
بنام خالق تنهائی ها
من به خورشيد اعتقاد دارم, حتي اگر ندرخشد. من به عشق اعتقاد دارم, حتي اگر تنها باشم. من به خدا معتقدم, حتي اگر ساکت باشد .
درپناه او!
+ نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه
1385/11/26 و ساعت 8:52 قبل از ظهر |

+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه
1385/11/16 و ساعت 10:28 بعد از ظهر |

یک قلب کوچک و پر از درد و غصه دارم ، همین قلب یک عالمه آرزو و عشق درونش
نهفته است.... آرزوی به تو رسیدن و با عشق تو زندگی کردن...
چه لحظه زیبایی است لحظه ای که ما بهم رسیده ایم و آنگاه که دست در دستان هم
گذاشته ایم در کنار دریا ایستاده ایم و لحظه غروب خورشید را می بینیم ...
چه لحظه زیبایی است لحظه به هم رسیدنمان...
آن لحظه را با دنیا نیز عوض نخواهم کرد ، چون برای رسیدن به آن همه چیز را
زیر پا گذاشته ام و قید همه کس را زده ام...
خاطرات گذاشته را از دلم سوزاندم به خاطر تو و در قلبم همه اسمها برایم
بی گانه اند و تنها تو را می شناسم ، قلب مهربان تو و اسم مقدست را....
تنها کافی است لحظه های سخت زندگی ام را با نام تو آغاز کنم آنگاه آن
لحظه های سخت برایم چه آسان می شود!
می نویسم از تو که هیچکس به زیبایی تو برایم نیست و هیچکس به جز تو لایق
این قلب پر احساس من نیست ....!
با قلمی به رنگ سبز ، با احساسی به رنگ آبی ، با آرامش عاشقانه می نویسم از تو
که بیشتر از همه کس و همه چیز دوستت دارم عزیزم....
+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه
1385/11/16 و ساعت 10:15 بعد از ظهر |

هرگز کسی اين گونه فجيع به کشتنِ خود برنخاست که من به زندگی نشستم
که از آغازش
بس که آزرده شدم
چشم به پايان دارم
نيست شوقی که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟
من که منفور زمانم، چه بخوانم چه نخوانم
چه بگويم سخن از شهد، که زهر است به کامم
وای از مشت ستمگر که بکوبيده دهانم
نيست غمخوار مرا در همه دنيا که بنازم
چه بگريم،
چه بخندم،
چه بميرم،
چه بمانم
دختر تنهای شب
+ نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه
1385/11/15 و ساعت 9:3 بعد از ظهر |