تبليغاتX
> هزار نامه عاشقانه
به تو که میان حجم زیبای دلم پنهانی

به تو که قلبم به سویت شتابان میدود

بیا لیوان آبی برداریم وبرویم زیر سایه درختی بنشینیم  یک جرعه تو بنوش یک جرعه من مینوشم

وآنگاه یک دل سیر میخندیم وتو با صدای گرفته ای میگویی که آرزویت را دوست داری ومن باصدای گرفته ای میگویم

ترا به جان تمام پروانه هایی که خندیدند دوستت دارم ...

....و آنگاه یک دل سیر میخندیم ...

 


+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه 1386/07/30 و ساعت 2:42 قبل از ظهر |
اين منم اونم توئي


+ نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه 1386/07/22 و ساعت 6:54 بعد از ظهر |
دیگه جون نداره دستام آخر قصه رسیده عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده
بانو

خداحافظ .

تنها لیوان اب خنکی ویک تکه آیینه به دستم داد ی وگفتی برو ...ومن با خوشحال براه افتاد اما  چند قدم آنطرف تر ایستادم ...ترسیدم  ...برگشتم وپشت دیوار قلبت هی در زدم ...هی در زدم ...بانو بانو بانو...حیف تو رفته بودی ...بانو من تنها یه لحظه چشم از تو برداشتم خواستم جرعه ای آب خنک بنوشم...

چقدر حیف ...به اندازه نوشیدن یک جرعه آب خنک ..تو رفته بودی ...زمان زود گذشت یامن چشم برهم گذاشتم وتورا ندیدم که رفتی ...پس این همه وقت که من آب می نوشیدم تو رفته بودی ...تنها تکه ای از آسمان سهم من شد که در آیینه خیال تو نقش بسته است  .

بانو روزی که تورا دیدم نه آب خنکی نوشیده بودم ونه تکه ای آیینه داشتم وتو آنقدر شکیبا بودی که هرشب بدیهای مرا در آیینه گریستی  ومرا باخود بردی در زیر تمام گرمای سوزان جنوب ...تا من به آب وآیینه رسیدم .

بانو  فردا بازهم در زیر آفتاب جنوب خواهم خندید  ...قول دادی هر جا که باشی دلتنگ اندیشه های من باشی ..یادت باشد قول دادی ...

ومن پسین هر پنج شنبه همان قرار همیشگی بیقراریهامان از آیینه به آسمان خیره خیره نگاه خواهم کرد ...وتمام پروانه ها را به سوی خانه تو پرواز خواهم داد .

خداحافظ بانو  ...

 


+ نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه 1386/07/22 و ساعت 3:47 قبل از ظهر |
بانو

گفتم بامن میمانی ؟...گفتی پاسخم را نمیدانی ؟

جواب تمام نامه هایم باشد به لبخند بینهایت زیبایت .

وحالا مدتهاست لبخندت را ندیدم ...حتی دیگر در آنطرف خیابان به انتظارم نیستی ...ودر گوشم نجوانمیکنی ...

بانو کمی خستم میخواهم کناری بنشینم چشمهایم را ببندم ولیوان آب خنکی بنوشم ...تنها دل به دعای زن زیبای زیر چادر نماز بسته بودم ...چه خوش خیالی عجیبی ...

کاش میرفتی لیوان چایت را بر میداشتی ومیرفتی ...میرفتی روبروی هرچه باداباد...آنجا که خیال هیچ آرزویی دلت را چنگ نمیزند ...هیچ رویایی به دامان خداوند آویزان نیست ...

 


+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه 1386/07/20 و ساعت 1:36 قبل از ظهر |
بانو

ای کاش کسی بیدار باشد ...

بیا به آسمان پناه ببریم  من وتو وتمام پروانه هایی که خندیدند .

آمده بودم ترا ببینم  مرا در آغوش گرفتی وبوسیدی و بعد نشستیم ...اما من لب از لب باز نکردم .

باتو از هر دری حرف زدیم وسپس تو دستم را گرفتی وتا آیینه مرا بردی وباهم در آیینه خندیدیم .

آمده بودم برایت بگریم وتو مرا به پروانه ها سپردی همانهایی که رو به آسمان پریدند .

دلم گرفته است هر چه آب مینوشم  خبری از ستاره ها نمی شود ..کاش کسی می آمد....

 


+ نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه 1386/07/19 و ساعت 0:48 قبل از ظهر |
کاش برایم چیزی می آوردی ...مثلا یک شاخه گل ...یا لیوان آب خنکی ...یایک آیینه تا در آن به چشمانت خیره خیره نگاه کنم ...

بانو ...بانو ...چقدر دلم میخواهد سرم را روی شانه ها یت بگذارم وتمام بغض های نترکیده ام را در آغوشت بریزم ...

