به تمام کسانی که در زندگی من خندیدند
زیبا ...سلام
چقدر خوشحالم که تو در زندگی من خندیدی.
خوشحالم که آمدی کفشهایت را در آوردی ..لختی نشستی ..حرف زدی ...چای خوردی ...و خندیدی .
کاش ترا زودتر آرزو کرده بودم ...تنها قدری زودتر ...مثلا پیش از آنکه بزرگ شوم ...کاش مرا قدری زودتر آرزو کرده بودی ...مثلا پیش از آنکه بزرگ شوم ..
خوشحالم از اینکه میدانم زیبا دوستت دارم ...می بینم بی نهایت دوستم داری ...می دانم هر از چند گاهی دلت برای ما تنگ می شود ...وخوشحالم از اینگه گاه به گاهی می آیی ودر حوالی اندیشه های ما پرسه میزنی ...
خوشحالم که کفشهایت را در آوردی ...
+ نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه
1386/11/30 و ساعت 3:41 قبل از ظهر |
نذر تو عاشقی این دل داغون...
-
سلام
-
چقدر امروز زیبا شده بودی ...مرا با لبخند همیشه زیبایت در آغوش کشیدی و خندیدی ...
-
برایت آرزوی خوشبختی دارم ...مثل مادری که برای دخترش دعا می خواند...
-
راستی امروز زن زیبای زیر چادر نماز را دیدم چشمهای همیشه مهربانش را به من دوخت
-
و گفت : که از همیشه زیبا تر شده ام ومن ازاو خواستم که باز هم برایم دعا بخواندو او که از
-
همیشه مهربانتر بود خندید ورفت پای همان قرار همیشگی مان به انتظار نشست ...وانگار
-
خداوند همین نزدیکی بود... پای همان قرار همیشیگی ایستاده بود و بیقراری می کرد .
-
.................................................................................................................
-
روز ها بی آنکه تو بخندی می گذرد ومن در تمام روز به کسانی که هنوز هم بیقرارند
-
نامه های عاشقانه می نویسم ...می نویسم که هنوز هم زیبا دوستشان دارم .
-
.................................................................................................................
-
وقت رفتن بود ...تو داشتی همان دعای همیشگی را می خواندی ...ودر آخر نگاهت که سنگین
-
از دوست داشتن ساده یود ...ومن ...که دستهایم را به سوی تو دراز کردم واز تو خواستم تا
-
دستهای خالی ام را پر کنی وتو ...تو باز هم همان دعای همیشگی را زیر لب زمزمه کردی و
-
رفتی ...
-
..................................................................................................................
-
هی تو امروز رفته بودی برای آرزویت خانه ای مهیا کنی تا هر روز سپیدمان نان و شیر وعسل
-
بخورد ....ومن اینجا روبروی همیشه نبودنت نشسته ام وبرایت می نویسم ...می نویسم نازنینم من
-
نور در سفره کم آوردم .
-
.......................................................................................................................
+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه
1386/11/22 و ساعت 5:56 قبل از ظهر |
زیبایی تو می رقصه با من
بیا برویم کفشهایمان را در می آوریم و دور دور می شویم دور از تمام هیاهوی این انسانها دور از نگاهشان ... دور از صدایشان ...دو از اندیشه های سختشان ودست هایشان که هر گز با ما مهربان نبوده اند ...بیا برویم ...وقتی من هستم که تو به من تکیه کنی ...و وقتی تو هستی که من به تو تکیه کنم ...حتی در باد ... بیا برویم ...من روبروی دوستت دارم های ساده تو ...وتو روبروی دوستت دارم های ساده من ... می نشینیم و یک دل سیر می خندیم ...بیا کفشهایمان را در بیاوریم ...
این جا دنیا آرام شده است ...ما حتی دعا هم دیگر نمی خوانیم ...بی صدا تر از همیشه زندگی می کنیم ...نامه های عاشقانه بی جواب هم هنوز دست نخورده بیرون پنجره مانده است ...تنها چشمهای سیاه توست که هنوز به دنبال دلیل عاشقی ماست ...
+ نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه
1386/11/16 و ساعت 5:34 بعد از ظهر |
من از عشق تو لبریز لبریز آشفته توست این قلب ناچیز ...
می پرسی دیگر چه خبر ؟
خبر ؟... این جا همه چیز شبیه هر آن چیزیست که تو نمی خواهی واین که تو آن طرف دنیا مانده ای پشت باد...و دیگر من ...
منی که مانده ام تا تو بیایی...به من قول داده ای وقتی بیایی کفشهایمان را در می آوریم ومراتا آخردنیا می بری ...آخر دنیا؟...((آخرین نقطه دنیا تو جهان من همین جاست ))...دستمو بگیر .
+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه
1386/11/15 و ساعت 9:4 قبل از ظهر |
دستمو بگیر ترسی نداره یه بار دیگه بازم دوباره دستمو بگیر چشم انتظارم من که کسی رو جز تو ندارم
صدایم میزنی ...واین یعنی باید بروم ...قدم بزنم واندیشه کنم وبه تو بیندیشم ...بیندیشم که چقدر دوستت دارم ...
دستهای خالی ات را دوست دارم وچشمهای پر از تمام دوست داشتن ساده ات را ...و لبخندت را که سنگین از بغضی است که تنها تو سنگینی آنرا می دانی ...
چشمهایم رابرای لحظه ای می بندم ...زمزمه میکنم :مگر همین را نمی خواستی ؟...مگر نمی خواستی زیر بار تمام دوستت دارم های ساده چشمهایت را ببندی...چشمهایم را دوباره می بندم .
دستمو بگیر ...
+ نوشته شده توسط آرزو در شنبه
1386/11/13 و ساعت 2:9 بعد از ظهر |