تبليغاتX
> هزار نامه عاشقانه

هنوز سفره دلم را برایت باز نکرده بودم که رفتی بی سرو صدا وبی خبر وبعد هرچی پروانه به دنبالت روانه کردم حتی پشت سرت را هم نگاه نکردی وحالا هر وقت نسیم موههای مارا بهم می ریزد می دانیم که حالت

خوب است .

تازه ترین تصویرم را برایت فرستادم تا تو بدانی هنوز هم در هوای تو نفس می کشم وهنوز نمیدانم باتصویرم چه کردی ،ای کاش هنوزهم وقتی به یاد هم می افتادیم می توانستیم لبخند بزنیم .

وحالا رویای باتو بودن تمام زندگیم را چنگ می زند وتصویر چشمان تو در تمام زندگیم موج می زند ،نازنینم بخند تا تمام زندگیم بلرزد.

وحالا در آخرین دم روزهای هفته کارمن دعا کردن به جان تمام نفس هایست  که باقی مانده ،چقدر درآرزوی بودن با تو نفس بکشم تو راضی می شوی برگردی ؟تا کجای دنیارا به دنبالت با پاهای پیاده بروم خوشحال می شوی ؟تو بگو چقدر دیگر دعا بخوانم صدایم به آسمان خواهد رسید؟

می خواهم بروم ودعا بخوانم ترا به گلهای چادر نمازم پیش از آنکه بنفشه ای بکارم برگرد.


+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه 1386/01/31 و ساعت 4:51 بعد از ظهر |

تمام اتاق را بوی پرتقال پر کرده است ،از کنارت می گذرم از هر لبخندی تو زیباتری .

هنوز هم دلتنگم ،دلتنگ مثل دلتنگی گلهای بهار نارنج برای شکفتن ،آمدنت باشد به دست

هر آنچه باداباد .

هوا روشن شده ومن تمام مدت در تاریکی اندیشیدم که چگونه بنوسم دوستتدارم ،چگونــــه

بنویسم که دوستتدارم های من بوی تنهایی ندهد  ،چگونه بنویسم که صدایم به تو برسد بـــه

تو که صدایت به آسمان می رسد .

 


+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه 1386/01/31 و ساعت 7:9 قبل از ظهر |

ای کاش مهربانتر می شدی

 

ای کاش هنگامی که مرا می دیدی می ایستادی وبرای لحظه ای مرا با مهربانی

نگاه می کردی ، نگاهت برسد به آفتاب وستاره ،کمی بیشتر بخند .

نازنینم  بیقراری های مرا به یک دوستت دارم ساده مرهم باش .


+ نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه 1386/01/28 و ساعت 11:49 بعد از ظهر |

چشم به راه مانده ام تا تو بیایی ، تو بیایی تا با هم شکوفه های در ختان سبز بهاری را تماشا کنیم ،

قرار ما باشد به پای تمام گلهای چادر نکازم ، هنگامی که مادرم برایم دعا می خواند .

 

لبخند بی هنهایت زیبایت را امروز می بینم وتو می بینی من چقدر بزرگ تر شده ام .

چشمهایم از لبخند بی نهایت زیبایت پر خواهد شد وچشمهای تو از چودی چشمانم چین خواهد خورد.

ومن با نگاههای چهل سالگیم به بیست سالگی عشق تو می نگرم وعاشق تر می شوم .


+ نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه 1386/01/28 و ساعت 6:59 قبل از ظهر |

ای کاش همیشه خواب مرا می دیدی وهر آنچه که می خواستی بی مهابا به من می گفتی ،

ویا شاید بی پروا مرا می بوسیدی ...از خواب که می پریدی  خوابت را برایم تعریف

می کردی وبا صدای بلند می خندیدیم .

ای کاش همیشه خواب مرا می دیدی


+ نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه 1386/01/26 و ساعت 1:19 قبل از ظهر |

ای کاش دستهایت را به سویم اشاره می کردی ومن به استقبال دستهایت می روم ...

می پرسم :با من می مانی ؟...تا کجا ؟...از این جا تا آخر آسمان خدا...