بانو همیشه در تنهایی بزرگم گریستم اما حالا میخواهم  روبرویت بنشینم  وباتمام بغضی که صورتم را پوشانده  فریاد بزنم ...تا آسمان فریاد خواهم کشید ...وتو چه شکیبا  به همه هق هق های من لبخند خواهی زد ...

بانو تو دلتنگی های مرا به آسمان ببر..وبگو که من همیشه در برابرش اشک ریختم تا لبخندش راببینم ...پس چه شد ...تو بگو  بانو تو بگو  امروز هم لبخندش را ندیدم ...بانو به آسمان که رسیدی بگو به خداوند ابر وباران وستاره بگو که از همه دنیا تنها برای دیدن لبخندش  میگریم و  بسیار دلتنگم ... 

همه را تو بگو بانو ...


+ نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه 1386/07/17 و ساعت 1:57 بعد از ظهر |
 
+ نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه 1386/07/17 و ساعت 4:18 قبل از ظهر |
پرسیدم بامن میمانی ... گفتی پاسخم را نمیدانی ...

گفتم دستهایم را به تو میدهم ایمانت را به من بده ...تو همان جا ایستادی  برگشتی  چشمهایت را بستی  وحالا گله میکنی که میخواستی با من بیایی ...

ای تو که با نگاهی پاک مرا خیره خیره نگریستی آرزویت را چقدر زیبا میدانی ؟آرزویت را بردار  هرچه که میخواهی بردار از تمام رویاها ی روبه آسمان  هرچه میخواهی بردار  ...

ای کاش تمام دوستانمان  را هم میآوردیم هر هزار پروانه ای که به خاطر ما خندیدند .

چقدر دلم برای بانو تنگ شده  ...بانو ...بانو ...اما انگار خسته تر از اینحرفاست ...چشمهایش را بسته ولیوان چای داغش را  رها کرده ...خاطرم باشد از او بپرسم در خواب چه دیده است .

وسکوت یعنی تمام حرفهای عاشقانه ...چقدر دلم برای اندیشیدن در هوای تو  پر میکشد ...ای کاش صدایم را می شنیدی ...بیا در خیابان باهم قدم بزنیم ...


+ نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه 1386/07/17 و ساعت 4:3 قبل از ظهر |
 به تویی که به خدا سپردمت

ومن تمام بغض های نترکیده ات را شمردم هنگامی که آتطرف خیابان  آرزو را خیره خیره نگریستی ...

به خدا سپردمت ...خداوندا به تو سپردمش ..دلش را وتمام آرزویش را...رهایش مکن  ترا به جان آرزو ...

به سوی شهرت رفتی ومن  تمام دانه های سبز را به دستت سپردم تا هرگاه آرزویی دلت را چنگ زد با آنها

خداوند را صدا کنی ...بدرقه راه تو تمام دعای زن زیبای زیر چادر نماز ...دیگر چه میخواهی  این آسمان ...این ابر ...این ستاره ...بگو دیگر چه میخواهی ؟...نفسهایت را در سینه حبس میکنی ومیگویی  ... ترا...

ومن از دست تمام دلتنگی هایت به خدا پناه بردم .

وتو رفتی ومن تا روز قرارمان  می مانم ...میخواهم روبروی تو بنشینم وچای بخورم ولبخند بزنم ...

به خدا سپردمت خداوند آسمان وابر وستاره ...


+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه 1386/07/16 و ساعت 5:38 قبل از ظهر |
به تو که صدایم را هرگز نشنیدی

پرسیدم بامن می مانی ؟...کفتی پاسخم را نمیدانی

وتو به لبخند بی نهایت زیبایت همه را پاسخ دادی ...

چه روزهایی داشتیم ...رویای دولیوان چای داغ دل کوچک وهمیشه بیقرارمان راچنگ میزد ...عکس من در لیوان چای تو وعکس تو در لیوان چای من ...

همه را پشت سر گذاشتیم  باغمان را  پروانه هارا وپنجره ها را وحتی دولیوان چای نیم خورده ...

هیچ کسی نپرسید پس چه شد قرار آن همه بیقراری  ...چه شد ؟

هیچ کس برای دوستیمان دست تکان نداد ...نه  هیچکس را ندیدیم  ...وقتی در باغ را بستیم ودل به در یا زدیم کسی را ندیدیم که پشت سرمان آب بریزد ..حتی کودکی هم که با دیدگانی پاک آنطرفتر ایستاده بود  لحظه ای پس از اندکی این پا وآن پا کردن رفت ...

واین جا  من ماندم تمام دعا های زن زیبای زیر چادر نماز  که به دامان خداوند نهاده ام  خداکند خداوند بر نخیزد ودامانش را نتکاند  ...خداکند  آهسته بی آنکه کسی بداند دامنش را جمع کند ...


