تبليغاتX
> هزار نامه عاشقانه
گفتی دور حیاط خانه ام دیوار ساخته ام ...برای قرار بیقراری هامان دیگر چه میخواهی؟

گفتم : دو دیوار اتاق هامان

.....  دو پنجره باز

.....  دو پرده نازک آویخته

.....  دو دو صندلی رو به روی هم 

.....  دو لیوان چای داغ

.....  دوبالش برای هنگامی که میخواهیم دراز بکشیم و به سقف رویا هامان خیره شویم

.....  دو قدم تا فاصله بینمان را شتابان بردارم

.....  دو چشم که در آستانه حضورت اشک ببارد

.....  دو دست برای در آغوش گرفتن همه تنهایی هایت

.....   قشنگی یک لبخند

.....  دودست تو ...  دو نگاه مهربانت ...  قشنگی لبخندت

.....  یک سقف برای رو یا هامان

.....  یک کتاب

.....  یک آیینه

.....  و صدای خنده های تو.

 


+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه 1388/03/29 و ساعت 1:8 قبل از ظهر |

لیوان چای از دست من افتاد وشکست .

شنبه بود ...تو بگو نامه های گم شده ما کجاست ؟آن بالا ،طبقه دوم زنی داد می زد...همه مامنتظر بودیم تا در بسته شود.

به اندازه تمام لحظه های بی تو بودن اندیشه ام بال وپر گرفته ...لبخند زیبایت را آرزو دارم،هرگاه که صدای بلند خنده هایت را از پشت سر بشنوم میدانم که اندیشه ام پرواز میکند.پنجره خانه ات را رو به سمتی بساز که

از آن هزار چشم انداز را بتوان از دریچه چشم زیبای تو دید،نگاه کودکانه تو هنوز هم سزاوار دیدن زیباترین ارزوست.

پرده ها ی به آن زیبایی و نازکی هنوز هم بین بلندای رویاهای کودکانه ام وافق روشن آسمان خانه ات فاصله می اندازد.

ای کاش مادرت روزی دانه دلت را جست وجو کند.

 


+ نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه 1388/03/24 و ساعت 9:8 قبل از ظهر |
شکوه2
می خواهم وقتی دلتنگم با تو حرف بزنم بگویم چقدر پاهایم درد میکنند ولی باز هم راه می روم چایی دم میکنم حرف میزنم .تو بگو آیا کار دیگری می شود کرد ؟

امروز می خواستم باشی ...اما بعد چشم هایم را بستم ...وقتی احساس می کنم دل تنگی طاقت زندگی کم می آورم.

نقاشی های روی دیوار خیلی قشنگ شده بودند ...می خواستم دستت را بگیرم و تو را ببرم تا ببینی ...سپس از پله ها بالا می رفتیم و می نشستیم و با هم چای میخوردیم .آن جا خانم مدیر همیشه از خوبی های من حرف می زند...می خواستم این بار تو به خانم مدیر بگویی که این دختر همیشه خدا مرا دل تنگ و تنها جا می گذاردو من بی انکه بخواهم دستم خواهد لرزید و چای بر زمین خواهد ریخت و تو با صدای بلند به من بخندی.

من پر از این همه خواستن و تو مثل همیشه با همه مهربانی هایت می روی که دل تنگ وتنها بمانی .


+ نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه 1388/03/19 و ساعت 5:34 بعد از ظهر |
شکوه
در انتظار آمدنت چقدر میخواستم چهار شنبه بیاید ...ناگهان چقدر زود جمعه شد.

می پرسی حالت بهتر است ؟

-آری...درد لبهایم نه از داغی بوسه های توست که از درد دندان است.


+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه 1388/03/15 و ساعت 11:15 بعد از ظهر |