دستهایم را رها می کنی به سمتی می دوی ومن باز هم دستپاچه می شوم ،به من ومن

می افتم ..من می دانم که یک آرزوی سختم ،می دانم آرزویی محال بیش نیستم ومی دانم

به خاطر آرزو باید تمام دوستتدارم ها را آهسته زمزمه کنی ...می دانم که باید دلت را به خوابهای کودکانه خوش کنی ...وسپس صدای  قدمهای تو بلندو بلند تر می شود ...صدایم

می زنی :آرزو...نگاهم را از زمین برمی دارم حجم دستهایت به اندازه یک لیوان آب بود.

ای  کاش ددستهایت را به سویم اشاره می کردی ...


+ نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه 1386/01/26 و ساعت 1:19 قبل از ظهر |

ای کاش  همیشه با صدای بلند بخندی ومن بارها وبارها زمزمه کنم :مدتهاست که صدای خنده هایت را نشنیده ام .

بسته نامه های بی جواب را بر میدارم ،دستم را می گیری ،نگاهم را به گوشه ای می دوزم ...نگاهم نمی کنی ؟...چشمهایم را می بندم ،دستم را رها می کنی ،نامه ها فرش زمین می شوند...دستپاچه می شوم ...

بی درنگ چشمهایم را باز می کنم ابخند بی نهایت زیبایت  تمام چشمم را پر می کند.

ای کاش همیشه با صدای بلند بخندی


+ نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه 1386/01/26 و ساعت 1:18 قبل از ظهر |

باز هم می خواهی بنویسی!؟....می خواهم بنویسم که چقدر دوستتدارم ...

چقدر انتظار کشیدم تا باد بوی شکوفه های بهاری درختان سبز را بیاورد تا تو بیایی ،تا توبیایی وپای گلهای چادر نمازم بنشینی ،بنشینی تا باهم دعا بخوانیم ....


+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه 1386/01/24 و ساعت 8:41 قبل از ظهر |

ای کاش همیشه از سفر برگشته باشی تا ببینی چادر نمازم را تا کرده ام تا سر تاقچه بگذارم ،تا ببینی

هنگامی که می خندم چقدر زیبا می شوم .

از سفر که برگشتی بیا لختی کنار هم بنشینیم به مادرت هم بگو بیاید واز همان آوازهای غمگین عاشقانه

قدیمی برایمان بخواند به مادرت می گویم موههایم را شانه بزند وببافد ومن دوباره لبخند می زنم تا زیبا

شوم .دامان مادرت آنقدر مهربان هست که جایی برای یک آرزوی کوچک داشته باشد.

ای کاش همیشه از سفر برگشته باشی


+ نوشته شده توسط آرزو در چهارشنبه 1386/01/22 و ساعت 4:3 قبل از ظهر |

ای کاش همیشه به سفر رفته باشی ،تا آخرین افق نگاهم جاده ای باشد که تو آخرین قدمهایت را در آن

برداشته ای بی آنکه من آبی بدرقه راهت کرده باشم ،هنوز هم سنگینی  کاسه آب را در دستانم احساس

می کنم ومن دستپاچه تر از انچه بخواهی هنوز نمیدانم با رنگ فیروزه ای کاسه آب بی تو چه کنم ؟چه

کنم ؟من بی تو چه کنم ؟من بی تو حتی ندانستم که گلهای چادر نمازم کی فرش روی زمین شد ،وآب تمام کوچه را خیس کرد ومن پر از بغض نترکیده زیر لب زمزمه می کردم وچشمهایم را بستم وترا به خداوند

سپردم .

آهسته می نشینم تا دانه دانه تکه های کاسه آب را در دامنم که حالا خیس از تمام بغض های ترکیده ایست که به احترام این دل همیشه تنگ سرازیر شده اند بریزم .نمیدانم چند تکه برداشتم دامنم که پرمی شود به خانه برمی گردم وتمام گلهای چادر نمازم را در تکه های گلی کاسه آب می کارم ،تا تو بیایی هر روز با

بغض های ترکیده ام گلهای چادرم را آب خواهم داد ،وزمزمه خواهم کرد می خواهم مادرت همیشه به سلامت باشد .

