تبليغاتX
> هزار نامه عاشقانه

بیامثل بنفشه هایی که هنوز سر درنیاورده اند شوق روییدن وشکفتن  تمام وجودمان را پر کند تا روزی که بتوانیم ذره ذره خورشید را در یک جرعه سر بکشیم .

بگو نسیم شب مارا پر کند.

 

خبر خوشی برایت دارم ،ما هنوز هم می توانیم خوشبخت تر عاشق باشیم ،آشنایی برای دوستیمان دعا خواند،

می بینی ماتنهانیستیم ،نگران چه هستی وقتی خداوند هنوز بیدار است وخواب از چشم آشنایانمان می رباید تا دعا بخوانند ..ستاره سربی آسمان آرزو می خواهم که بخندی ..چشمهای معصوم تو را هنوز در خاطر دارم ،بیدارباش که آرزو می خواهد بخندد.


+ نوشته شده توسط آرزو در شنبه 1385/09/18 و ساعت 11:32 بعد از ظهر |

رفته ای تا بغض های نترکیده مرا بشماری ،بغض هایی که از پشت اشکهای نریخنه تو سر در آورده اند.

بیا تا مهربانی هایم برای  خستگی هایت سایه بانی باشد ،بیا تا در زیر سایه سار نگاهت بلرزم .

 

می گویی نامه هایت را با رنگ دیگری بنویس ،اما نارنینم تو بگو لبخندت چه رنگ است ونگاه زیبایت را

با چه رنگ می شود معنی کرد وحجم دستهایت را با سردی کدام رنگ اندازه گرفت ؟نازنینم تو بگوبرای

نوشتن از مهر بانی هایت وتمام نوازشهایت چقدر رنگ می خواهم ؟مادرت به سلامت باشد می خواهم همیشه

بخندی .

 

ترا به خداوند می سپارم تا در زیر سایه سار باران وستاره لختی بیاسایی.


+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه 1385/09/17 و ساعت 11:58 بعد از ظهر |

مهمان از راه رسید واین یعنی هنوز هم می توانیم خوشبخت تر باشیم ،کاش کسی حال مارا می پرسید ...

خوبی؟...اندکی بهترم وهنوز انگاری که دلتنگم .

چقدر دوست دارم با صدایی گرفته از دلتنگی مرا صداکنی واین یعنی هم مرا دوست داری هم دلتنگی ،

چقدر دوست دارم آرزویت را بی مهابا ببوسی واین یعنی مرا دوست تر داری،

چقدر دوست دارم از پله ها که بالا می روم ببینم به انتظارم ایستاده ای واین یعنی بیش از پیش مرا دوست تر داری .

لبخند بی نهایت زیبایت را هنوز در خاطر دارم ،می خواهم باز هم برایت بخندم .

 

کاش کسی برایمان آب می آورد،آب را که می خوردیم لخند تورا میدیم وتو عکس مرا ،بیا از این هم خوشبخت تر باشیم ،مثل بوی تازه علف .


+ نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه 1385/09/16 و ساعت 9:53 قبل از ظهر |

قرار بود که به انتظارم بایستی ...از پله ها بالا رفتم ...استاد درس داد...درس هم پرسید ...از پله ها پایین رفتم

...به انتظارم نایستاده بودی... رفته بودی...رفته بودی خبرهای خوش تری بیاوری ...مثلا این آب است..مادرم

بیدار است ونسیم سر هرصبح از در خانه ما به سلامت آمد .

می دانم که از همیشه مهربان تری پس دلتنگی های بزرگ مرا ببخش .

 

بازهم فردا از پله ها بالا خواهم رفت ،هرچند که تو می روی تا آب بیاوری ومن بازهم به انتظار سنگینی نگاه

زیبایت از پله ها پایین می آیم وبه راه خود خواهم رفت .

تا ملکوت من به راه خود می روم وتا ملکوت تو رفته ای که آب بیاوری وتا ملکوت خداوند بیدار است وتـــــا

ملکوت فرشته ها خواهند خندید .

           

 

 


+ نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه 1385/09/14 و ساعت 11:12 بعد از ظهر |

روزگاریست که دوستتدارم های ترا نشنیده ام ،همین برای یک عمر دلتنگی کافیست .

کمکم کن تازیر بار همه این دلتنگی تاب بیاورم .

