تبليغاتX
> هزار نامه عاشقانه
عشقمو دست کم نگیر ....
پرسیدم کجایی ؟وتو گفتی به تو نزدیکم ....چند نفس دیگر  به تو میرسم ....

من روی آخرین پله روبروی خیابان پر رفت وآمد ایستاده ام واخرین افق دور را که با چشم نمیتوانم ببینم خیره شده ام  ...به من نزدیکی ؟ چرا اندیشیدی به من میرسی؟ من که نه صدای پر طنینم را می شنوم ونه میتوانم به چشمهای زیبایم خیره خیره  نگاه کنم حتی نمیتوانم ببینم که هرروز چقدر زیباتر می شوم

من که خودم از خودم این همه دورم  چطور به تو نزدیکم .... میان ما  همیشه خدا به اندازه خدا فاصله است ...

وحالا می پرسم چند نفس دیگر به من میرسی ؟

وتو می رسی ومن می نشینم  نزدیک همان فاصله همیشگی ...سلام ...چقدر زیبا شده ای ...زیبا؟نه هنوز ...

ودستهایت که به دنبال بهانه ای بودند تا درمیان حجم دستهایم فریاد دوستت دارم سر دهند  در هوا بیقراری میکنند ومن باز هم تمام دستهایم را از همه احساسات پاک تو دزدیده ام ...

پرسیدم کجا می رویم ؟... برویم  زیر درخت سایه داری بنشینیم ولیوان آب خنکی بنوشیم ....

....ظهر می شود و من به خانه بر میگردم ....

این جا شب است  من تنها  خاطره  رویای یک روز  با تو بودن را نوشتم ...دل شوره عجیبی دارم ...

اگر ترا دیده ام پس چرا هنوز دلتنگم ؟ ...چرا رنگ چشمهایت را به خاطر نمی آورم؟ ...حتی نمیتوانم تصور کنم لحظه ای که ترا دیدم به من لبخند زدی  یانه ؟...جواب سلامم را چگونه دادی که حتی یه حرف را به خاطر نمی آورم ...

اما میتوانم به خاطر بیاورم که خدا نخواست آب بنوشیم  ...به پای همان قرار همیشگی بیقراریمان بودیم که ابر آمدو باران نیامد .


+ نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه 1386/08/24 و ساعت 0:47 قبل از ظهر |
همه بدی های مرا ببخش
مرا ببخش

اگر آنقدر دوستت داشتم که به خاطرت آب نوشیدم

مرا ببخش

اگر آنقدر دوستت داشتم که به خاطرت  تند تند نامه های عاشقانه نوشتم

مرا ببخش

اگر آنقدر دوستت داشتم که به خاطرت از زمین به آسمان خدا پریدم

مرا ببخش به خاطر دوست داشتن تو هزار رویای کودکانه را برداشتم وراه افتادم ...به خاطر دوست داشتن توبسیار خندیدم ...به خاطر دوست داشتن تو در تمام شبها لختی خوابیدم تا رویای ترا ببینم که در میان حجم زیبای دلم پنهانی ...

مرا ببخش که به خاطر دوست داشتن تو   خواستم که مرا به نام آرزو صدا کنی  ...تمام حرفهایم میان حجم دستهایم قل میخورند  ببین که دوست داشتن تو با آرزو چه کرده است که تمام رویاهای کودکانه اش را به پای سجاده زن زیبای زیر چادر نماز  ریخته است ...

ترا به همان آب خنکی که باهم در  زیردرخت سایه داری نوشیدیم ...همه بدی های مرا ببخش .


+ نوشته شده توسط آرزو در شنبه 1386/08/19 و ساعت 9:48 بعد از ظهر |
بازهم برایم دستی تکان بده

تو به من لبخند زدی ومن به پاس قامتت ایستادم .نمیدانم چرا احساس میکردم پیراهنت بوی مرا میدهد گویی تازه سرم را از روی شانه هایت برداشته ام ......از پشت پنجره مرا مینگریستی ومن تند تند می نوشتم  یک لحظه نگاهم به نگاهت خیره شد اشاره کردم برو خسته می شوی .........اشاره کردی می مانم میخواهم ترا درآغوش بگیرم خیلی دلتنگت هستم ...ومن بازهم تند تند نوشتم .............نو شتم که برایم دعا کن .........

چقدر درمیان دوستت دارم های ساده تو گمم ...............................................................................

ای کاش بازهم روزی بیاید که از آنسوی خیابان برایم دست تکان میدهی ...................................


