تبليغاتX
> هزار نامه عاشقانه
این جا...آن جا...(2)
این جا منم که می روم

آن جایی که می مانی

این جا منم که می گویم هر چه بخواهی برایت انجام می دهم

آن جا تویی که میخندی

این جا منم که هر چه میخواهم انجام می دهم

آن جا تویی که که مرا دوست تر داری

این جا منم که بی تو می میرم

آن جا تویی که برای خانه ات پنجره می سازی

این جا...نه

آنجا تویی که برای پنجره ات پرده می دوزی.

(قلم مرا نشانه کرد

و

قلب من نگاه تو).

 


+ نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه 1388/01/30 و ساعت 5:58 بعد از ظهر |
این جا ...آن جا
این جا کسی بیدار است

آن جا  ...؟

این جا در خنکای صبح گنجشکان آواز میخوانند

آن جا...؟

این جا کسی در کوچه راه می رود

این جا کسی در کوچه بازی می کند

آن جا ...؟

این جا کسی با کسی حرف زد

این جا کسی در گوش کسی خندید

این جا کسی آرزو هایش را دانه دانه در دستان کسی می شمرد

آن جا...؟

این جا کسی شعر کسی را میخواند

این جا کسی دل به دل کسی  می سپرد

این جا کسی برای کسی تند تند نامه  می نوشت

آن جا...؟

این جا کسی دست کسی را نگرفت

این جا کسی پیشانی کسی را نبوسید

این جا کسی آرزوی کسی نشد

این جا کسی به دیدن کسی نیامد

آن جا...؟

این جا کسی ماندو حرف هایش

این جا کسی ماند و دلش وامید وهزار اتفاق نیفتاده

این جا کسی ماند وهزار رویای کودکانه

این جا کسی ماند وخاطره خوش دوستی با کسی

این جا کسی ماند وودست کسی ودامن کسی

این جا کسی ماند وگربه ای که در باغچه بچه به دنیا آورد

این جا کسی ...نه

آن جا  ...کسی تنها ماند با لیوان چای داغش .

 

 


+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه 1388/01/28 و ساعت 9:19 قبل از ظهر |
از تو دورم نازنین
نشسته ای و کتابت که باز است و زمزمه می کنی و مثل همیشه دعا میکنی تا من کمی بیشتر بخندم

نازنینم از تو دورم چگونه می توانم بخندم ...

در خنکای صبح در کوچه ات پرسه زدم تا خدا کند هوای نان داغ به سرت بزند ...کتابت را ببندی و چراغ را روشن بگذاری و بیرون بیایی...تا تو نیستی به اتاقت می روم ...چند صفحه از کتابت را بخوانم دلت شاد می شود و پشت خمیده اش راست ... دست های من که جرات دستهایت را ندارند تا به آسمان بلند شوند... رو به سوسوی کدامین ستاره می ایستی و بلند بلند می گریی...چه میخوانی هنگامی که ارام می نشینی ...چقدر پشت کتابت دستپاچه می شوم ...چرا نمیتوانم به زیبایی تو کتاب بخوانم ...چرا هیچ زمزمه ای از تو را در خاطر ندارم... تو نمیدانی من در نبود تو حتی نمیدانم لیوان چایم کجاست...صدای پایت خلوت مرا بهم می ریزد ...چای داغ برایت آوردم ...چای داغ؟...من هرگز به قدر تو عاشق نزیسته ام ...چگونه با این همه درد در چشم هایم  عاشقانه  خیره خیره می نگری ؟

 

برای مادرم که چقدر دلتنگشم ومیدانم الان درد داره دوست دارم شما که این نامه رو میخوانید برای سلامتی مادرم دعا کنید چرا که او از همه ما عاشق تر است.او در خنکای هر صبحدم برای لبخند ما کتاب میخواند وزیر لب دعا زمزمه میکند ودست هایش را به اسمان بلند.زیبا مادرم همیشه بخند


+ نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه 1388/01/25 و ساعت 6:59 قبل از ظهر |
لیوان چایت مبارک
نه در شعرم میخندی و نه در خوابم در بیداریم بیا و کمی بخند.

این جا باران است و باد زوزه می کشد اما نازنینم نامه هایم را به باد نخواهم سپرد .

دانه دانه کلماتم را برایت خواهم خواند و تو در حالی که جرعه جرعه لیوانت را سر می کشی

ذره ذره غم هایت را فراموش میکنی .

از کتابت جمله ای برایم بخوان صفحه ای نیست که من از سر دلتنگی در آن نگریسته باشم .

خانه ای بساز با پنجره هایی که رو به هر آنچه می خواهی باز شوند ودیوار هایش را رنگی بزن

که بتوان در آن به هر رویایی اندیشید ...من به کوچه ات رسیدم ...لیوان های چایت را بشمار.


+ نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه 1388/01/23 و ساعت 0:36 قبل از ظهر |