روزگار فردایم برای تو ،آمدنت رنگ آفتاب است ونبودنت به قشنگی باران ،باری

بودن باتو قشنگترین رنگ دنیاست ،نمی آیی؟

از پله ها بالا می روم ...تو ایستاده ای

به بالا می رسم ...تو ایستاده ای

استاد درس می پرسد ...تو ایستاده ای

من به استادم جواب می دهم ...تو ایستاده ای

درس تمام شد ...تو بازهم ایستاده ای

از پله ها پایین می آیم ...تو ایستاده ای

آرزو می رود ...تو هنوز هم به پای آرزویت ایستاده ای ...


+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه 1385/09/13 و ساعت 10:9 بعد از ظهر |

هوا کمی سرد است ،پله ها را به امید انتظار بی پایان تو پایین می آیم ،در زیر تمام خاطره های بودنت سنگینم .وبا این حال هر بار که از پله ها پایین می آیم می دانم که بزرگتر شده ام واندکی زیباتر وبا نگاهی افسون تر،

می آیی تادر زیر افسونکاریهایم جادو شوی ؟جادوی یک نگاه ویک لبخند ...وتا همیشه بگویی لبخند زیبایت را دوست دارم وتا همیشه در زیر بار تمام خاطراتم ایستاده باشی بی آنکه سنگینی روزهای رفته به خاطرات را احساس کنی ...چقدر مهربانی های ترا کم داشته باشم ؟

بیا تمام مسیر رویاهامان را پابرهنه برویم ،وسکوت یعنی تمام حرفهای عاشقانه

 


+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه 1385/09/13 و ساعت 9:37 بعد از ظهر |

در انتظار ت ورق ورق ترانه خواهم سرود.

خداوندا بگذارتا نفس دارم دستهایم پراز شعر باشد ،بیا تا درانتظارت برخیزم وآنقدر بروم تا به نگاه زیبایت برسم .

برای رسیدن به دوستتدارم ها تمام باران را پشت سر گذاشتیم وباز شوق نوشیدن تصویر تو در لیوان چای تمام وجودم را پر کرده است ، برمی خیزم تا پر از ترانه وگلایه به دستهایت برسم .

 


+ نوشته شده توسط آرزو در شنبه 1385/09/11 و ساعت 11:9 بعد از ظهر |

تمام روزمان را باران تر کرد ،یاد تو افتادم ،می خواستی مرا ببری تا جایی که عشق، به اندازه پرهای کبوتر باز است .

هیچوقت از خاطرم نمی رود راه افتاده بودیم که باران آمد وزمین به پاس دوستیمان خیس شد ،وما تمام دوستی باران را به جان خریدیم .

 

بیا تا بنفشه ات بمانم ...


+ نوشته شده توسط آرزو در شنبه 1385/09/11 و ساعت 0:11 قبل از ظهر |

دلم می خواهد برایم چیزی نوشته باشی ،شاید هیچ .

امروز روز خوبی بود شاید وقتی برای دل تنگمان دعا می کردی پروانه ای روبروی پنجره ات نشسته بود ،

حتما باران می آمده وخداوند درهمان نزدیکی پرسه می زده است .

نازنینم بی تو رفتم وبی تو بازگشتم اما به هر طرف چرخیدم نگاه معصوم را داشتم ولبخند بی نهایت زیبایت .

بسیار دوستم می داری، می دانی آوازدوستیت را تا کجا شنیده ام، در سر راه هر نفسم ترا احساس کرده ام ،

 

چشمانت را می خواهم ،نگاهم کن ...

دستهایت را می خواهم ،احساسم کن ...

می خواهم چون حسی مبهم در سراسر وجودم بپیچی ،می خواهم برای تمام رویاهای کودکانه ام بخندی ،

می خواهم با من چون بچه آهویی تیز پا بدوی ،می خواهم چون کبوترانی برایم خوش خبر باشی ،می خواهم ،

می خواهم ،می خواهم بامن باشی .

 

 


+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه 1385/09/10 و ساعت 7:32 قبل از ظهر |

دیگر نمیخواهم بیایی ،بگذار از این هم بیقرار تر باشم ، از این هم عاشقانه تر نامه بنویسم ، بنویسم که چقدر دوستتدارم ،تنها دوستتدارم ،می خواهم تا جان در بدن دارم دلتنگ باشم ،می خواهم سرم را از پنجره بیرون کنم وتا می توانم در هوای اندیشه ات نفس بکشم ،بگذار در آوارگی چشمان تو جانی دوباره بگیرم .

