تبليغاتX
> هزار نامه عاشقانه

نازنینم بیا پیش از آنکه در سوگ هم گریه کنیم باهم کمی بخندیم .بیا پیش از آنکه به زمین بخوریم

دست در دست هم شانه به شانه دنیا را قدم بزنیم .بیا پیش از آنکه به سرزنش مارا بخوانند ما

دوستیمان را همه جا زمزمه کنیم .بیا برویم دور از هر چشمی که مارا خیره خیره  نگاه می کند

باهم مهر بانی کنیم  .ترا جان ستاره سربی آسمان آرزو بیا

زیبا ترین مهر بانی ها ارزانی تو هنگامی که با یاد آرزویت به خواب رفته ای ،نازنینم من هنوز

بیدارم وزیباترین رویاهای کودکانه را برایت می نویسم هر چند که تو رفته ای اما پرواز کبوترها

بر بام پنجره امان نوید آمدنت را دارند ومن می دانم روزی دوباره پلکهای من در زیر ونگاه معصوم

و کودکانه ات را خواهد لر زید .

نامه های پیشینم را پاره کن، رویاهای تازه ای خواهم کاشت ،دوباره جاری خواهم شد وتا بلندای آسمان

دست به دامان خداوند خواهم شد ،آنقدر به نام می خوانمش تا هر چه ستاره دارد را به سویم بفرستد ،اما

نازنینم ،من تنها ستاره سربی آسمان ارزو را بر خواهم داشت ،می خواهم هر آنچه را فراموش کرده ای

بازهم برایت شعر کنم ،جان ستاره ،دستهایم را به تو می دهم ایمانت را به من بده  


+ نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه 1385/08/16 و ساعت 1:28 قبل از ظهر |

یادت باشد تمام رویاهای کودکانه ام را لگد زدی ،به شیشه پنجره ام سنگ زدی ،پرهای هزار پروانه را هم چیدی ،کتاب را هم پر پر کردی ،روی آیینه هم هزار چین انداختی وآب را ریختی ورفتی .یادت باشد رفتی .

یادت هست باغ را که ساختیم من بودم وصدای نفس های تو ،من بودم و چشمان معصوم ونگاه کودکانه ات که

باهر اشاره به دستهای من جانی دوباره می داد تا دیوارهای باغ را به اندازه هزار رویای کودکانه بزرگــــتر بسازم وبالبخندی اجازه دادی در بلندای آسمان آبی اش ستاره ای سربی بنشانم تا با هر چشمکش در تمـــــــام تاریک وروشن روز وشب باغ راهی را که تا آخرین رویا ادامه دارد روشن کند وپاهای من بتواند تا آخر دنیا را بدود،اما نازنینم یادت باشد تو رفتی ........................................................................................

می دانم که می خواهی دیگر خواب آشفته نبینی،نازنینم من که دامنم را جمع کرده بودم  تا هیچگاه دیگر گرد وغبار راهم به چشمت فرو نرود ،مگر تو دیگر چه می خواستی ؟هر هزار جواب نامه ام را هم که بخشیده بودم تا مبادا دستهای مهربانت به هنگام نوشتن  جواب بلرزد ،مگر تو دیگر چه می خواستی ؟ دیگر حتی به هوا خواهی تو از روبروبه  پنجره ات نیم نگاهی نمی ا نداختم تا مبادا دل همیشه بیقرارت تند تند بزند ونفست

 به شماره بیفتد ،مگر تو دیگر چه می خواستی ؟

یادت باشد تو رفتی .................................................................................................................


+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه 1385/08/15 و ساعت 12:27 بعد از ظهر |

دیگر چه تفاوت می کند ،بازهم تنهام ،تمام جمعه هامان یکرنگند ،از سپیده دمانش تا

چشمک آخرین ستاره تمام پنجره هامان را بسته ایم ،کسی هم در حوالی اندیشه هامان

آفتابی نمی شود ،دیگر چه می خواهی ؟مگر نمی خواستی حتی افتاب هم رنگ آرزو

را نبیند.خوشحالی ؟بار سفرت را هم که بسته ای ،بهانه می کنی که خواب دیده ای که

باید بروی ،باشد خداوند پشت وپناهت ..........................................................

