دلم گرفته ای دوست
دختر روسری زیبایی پوشیده بود و از پنجره به خیابان نگاه می کرد همه چیز در حال عبور بود صدای انسانی زیبا دختر را از خیابان بیرون کشاند :کجایی :
ودختر کمی جابه جا شد ودستهایش را سفت در هم گره زد و وگوشه لبش را به علامت لبخند کشید وگفت :هستم
انسان زیبا گفت :امروز در حوالی اندیشه های ما نیستی ! نمی خندی ...حرف نمی زنی ...وهوای نوشیدن یک لیوان چای دلت را چنگ نمی زند...
و دختر به خیابان درحال عبور خیره شد می دانست دلش تنگ است و خاطر عشقی جانسوز سینه اش را می فشرد.برگشت به انسان زیبا نگاهی انداخت و گفت تا برگردم عاشق تر باش ...تا برگردم عاشق تر خواهم بود ...
برایم دعا کن ...
و دختر خندید ...
انسان زیبا رفت ...
ودختر پیاده به خانه برگشت به سفر می رفت و بارش از خاطره تمام دوستتدارم های ساده سنگین بود...
ودختر تنها روسری زیبایی پوشیده بود.
+ نوشته شده توسط آرزو در چهارشنبه
1387/03/01 و ساعت 11:15 قبل از ظهر |