 

 صدای پاهایت را از پشت سر می شنوم ودستهایت را احساس می کنم که می خواهند تمام آرزو را برای خود

داشته باشند اما نازنینم بگذار بروم تا بینهایت این دنیا را ببینم آنگاه ترا خواهم آورد وروبروی هر چه خوبیست خواهم نشاند وبه  پاس تمام مهر بانی هایت یک آرزو به تو خواهم بخشید... تمام یک آرزو را .

 

با چشمهایم به چشمهایت خیره خواهم شد وبا دستهایم تمام سردی دستهایت را به فراموشی خواهم سپرد وتمام ضربان احساسم را ،نزدیک تر بیا ...این پا وآن پا می کنی ...نزدیک تر بیا ...این دست آن دست می کنی ...

نزدیک تر بیا ...سکوت می کنی ...نزدیک تر بیا ...صدای کفشهایت را که هر لحظه دور ودورتر میشوند وتو می روی تا آرزو به بی نهایت دنیا برسد.

 


+ نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه 1385/09/09 و ساعت 0:26 قبل از ظهر |

نگاهمایمان را پشت صدایمان پنهان کرده ایم ،ببین آفتاب به استقبال دوستی ما آمده ،نمی آیی؟

برایت عاشقانه ترانه  می خوانم ،می شنوی ؟

می خواهم باز هم پشت پنجره ام بنشینم وعاشقانه ترین نگاهها را به دنبالت بدرقه کنم یا بهتر

این است عاشقانه ترین نگاهها را به انتظارت بنشینم یا بهتراست عاشقانه ترین نامه هارا به

پای این دوستی بریزم ،دستهایم ،که برای نگاه زیبایت پر از واژه است  ،تنها به امید نوازش

تمام دوست داشتنت به سویت اشاره اند ،می آیی دوباره تمام بوته های باغ را قطره  قطره

سیراب کنیم ،می آیی دانه  دانه پروانه هارا به یاری دوستیمان پرواز دهیم وجای هزار کبوتر

خوش خبر بر بام این پنجره ها لانه کنیم ودر عوض تمام بوته ها پر از غنچه باشیم وهرروز

از جای رد پایمان بوی عطر به هوا بلند شود ، به دلداری این دل همیشه بیقرار می آیی؟

مید انم اگر نیستی تنها برای این است که می خواهی آرزو بلند تر بخندد.


+ نوشته شده توسط آرزو در چهارشنبه 1385/09/08 و ساعت 3:25 بعد از ظهر |

می گویی دیر زمانیست که خنده های زیبایت را کم دارم ...می گویم دیر زمانیست که لبخند زیبایت را ونگاه معصوم ودستهای همیشه بیقرارت را کم دارم .

وحالا میدانم  برای دوست داشتن تو هنوز هم باید بزرگتر باشم ،چقدر دلتنگ مهربانی های تو باشم ؟

وخنده هایم که برایت نشان از شادی های بیکران من است بسیار گمند ،نمی آیی تا یک دل سیر بخندم ؟

برای رسیدن به تمام نوازشهایت آنقدر شتاب کردم که آسمان هم دستپاچه شد وباران را از یاد برد ،یادت هست تمام دوستی هایمان آفتابی بود ...

وحالا تو رفته ای ،از تو تنها دوستتدارم های ساده به جا مانده ویک مشت خاطره هایی که دیگر دلمان را هم

قلقلک نمی دهند ودوستانی که پشیزی نمی ارزند ،تنها دل خوش دارم به روزی که بیایی وباز بگویی خنده هایت را دوست دارم .....

دستهایم را به تو می دهم، ایمانت را به من بده.


+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه 1385/09/06 و ساعت 8:27 بعد از ظهر |

مهربان ترین حادثه دنیا ارزانی تو

اینجا هنوز شب است ...

چقدر در انتظار باران آهسته آهسته رفتیم تا به دوستتدارم ها رسیدیم ، یادت هست زمین تشنه

رسیدن قدمهای ما بود وهزار بار بی آنکه کسی بداند بغضش را فرو خورد ودر غریبی تمام

احساس ما سکوت کرد تا مبادا ستاره ها راه ما را روشن کنند وکسی به دنبال ما روان بدود.