+ نوشته شده توسط آرزو در شنبه 1386/07/14 و ساعت 1:53 قبل از ظهر |
آخرین رویای کودکانه

+ نوشته شده توسط آرزو در چهارشنبه 1386/07/11 و ساعت 1:24 قبل از ظهر |
چرا گریه کردی بانو؟

درست مثل  اولین باری که گفتم دوستتدارم  ...از پنجره بیرون را نگریستی  ...بانو گریه میکنی ...بغضت را فرو  میخوری ..من در قلبم برای تو همیشه گریه کرده ام ..تو نمیدانی چقدر دوستتدارم  من عاشق توام عاشق قلب همیشه مهربانت ...

تمام ظهر به حرفهایت اندیشیدم ...به تو قول داده بودم از این پس باتو مهربان باشم تا تو لختی بخوابی

میبینی آرزویت بادل همیشه مهربان تو چه میکند ...بانو من میخواهم تنها بامن باشی ...هرجا که باشی

یادت را که بردارم د یگر به چیزی نیاز ندارم  هنگامی که رسیدم  لیوانی چای خواهیم خورد ودوستان قدیمیان را خواهیم بخشید همانهایی که رویاهای کالشان را از شاخه چیدیم و به دست باد سپردیم .

هنوز هم دوستتدارم ومیخواهم فردا باز هم ترا ببینم به من یاد بده هنوز هم بزرگتر بیندیشم تا افقهای دورتری را ببینم همانجایی که تو  امدی  ...دستهایت را میگیرم ..قرارمان باشد نیمه شبان به همان نشانه ایی که تو می آیی.


+ نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه 1386/07/10 و ساعت 3:26 قبل از ظهر |
آمده بودی ونیامده بودم  بانو

دیشب بازهم هق هق های شبانه ام را ازسر گرفته ام میدانم آهسته وبی آنکه کسی بداند اشک ریختن جواب بیقراری هایم دیگر نیست  دیگر  توان حجمی را که در قلبم نشانده ای ندارم  میخواهم از این هم لبریز تر باشم  لبریزتر از هر آن چه که تو میخواهی آنسوتر از تمام دوستتدارم های ساده تو عاشق باشم  ..آنسوتر از هزار نامه عاشق خواهم بود ...آنسوتر از دعای زن زیبای زیر چادر نماز ...آنسوتر هزار جرعه آبی که بکه درهوای تو نوشیدم ..آنسوتر از هزار بار باز شدن پنجره ها ی روبه آسمان وستاره ...آنسوتر از نسیمی که هزار بار روی رویاهامان پرسه زد...

بانو دلم برایت عجیب تنگ است  برایم نمیخندی 

نگاه زیبایم ودستهای همیشه مهربان تو پیشکش  رویاهایی که رو به آسمان می روند...


+ نوشته شده توسط آرزو در شنبه 1386/07/07 و ساعت 11:44 قبل از ظهر |
سپیده دمانت مبارک بانو

بانو دوستی به دنبال نشانه هاییست که تو در قلبم نشاندی ُتو بگو بااین همه ترانه ننوشته چه کنم ؟

امروز برایم بخند ُدلم به اندازه تمام رویاهایمان تنگ است کاش کمی زودتر آمده بودی ....

چقدر به پای رویاهایم شکیبایی کرده باشی خوب است ؟مگر میشود همه را فراموش کرد بانو ...بانو تو به پای بزرگ شدن تمام آرزویت در آیینه گریستی ...مگر میشود از خاطر ببرم مرا به دست معجزه سپردی هنگامی که راه افتادم  ایستاده بودی  با همان دلی که همیشه خدا مهر بان بود ...یادت هست برایم نوشتی که چقدر دل کندن از آرزویت سخت است وحالا من مینویسم برای تو نوشتن خیلی سخت تراست چرا که ننوشته میخوانی  نرفته میدانی

راستی بانو

هنوز هم میخواهم باتو بیایم  تا اسمان وابرو ستاره ...روزی که آفتاب چشمهای همه مارا روشن ساخته

...روزی که ما همه آبی می پوشیم ...روزی که تمام فرشته های خداوند زیبا شوند ...روزی که تمام جوانه های رویاهایمان  سبز می شوند ...روزیکه نسیم در جای جای باغمان پرسه میزند ...روزی که انتظار دیدن دوستی دیگر دلمان را چنگ نمیزند ...روزی که تو برای همیشه میخندی ...خواهیم رسید  به همین  همیشه وحالا ودیروز قسم ...هنوز هم میخواهم باتو بیایم...

بانو

دوستتدارم  ...

دوستتدارم بانو ...


