تبليغاتX
> هزار نامه عاشقانه
به اسما’ که روح بلند پدرش تا اسمان بالا رفت.

به اسما نازنین که دستهای پدرش به اسمان رفت  بار نگشت .

 

از پله ها بالا رفتم به طرفم چرخید اسما لبخند نزد دستش را گرفتم ...اسماء

با چشمهای زیبایش نگاهم کرد وگفت پدرم دستهایش را به آسمان بلند کرده

هروقت دستهایش را پایین آورد خبرت می کنم تا به خانه امان بیایی بنشینیم

حرف بزیم... چای بخوریم  ویک دل سیر بخندیم ...

در آغوشم گرفتمش وگفتم حتما می آیم می خواهم از رویاهایت بامن بگویی و

با پدرت بنشینیم وچای بنوشیم و یک دل سیر بخندیم .

*************************************************

اسمای نازنینم پدرت هرگز دستهایش را از دامان خداوند بر نداشت با رویاهایش

ماند تا با فرشته های خداوند بنشیند چای بنوشد حرف بزند ویک دل سیر بخندد

و دیگر درد نکشد .

من آمدم اسماء...

من آمدم ...

نشستیم  ...حرف زدیم ...و گریستیم ...

گریه کردیم چرا که دیگر مهربانی پدر را نمی دیدیم ولبخندش را .

روحش شاد.


+ نوشته شده توسط آرزو در شنبه 1387/02/21 و ساعت 12:38 بعد از ظهر |
به تو که برای پدرت دلتنگی
ودختر از راه دوری رسید کوله بارسنگین از احساس عجیبی که با خود آورده بود را پایین پای پدرت گذاشت پدرت چه آرام خوابیده بود و چشمهایش را هم بسته بود ... دختر موههای بلندش را باز کردزانو زد وسرش را روی زاونو های پدرت گذاشت آرام وبی صدا اشک می ریخت . پدرت چه آرام خوابیده بود و چشمهایش را هم بسته بود... دختر دستهای پدرت را درستهایش گرفته بود و زیر لب مدام چیزی را تکرار میکرد.و انسانی زیبا در حالی عینک دودی به چشم داشت زیر افتاب ایستاد بود ودختر را نگاه می کرد .همه مشکی پوشیده بودند . و پدرت چه آرام خوابیده بود وچشمهایش را هم بسته بود ... گریه نکن ...دختر چشم باز کرد ...دایی ... وهمه رفتیم زیر سایه ای نشستیم و ساندویچ گاز زدیم وپدرت هنوز هم آرام خوابیده بود وچشم هایش را بسته بودوتو انسانی زیبا هنوز عینک دودی بر چشم داشتی ...ای کاش عینکت را بر می داشتی وروبروی دختر می ایستادی واز او می پرسیدی ((زیر لب چه زمزمه می کردی ؟))هی تو ...انسانی زیباچه سنگین ومغرور از کنار هق هق های دختر گذشتی ... ودختربی آنکه پدرت موههای را نوازش کند با کسی رفت ...وتنها ایمانش را کنار پاهای پدرت که ارام خو ایبده بود وچشمهایش را بسته بود جا گذاشت . چند سال گذشت هنوز هم پدرت ارام خوابیده وچشم هایش را بسته وتو انسانی زیبا در اتاقت تنها دراز کشیدی وبرای پدرت دل تنگی میکنی و تمام مرا به آرزو می کشی . وخداوند اکنون سالهاست که بهشت را به همه مهربانی پدرت بخشید وآسمان را به خاطر بهشت به اسارت کشید وتمام ستاره ها را وماه را وسپیده دمان زیبا را و صدای اذان وچیک چیک تمام گنجشک ها به هنگام یک روز خو ب آفتابی .
+ نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه 1387/02/10 و ساعت 1:49 قبل از ظهر |