 

بیا دستهای آفتاب را بگیریم وذره ذره گرمی وجودش را به تمام ساحل نشینانی برسانیم که در

سایه این دیوار های بلند خوابیده اند .

 

یات باشد تو قول دادی که تا آخرین نامه بیدار بمانی ،وپس از هر بار دوستتدارم های ساده من

لبخند بزنی ،هنوز هم آخرین لبخندت زیباترین حادثه دنیا ست .

 

 


+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه 1385/09/06 و ساعت 8:26 بعد از ظهر |

بی آنکه ترا بخوانم دلتنگم ،تو هم به دلداری این دل همیشه بیقرار نمی آیی ،وباز من سر شار از حرف وجمله 

 

به ان امید ترانه های غمگین عاشقانه می خوانم که روزی آخرین برگ دفترم را دراتاق تو به نام تو به پایان

 

برسانم ،منتظرم می مانی ؟

 

کاش می شد کاری کرد ،مثلا وقتی وقتی خورشید دامن کشان پایین می رفت ما هم آهسته آهسته دعا زیر لب

 

زمزمه می کردیم تا تو بیایی وکمی بخندیم ،یا وقتی خورشید تمام مهر بانی اش را به زمین می بخشید همان راه

 

که تو از آن رفته بودی آب می پاشیدیم تا  از همان راه بر گردی وبرایمان سیب می آوردی .

 

کاش می آمدی تا پلکهایم در زیر سنگینی نگاهت بلرزند ودستهایم خالی ازنامه های عاشقانه در جستجوی

 

دستهای بزرگ تو باشندوپاهایم در شتاب رسیدن به تو به پشت سنگفرش  خیابان جا بماند تا همیشه خدا ترا در

 

در آنسوی خیابان داشته باشم .


+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه 1385/09/06 و ساعت 8:26 بعد از ظهر |

 

هنوز برای دوست داشتن تو فرصت دارم که بزرگتر شوم،هنوز برای داشتن چشمان زیبا وآن نگاه معصوم تو زمان دارم ، هنوز هم می توانم بیندیشم که دلم برایت تنگ شده است ، هنوز هم می توانم به دوست داشـــتن تو برسم ،هنوز هم امید دارم که روزی تمام دنیا در زیر قدمهایمان کوچک شود ،هنوز هم می خواهم با هم یـــک

دل سیر بخندیم ،بامن می خندی ؟

 

دست بردار از هرچه که خاطره در سر داری ،هزار حادثه به انتظار رسیدن ما این پا وآن پا می کنند.به راه می افتم هزار پر پروانه را کم دارم ودستهای ترا ...

 

هنوز هم می خواهم شبی از شبهای این دنیای قشنگ سهم دوستی من وتو باشد ،نمی خواهم سهم من از دوستی تو تنها تکرار دوستتدارم های تکراری باشد ،هنوز هم می خواهم در هر لحظه از این دوستی به دوستتدارم های تازه تری برسیم ،هنوز هم برای سهمم از این دوستی دستهایت را کم دارم ،هنوز هم با شکوه ترین ترانه های عاشقانه را می خواهم باهم سر دهیم ،بامن هم آواز می شوی ؟

 

بیا برویم از هرچه آب وآیینه است رد می شویم وتمام لحظه هایی را که دنیا به تمام دوستی ما رشک می برد پشت سر می گذاریم ومثل تمام  حادثه های ریز ودرشت ما هم می رویم در آخرین برگ این هزارنامه  می نویسیم دوستتدارم ومی خندیم.


+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه 1385/09/06 و ساعت 8:25 بعد از ظهر |

دوباره می نویسم دوستتدارم،پله ها را با شتاب پایین می آیم وتو با همه خاطرهایی که از من در سر داری به انتظارم ایستاده ای ...می خواهم ترا یک دل سیر ببینم ....با چشمهای بسته می خندم ...بیا یک دل سیر بخندیم .

ودر تاریکی تمام ، آن شب تمام شهر زیر پای ما کوچک شده بود.

هرچه می خواهی بگو، این آخرین التماس یک قلب ساده است که می خواهد تا ملکوت ترا دوست داشته باشد .

تنها می خواهم بشنوم که دوستم داری.


+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه 1385/09/06 و ساعت 8:24 بعد از ظهر |