ای کاش همیشه به سفر رفته باشی


+ نوشته شده توسط آرزو در چهارشنبه 1386/01/22 و ساعت 3:39 قبل از ظهر |

روزت مبارک

می خواهم در اتاقت همیشه باز باشد تا من که می آیم هجوم بودنت را باهم چشن بگیریم بی آنکه

دل کوچکت بلرزد به پشت  تنهاییهایت انگشت بزنم وتو باز هم بادیدن من  خواهی خندید .

روز عجیبی است بیشتر از روزهای دیگر دست به دامن خدا می شوم تا برایت هدیه ای بیاورم وهنوز کسی نمیداند  تا کجا را دویدم تا در آفتابی ترین روز زندگیت ببینم که لبخند می زنی  .دستم را می گیری

بنشین ...لبخند می زنم باید بروم ...کجا به این زودی ؟..من نیامده ام تا پشت تنهاییهایت چمبره بزنم تنها می خواستم برایت هدیه ای بیاورم ..باسر تایید می کنی وباز اشاره می کنی که بنشین ..دستپاچه می شوم آخر می ترسم تمام چیزهایی را که آورده ام بریزندکف اتاقت ..این ور وآن ور را نگاه می کنم ...گویی متوجه می شوی باز هم لبخند می زنی دستت را دراز می کنی ...بده ...دستپاچه تر می شوم ..چی ؟!...تما مش را ،مگر تو نیامده ای تابرای روزی که چشم باز کردم تا آرزورا ببینم به من تبریک بگویی ...ومن شرمگین از حجم خالی دستهایم  سرم را پایین می اندازم ..دیگر ترا نمی بینم ،حتی صدایی را که می گفت ::آرزو باز هم می خواهد تمام مهربانی یک جسم زنده را به توببخشد،برایم نامفهوم بود..

چشمت را که باز می کنی من رفته ام واتاق زیبایت پراز آرزوهایی است که من آورده بودم تا تو برای هر کدام یک آمین بگویی ...مثلا مادرت به سلامت باشد.

ای کاش در اتاقت همیشه باز باشد تامن بی آنکه به پشت تنهاییهایت انگشت بزنم رفته باشم .


+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه 1386/01/20 و ساعت 7:4 قبل از ظهر |

ای کاش در اتاقت همیشه بسته باشد تا هنگامی که آهسته تر از آنکه جای انگشتهایم روی در بماند در را بازکنم وتو که با چرخیدن در روی پاشنه به طرف من می چرخی نگاهم که در نگاهت گره می خورد لبخند می زنی .

و دیوار اتاقت مثل همیشه پر از عکسهای مادرت شده است چه مهر بان بودی وقتی که عا شقانه مادرت را دوست داشتی ، مادرت به سلامت باشد  ... و توبا این حرف من بلند بلند خواهی خندید  و مادرت کـه ازصدای خنده های تو دلشاد گشته برای ما چای خواهد آورد،دستهایش را می گیرم واو به زیبایی پروانه عاشق می خندد ....

برگهای پاییزی پرده را کنار می کشم واز پنجره به بنفشه هایی که هنوز نکاشته ایم خیره می شوم ...زمین هنوز چشم به راه بارانهایی است که هنوز نباریده اند.

از شرم احساس دستهایت  سرخ می شوم پرده را که می کشم برگهای پاییزی اندکی می رقصند ،وتو که لیوان چای را به طرفم نشانه گرفته ای با مهربانی می پرسی ...نگران چه هستی ؟...شانه هایم را بالا می اندازم  به

دیوار کنار پنجره تکیه می دهم وچای را دریک جرعه سر می کشم ...حتی اگر بنفشه نکاریم ،تو برای هیچ وقت نخندی وباران هم نبارد، من باز هم پر از رویاهای کودکانه ام ونامه های عاشقانه خواب نیمه شبان مرا خواهد دزدید....تنها جان تو وجان مادری که دستهایش همیشه مهربان خواهد بود.

دولیوان خالی چای ،بنفشه های نکاشته ،باران های نباریده وامید دیدار لبخند دوباره تو...ومن آهسته ترازانکه تصویرم در لیوان چای تو بیفتد از اتاقت رفته ام .  .