+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه 1386/07/06 و ساعت 9:16 قبل از ظهر |
بانو

ای کاش مثل همیشه در رویا ،دستهایم را میگرفتی وباهم تا آخر دنیا قدم زنان می رفتیم  ،مثل آنروزهایی که برای دوست داشتن همدیگر این پا وآن پا نمیکردیم ،به یاد هم که می افتادیم خیس از اشکهای عاشقانه شبانه براه می افتادیم وتند تند تند می دویدیم  نمیخواستیم کسی مارا ببیند واندیشه های مارا بداند ،مثل همان روزهایی که بدون شنیدن صدای اذان دعا میخواندیم  راه ما به آسمان باز می شد وباغ و دوپنجره و تمام پروانه هایی که خندیدند وتمام نسیمی که هرگز از روی خیال نامه های عاشقانه رد نشد تا ببیند هنوز هم پنجره اتاقم رو به وسعت هزار پرواز پروانه وهزار گلدان گل وهزار رویایی که روبه آسمان باز می شوند ،وتوکه در پشت همان پسین پنج شنبه ماندی ونه دستهایت را روبه آسمان بلند کردی نه چشمهای زیبا یت را باز ...

ودیگر  دل زن زیبای زیر چادر نماز   برای مادرش پر نمیکشید وپیاله های آب را نقش زمین نمی کرد  ،

بزرگ شدیم بانو

نمیدانستم چقدر بزرگ شده ام ،حالا دیگر برای نوشتن هر نامه عاشقانه ساعتها در آیینه خودرا خیره خیره می نگرم تا شاید حرف وحدیثی تازه بیابم ،لحظه های زیادی را می مانم پشت همان سجاده زن زیبای زیر چادر نماز وهی گوشه چادرش را می کشم ومیگویم برای رویاهامان دعا کند تا شاید هر خطی

که مینویسم اشاره ای باشد شبیه تمام دوستت دار م های تو

بانو

انگار همه چیز بزرگ شده است مثلا هرگاه به یاد رویایی می افتم دیگر اشک نمیریزم  بلکه تا می توانم می خندم ویا هرگاه دلم هوای دوستتدارم های ساده ترا کرد دیگر سرمان از پنجره بیرون نمی کنم وترا باتمام وجود فریاد نمی زنم بلکه می روم همان گوشه همیشگی بیتو بودن دراز می کشم وچشمهایم را می بندم وزیر لب آهسته بی آنکه کسی بداند زمزمه میکنم که چقدر دوستت دارم ...

بانو

فردا از خانه بیرون می آیم  میخواهم ترا ببینم که باز هم آنطرف خیابان رویای دیدن آرزویت دلت را چنگ زده است...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


+ نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه 1386/07/05 و ساعت 3:5 قبل از ظهر |
تمام گلهایی که به یادت کاشتم وتونیامدی که ببینی
+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه 1386/07/02 و ساعت 4:2 بعد از ظهر |

+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه 1386/07/02 و ساعت 3:58 بعد از ظهر |
بانو

قرارمان باشد به هرجا که تو بیایی ...

همان غروبی که تو دلت هوای اندیشه های مارا کرد ...باهم تمام خیابانهای را قدم خواهیم زد مثل همیشه دور...

راستی با خیال عکس من درلیوان چایت چه  میکنی ؟رویایش را چگونه از سر بیرون میکنی ؟وبدون اینکه به من بیاندیشی لیوان چایت را خواهی شست وبرای همیشه در گنجه خواهی گذاشت ؟

باشد هرچه تو بخواهی ...مثلا هرچه میخواهی به رویاهای من بخند ویا نامه ها را بی جواب بگذار ویا بدون اینکه بدانی هنوز رویاهمان برقرار است می روی  چشمهایت را میبندی تا خواب مرا ببینی ...

وای چه فایده بانو

تو هرچه میخواهی خواب مرا ببین ودر خواب بخند ...

من دوستتدارم های ترا همیشه خدا دربیداری کم دارم


+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه 1386/07/02 و ساعت 1:33 قبل از ظهر |
بانو

امشب را تا خود صبح بیدارم ُاندیشیدن به هزار رویای کودکانه خواب را ازمن می رباید ...

چقدر دوست دارم لیوان آب خنکی بنوشم ودر زیر درخت سایه داری تمام بعد از ظهر روز جمعه را خواب باشم ...
نسیمی خنک تمام صورتم رانوازش میدهد صدای خنده کودکان بی رویا ودوتکه رویا که هیچ وقت خدانمیتوان بهم دوخت ...

بانو

هنوز از سفر نیامده ای ومن تا باز آمدن پروانه ها برای تمام گلها شعر خواهم خواند ...میخواهم بی آنکه کسی بداندنام  تمام کوچه ها را بدانم وخیابان ها را بشناسم

بانو بگو کی برمیگردی ....میخواهم دوباره باهم در آیینه بخندیم ...


+ نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه 1386/07/01 و ساعت 2:33 بعد از ظهر |