تبليغاتX
> هزار نامه عاشقانه
من در خنکای یک سایه  تابستان

سیب گاز می زدم و تو آب مینوشی

من شعر مینویسم

و

تو نمیدانم چیزی گم کرده ای ...

نشان به آن نشان که افتاب بود

نشان به آن نشان که تو خندیدی

نشان به آن نشان که من ایستادم

نشان به آن نشان که تو رفتی

نشان به آن نشان که من هم رفتم

نشان به آن نشان که تو به خیابان رفتی و

من  به خانه باز گشتم .

 


+ نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه 1387/12/20 و ساعت 0:8 قبل از ظهر |
دوستت دارم ای به من نزدیک
در تاریکی شب نوشتی : آیا کسی را تا به حال دوست داشته ای ؟

در روشنی چراغ مینویسم : اری

                                      در همین نزدیکی ها کسی هست که من تمام دنیارا رها خواهم کرد و تنها لحظه ای روبرویش خواهم نشست  و دستانش را خواهم گرفت و در چشمانش خیره خواهم ماند و خواهم گفت که چقدر زیبا دوستش دارم

             چقدر آسان دوستش دارم

            چقدرساده دوستش دارم.


+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه 1387/12/16 و ساعت 9:52 بعد از ظهر |