ای کاش در اتاقت همیشه بسته باشد .

 


+ نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه 1386/01/19 و ساعت 6:1 قبل از ظهر |

می گویی به من فرصت دوباره ای بده تا بتوانم دوباره لبخندی بزنم ،ومن می نویسم تنها می توانم نامه های عاشقانه ای بنویسم ،بنویسم هنوز هم دوستت دارم .

لحظه لحظه زندگیم پر شده از بنفشه هایی که هنوز نکاشته ایم ،تنها دلخوشی آسمان است وابرهای نباریده.هنوز هم مانند کودکی گرسنه دلم هوای آغوش مادرم را دارد ،چقدر لبخندش را در این روزهای بی بارن کم دارم .

آنقدر آهسته وبی صدااز باغ می روم که پر پروانه ها هم خبردار نشوند تنهامی ماند خاطره دلهایی که هنوز

بهم نرسیده اند وچواب تمام نامه های بی چوابم .و موجهای دریایی که هنوز قدمهای مارا در ساحلشان بدرقه نکرده اند.

به همین سادگی عاشق لحظات با تو بودن شدم ((در اندوه صدایی چان دادن که به من می گوید دستهایت را دوست دارم )).


+ نوشته شده توسط آرزو در شنبه 1386/01/18 و ساعت 3:54 قبل از ظهر |

+ نوشته شده توسط آرزو در شنبه 1386/01/18 و ساعت 1:38 قبل از ظهر |

سلام

دیگر خالی از نامه ام  انگاری یلدا تمام شده وحالا تو آمده ای ودر اتاقی دیگر چای را خورده ای ودراز کشیده ای وچشمهایت را هم بسته ای ،من که آهسته می آیم تا لیوان خالی چای را بردارم دستم را می گیری ...نگاهم کن تا در زیر خیسی نگاهت بلرزم ،

بلرزم وزنده شوم ومن چه دزدانه چشمهایم را می بندم .

هق هق های بی صدای تو آخرین برگ دفتر من نیست ، لبخند زیبایت ابتدای این سر آغاز است واین دفتر با هر بار بازو بسته شدن چشمهای زیبای تو ورق خواهد خورد.

 

چای خالی تو با ترانه هم پر نمی شه.


+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه 1386/01/17 و ساعت 11:28 قبل از ظهر |

برای نوروز حتی یک بنفشه هم نکاشته ای پنحره ات راهم بسته ای اما هنوز نمیدانم رفته ای

یا باز هم چشمهایت را بسته ای  راستش را بخواهی من هم پنحره ام را بسته ام می خواهم لختی

بخوابم دیگر از هجوم بادهایی که صورتم را شلاق می زنند خسته ام .

تمام نامه هایت را خواندم  ای کاش باران می آمد و حالانامه های خیس ازاشک های من در برابرنامه های خیس از باران توحرفی برای گفتن ندارد .

عکس های زیبایی که پایین نامه هایت چسبانده بودی ...چقدر عاشق یک لحظه بودن با آرزو بودی  ....

تو خوب میدانی آرزو می خواست تا ملکوت تورا با خود ببرد تا دامان خداوند مهر بان.  اما نازنینم  پنجره ات را بسته ای اما هنوز هم می توان  به چشمهای زیبای تو ونگاه معصومانه ات خیره شد . اینها را نمی نویسم که پنجره ات را باز کنی تنها می خواهم خالی از حرفهایی شوم که در سکوت بارها وبارها باخود تکرار کرده ام خیالت آسوده دیگر نمی پرسم با من می مانی ؟

چه خوش خیال بودم می خواستم نسیم تمام نامه هایم را پر کندتا رویا های کودکانه ام رنگ وبویی از تو داشته باشد ...می خندم به تمام رویاهای کودکانه ای که دیگر پشیزی ارزش ندارندوتو خوب می دانی آرزو بدون رویاهایش می میرد پس باش تا نسیم دیر یا زود باخبر مرگ رویاهایم از پشت پنجره ات بگذرد.


+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه 1386/01/17 و ساعت 4:40 قبل از ظهر |