+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه 1386/08/18 و ساعت 5:27 بعد از ظهر |
تولدت مبارک
چه آرا م وآمدی وبی صدا به دلم نشستی  ویک نفس لیوان آبم را نوشیدی  آما چه پر هیاهو رفتی

فریاد کشیدی که دوستم داری  ...تمام آرزویت را میخواهی به آسمان برسد ...

چقدر ساده مثل سپیده دمانی که نسیمی خنک دربر دارد ترا میان حجم زیبای دلم جا دادم وتو تمام هق هق های بچگیت را به میان حجم زیبای دلم بردی وجا گذاشتی ...

هنوز هم از خاطره تمام دلتنگی هایت سنگینم ...

می خواهم بروم زیر سایه خنک درختی بنشینم وجرعه جرعه که آب می نوشم خط به خط برایت بنویسم که ترا دوست تر دارم .

چقدر دوست داشتم  می دیدم که از دور می آیی وبرایم کتاب آورده ای ومن کتابت را با انگشتانی که بوی پرتقال و سیب می دهند ورق میزدم ...

می خواهم بروم  بروم و لختی بخوابم ...شاید خوابت را ببینم که میان حجم زیبای  دلم پنهانی ...


+ نوشته شده توسط آرزو در شنبه 1386/08/12 و ساعت 9:56 بعد از ظهر |
خاطرها
 

  آري .....مرا به دست خاطرهايت بسپارو برو.....


+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه 1386/08/07 و ساعت 7:33 بعد از ظهر |
تو هنوز پیش من تو هنوز تو سفره دل درویش منی
سرت را بردار از میان حجم زیبای دلم بیرون بیا کمی نفس بکش   لیوان آب خنکی بنوش وکمی فقط کمی لبخند بزن

تا فردا راه پر ماجرایی هست پس دست به دامان خداوند شو وبه ستاره ها نگاه کن وتا آسمان پرواز کن .

 


+ نوشته شده توسط آرزو در شنبه 1386/08/05 و ساعت 1:45 قبل از ظهر |
گریه نکن هی تو که میان حجم زیبای دلم به خواب رفتی ...

صدایت را میشنوم ...آرزو...ومن باتمام حجم زیبای دلم به اتاقت می آیم  میخواهم  تمام غصه هایت رادر میان آغوشم فراموش کنی ..

بیا هر چند تا که میتوانی در دستهایم بنویس که دوستم داری  ...بیا هرچند تا نفس داری با صدای گرفته بگو دوستم داری ...

ساده باشیم مثل یک لیوان آب ...

چقدر دوستی تو شفاف است مثل خنده دختر بچه ای که بی بهانه قهقهه میزند ...مثل تمام دوستتدارم های زنی در آیینه ...وچقدر بلند مثل دعای زن زیبای زیر چادر نماز ...وچقدر باارزش مثل یک تکه ابر ...

تنها دوست دارم سپده دمان که از خواب برمیخیزی لبخند بزنی  روبروی تمام آرزویت بنشینی وبگویی

که در خواب یک دل سیر خندیده ای ...

ومن راهی اسمان می شوم در حالی که  تو خاطره حجم زیبای دلم را از یاد نمی بری...


+ نوشته شده توسط آرزو در چهارشنبه 1386/08/02 و ساعت 2:1 قبل از ظهر |
نمیدانم به کی باید بنویسم !

نمیدانم به تو باید بنویسم که میان حجم زیبای دلم پنهانی  یا به تو که قلبم به سویت شتابان میدود ویا به تو که به خدا سپردمت یا به تو که پروانه ها به خاطر تو خندیدند.

این نامه را به خودم مینویسم ...

مینویسم تا آسمان راهی نیست... فاصله میان منو دستهای همیشه مهربان تو چیزی جز ترک اندوه نیمه شبان من نبود ...اما نازنیین دلم برای هق هق های بچه گیم تنگ شده است ...چه آسان تمام اشکهایم را ازمن گرفتی وآنهارا به زن زیبای زیر چادر نماز سپردی تا برایمان هی دعا بخواند...چه آسان رویاهایم را ازدامان خداوند برداشتی وهمه را بردوش کشیدی وگفتی هم سوی من تا آسمان زیبای خداوند می آیی ...اما ...

می بینی ...از پرواز پروانه ها  چیزی به خاطرم نمانده

میخواهم بروم ...تا پشت تمام ابرهای سر به فلک کشیده چه خواب بمانی وچه بیدار پشت سرم لیوان آبی بریزی ...


+ نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه 1386/08/01 و ساعت 2:6 بعد از ظهر |