر شد .

می خواستم صدای قلبت را به گوش هایم بیا ویزم .

مرا ببخش از اینکه با گستاخی  ترا تا خلوت بر هنگی ام بردم .

هی تو از برهنگی دختری که خیس از اشک است چه می دانی ؟

از تو سپاسگزارم که هق هق هایم را به من باز گرداندی.

تو مهربان ترین حادثه دنیایی.

 

 

 


+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه 1388/04/15 و ساعت 2:33 قبل از ظهر |
نشانی
 

کنار خیابان ایستاده ام  مرد پرسید :نشانی ات را به من بده

من اشاره کردم

ان جا زن مهربانی هست که دستهایت را می بوسد ...فردا از پله ها بالا برو ... بنشین ...برایت چای

 می آورم ...

زن قول داد برایت نامه خواهد نوشت ...نامه را به دامنم سنجاق کن.

از پله ها که پایین می روی زن فریاد می زند.

مرد هنوز کنار خیابان ایستاده بود...

اندیشه های تو در زندگی من بالا و پایین می رود .


+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه 1388/04/12 و ساعت 2:46 قبل از ظهر |
تو در های هوی دلم ایستاده ای
از پشت پنجره ترا خواب می بینم

ای کاش نیامده بودی و لیوان چایت را بر نداشته بودی و هزار خم به ابروی ما ننداخته بودی.

اما نازنینم

تو آمده بودی.

بچه ها در خانه بازی میکردند و با صدای بلند میخندیدند و زن آشپزی می کرد و رویای یک خانه و دو پنجره را درلیوان های چای  می شست. 

هوا تاریک می شد و زن به دنبال هر پنجره اش از این خیابان به آن خیابان می دوید و بچه ها در خانه بازی میکردند و بلند و بلند می خندیدند .

مرد رو به زن کرد و گفت: هر کدام از پنجره ها را دوست داشتی بگو  ...اشاره کن .

....من تنها سقفی میخواهم تا در زیر آن  بگویم که تا کجا دوستت دارم .


+ نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه 1388/04/07 و ساعت 1:38 قبل از ظهر |
خواب دیدم بیداری

من در برابر چشم های زیبایت و نگاه معصومانه ات همیشه کم آوردم.

گفتی زیبا بنویس

اما من معنی اندیشه های ترا کم دارم.

میدانم که هنوز هم مهر بانی ...

دستهای مهربانت کجاست؟


+ نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه 1388/04/04 و ساعت 1:24 قبل از ظهر |