این نامه عاشقانه دختر 5ساله من کیاناست امیدوارم از خوندن این نامه لدت ببرید .گ
من کث


ججحخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ





کمنننننننننننننننننننننننننننننننننننننتلیسطظشش۲تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتننننننننننننننننننننننننننننننننننننننههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههخنقققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققق


ققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققق
+ نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه
1386/09/29 و ساعت 2:4 بعد از ظهر |
منو درگیر خودت کن بلکه آرامش بگیرم
ای کاش از آرزوهایت خبر نداشتم ...لبخندهای سنگین از بغض های فرو خورده ات را ندیده بودم ...اشکهای فرو نریخته ات را احساس نمی کردم ...ای کاش تکرار آرزوی خوشبختی من در گوشم طنین نداشت ...ای کاش آنقدر از آرزویت دور نبودی تا هر گاه که دستهایم را دراز میکردم به سر انگشتانت می رسیدم ..به انبوه مهربانی در دستهایت ...تا کجا دلتنگ باشم تو راضی می شوی ...تا کجای دنیارا تنهای تنها باید بروم تاتو بگویی دیگر بس است .......................................................
مثل همیشه روبروی نبودن هایت می نشینم چشمهای خیس از اشکم و لیوان چای نیم خورده ویه عالمه دلتنگی وگلایه از تمام حرفهای عاشقانه ای که در گوشم زمزمه نخواهد شد .باز هم تو تکرار
می کنی خنده های زیبایت را دوست تر دارم ...
دیگر بس است ..بیا برویم دور از تمام هیاهوهای این دل تنگ روبروی تمام دوستتدارم های ساده می نشینیم ویک دل سیر می خندیم ...
پهلو به پهلویت دراز کشیده ام ...اتاق بهم ریخته وشلوغ یعنی اینکه من وتو دور از تمام هیاهوها یه دل سیر خندیده ایم ...
+ نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه
1386/09/29 و ساعت 1:57 بعد از ظهر |
به تو که دستهایت تا آسمان بلند است
ایستاده ام ..این پا وآن پا میکنم ...برای بودن ونبودنت تنها به دعای خیر دل خوش کرده ام ...
مرا ببخش اگر تو مرا بیشتر دوست داری ...همیشه خدا من شرمنده ساده ترین دوستت دارم های تو ام .
می دانم که کوله بار سفرت را بسته ای ...این پا وآن پا می کنی ...دیگر فرصت زیادی تا همیشه نبودنت باقی نیست ...هی تو ...جواب این دل همیشه بیقرارم را چه می گویی؟...
نفس نفس زنان به تو می رسم ...آه بلندی می کشی وبا آن میخواهی همه چیز را پنهان کنی ...از اشکهای جمع شده گوشه چشمانت تا بغض نیم خورده ای که همیشه زیر لبخند مهربانت پنهان می کنی ...کنارت می نشینم ..از همیشه مهربان ترم ...سکوت کرده ای ...میدانی که همه چیز را می دانم ...به دامن خداوند که رسیدی نام مرا به زبان بیاور وبگو اینجا آرزو ...بگو تا خداوند هر شب نامه های عاشقانه مرا ورق بزند ...وتو دستهایم را در دستهای همیشه مهربانت گرفتی و به راه در یا اشاره کردی ...
ومن مست از تمام دوستت دارم های ساده تو به دریا می سپارمت ...وتو مرا به دستانی می سپاری که بارها و بارها تکرار می کنی از دستهای تو هم مهربانتر است ...لبخند میزنم ...اما من چشمهای خیس از اشکهای پنهانت را و لبخند زیبایت را و دستهای همیشه مهربانت را دوست تر دارم ...به آرامی مرا در آغوشت می فشاری ومی بوسی ...آما ...اما ...اما ...چشمهایم را که باز می کنم تو رفته ای ...من ماندم و هزار رویای کودکانه ای که در میان حجم نبودن هایت به موج های دریا سپرده ام .
+ نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه
1386/09/27 و ساعت 11:36 بعد از ظهر |
به تو که دستهایم را تا آسمان بردی ...
انجا همه از ته دل میخندیدند ...بار سفرت را بسته بودی ...در آغوشت گرفتم وگفتم دستهایم را با خود ببر ...هنگامی که رسیدی دستهایم را بردر بکوب و با صدای بلند بگو ...دل آرزو خیلی گرفته .
من رفتم ...و صدای کفشهایم میان همهمه خیابان گم شد ...من برگشتم به پای همان دفتر نشسته ام وبرای تو که دستهایم را تا به آسمان بردی نامه مینویسم ...می نویسم که دلم چقدر گرفته ...
پسین همان قرار همیشگیمان یادت هست ...قرار بیقراری های ما جواب تمام نبودنهای توست .
آنقدر در حجم نبودن هایت گم شده ام که بودنت را از یاد برده ام ...
بیا برویم ... از میان تمام بودنهایی که دل مارا به درد می آورند بگذریم وبرسیم به صدایی که مارا دوست تر دارد...
+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه
1386/09/23 و ساعت 9:8 بعد از ظهر |
هیچگاه فاصله ها حریف خاطره ها نیستند.
چند قدمی مانده به تو صدایم می کنی ...دستم را بگیر ......یک قدم مانده به تو که از خواب پریدم ...
هنوز باورم نمی شود ...همه چیز را آبی می دیدم ...وقلبم ونفسهایم ...انگاری که همه زندگی را یک نفس دویده بودم .
افتاب بالای آسمان آبی بود ...من تو ویه عالمه دوستت دارم های ساده ...تو مثل بچه ها خندیدی ...ومن هق هق های کودکانه ام را سر دادم ...وتو باز هم به خوابم اشاره کردی ومن آهسته وبی صدا خندیدم .
به خانه می رسم ...لبریز از شوق دیدار دوباره تو تمام گنجه ها را به دنبال عکسی از بچگی ام جستجو
می کنم ... به عکسم با تمام اشتیاق خیره می شوم ورویای دوباره کودک بودن را از سر می گیرم .
+ نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه
1386/09/11 و ساعت 6:19 بعد از ظهر |
تا ابد بامن باش ای همه هستی من هستیمو ازم نگیر حرف رفتنو نزن
تو بگو از میان همه هزار اتفاقی که از دیروز افتاده کدام را برایت بنویسم ...باید برخیزم بروم ولیوان آبی بنوشم ...تا شاید جواب تمام لجظه هایی رو که سکوت کرده بودی وخودت را به خواب زده ای را بدانم .
برمیگردم وهزار رویای کودکانه هنوز در خیالم سنگینی میکند ...مثلا رویای خواندن جواب یکی از هزار نامه ای که دیروز برایت نوشتم ...مثلا رویای نفس کشیدن در هوایی که تو همه آنرا فرو میبری ...مثلا رفتن در راهی که دل تو نمیخواهد پاهایت به پایانش نزدیک شوند ...ومثلا هزار حرف نگفته ای که تو در عمق نگاه سیاهت همیشه این طرف وآن طرف میروند ...
بگذریم ..شبت خوش
+ نوشته شده توسط آرزو در شنبه
1386/09/03 و ساعت 0:14 قبل از ظهر |