تبليغاتX
> هزار نامه عاشقانه
تو بی نهایت شبیه شعری
دختر تابی به دامن پرچینش داد و پنجره را باز کرد:

چقدر از پنجره های بسته بدم می آید... احساس را خسته می کند.

دختر دلواپس آمدن هایش  بود...لب پنجره نشست و زمزمه کرد:

چگونه می گویی دوستم داری 

وقتی همیشه خدا در آمدنت این پا و آن پا کرده ای؟

 

چگونه می گویی دوستم داری

وقتی یک لحظه تنهایی ات را بامن تقسیم نکرده ای؟و همیشه خدا از من خواسته ای در در نیامدنت به زندگی لبخند بزنم ؟

هجوم خاطرات امانش را بریده بود

تابی به دامن پرچینش داد...دفتر شعرش را برداشت و نوشت:

آن جایی که من بودم

کسی بیدار نبود و از خندهای تو خبری نمی رسید

 زندگی کمی خسته بود

کاش مادرم کمی  بیشتر می خندید.

مرد از زیر پنجره گذشت و دختر هنوز شعر می نوشت:

ولی من هنوز جا پای احساست را دارم

تو بی نهایت شبیه شعری.

 

 


+ نوشته شده توسط آرزو در شنبه 1387/07/20 و ساعت 0:7 قبل از ظهر |
تو بودی گفتی...
دختر روی دفتر شعر خوابش برده بود.

از خواب که بیدار شد

دفترش را بست

و

اولین آواز غمگینش را سر داد:

تو بودی گفتی ...نگفتی

آسمان که خندید روسری زیبایت را به سر کن و به دیدارم بیا.

تو بودی گفتی ... نگفتی

زمین که خیس از باران شد دوش به دوش هم یک دل سیر می خندیم .

تو بودی گفتی ...نگفتی

به تو که می اندیشم زمین زیر پایم میلرزد.

تو بودی گفتی نگفتی

مهربانترین نگاهم را به پای تپش های چشمان زیبایت می ریزم .

تو بودی گفتی ...نگفتی...

اما ...تو

دفتر شعرت را برداشتی و رفتی ...

و

من هنوز از روح کلمات سرشارم .


+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه 1387/07/12 و ساعت 2:21 قبل از ظهر |