نمی دانم چرا بار تمام لبخند های دنیا به دوش من است ؟همه می خواهند صدای خنده های

من سکوت را بشکند .

می نویسد صدایم را شنیده است، اما هنوز چیزی زمزمه نکرده ام تنها  اجازه می خواهم

ترا همه جا فریاد کنم .

بگذار بی پرده زندگی کنیم  ساده ساده نفس بکشیم  به آرامی لبخند بزنیم وبی آنکه کسی

بداند از زیر هزار نگاه ملامت بار رد شویم وبه هم برسیم  .باز هم می خواهی بترسی؟

من تنها می خواهم پلکهایم در زیر بار نگاهت بلرزد ودستهایم در زیر فشار نبض انگشتانت

که تند تند می زنند یخ کند .


+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه 1385/08/12 و ساعت 6:52 بعد از ظهر |

بامن حرفی بزن ،چیزی بگو ،من در پناه پنجره ام وبا آب وآیینه رودررویم .

چقدر آشکهایم را به آیینه تقدیم کنم ،پس تو کی می آیی؟

به خداوند ابر وآسمان تنها یاد آن چشمهای زیبا ونگاه معصومانه تو اندیشه ام

را آشفته می سازد ،نمی آیی ؟سکوت تودر را بر روی تمام سوال جوابهایم بسته.

ای کاش خبری از تو می رسید ،مثلا دیگر چشمهایت را نمی بندی .ونمی ترسی .

ای کاش می دانستی اگر لبخند خداوند را داشته باشی دیگر همه ستاره ها رو به

پنجره تو چشمک خواهند زد .

برخیز وبیا ،باهم نامه های عاشقانه می نویسم ،یک خط من می نویسم دوستتدارم ،

خط دیگر تو بنویس که دوستم داری .یک خط من می نویسم بی تو نخوابیدم ،خط

دیگر تو بنویس خوابهای آشفته دیده ام .یکی من، به پای نامه ات می گریم ،یکی تو،

خنده های زیبایت را شنیده ام .یکی من ،یکی تو ،ببین عاشقی یعنی همین ...........

ترا به خداوند ابر وباران وستاره زودبیا .

 


+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه 1385/08/08 و ساعت 0:57 قبل از ظهر |

دستهایم برای تو ،

می دانی تنها دلخوشی ام رسیدن به آرامش است ،با این حال می دانی تا

مرا در اغوش نکشی به آرامش نخواهم رسید .باری رویای آرامش را به

دوش خواهم کشید وبا این خیال ،به دنبالت تمام دنیا را دور خواهم زد.

چرا کسی به پشت پنجره امان سرنمی گذارد تالختی بخوابد ،شاید روزی

پنجره ام را از روز دیوار کندم وبه دیوار بلند روبروی باغ همسایه گذاشتم

تا هر کسی بخواهد به باغ ما سرک بکشد از پشت شیشه صدایش کنم ...

آهای تو کجا؟واو هم برود .تو چه فکر میکنی ؟

در اولین لحظه ای که پنجره ات پس از چند روز بسته بودن باز شد ،پرسیدم :

هنوز هم آرزو را دوست داری ؟....بگویم چقدر راضی می شوی ...ورفتی تا

شب وستاره وپنجره ای که روبه افق همیشگی مان بسته است .

شب به خیر ستاره سربی آسمان آرزو


+ نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه 1385/08/07 و ساعت 0:57 قبل از ظهر |

نازنینم ،بیا دستهایمان را بهم بدهیم وتا آخر چمن های دنیارا بدویم ،بیا بخندیم وبدویــــــم ،

آخرش می ایستیم ونفس نفس زنان به تمام رویاهایی که مارا تا اینجا کشانده بلند تـــــــــــر

خواهیم خندید ،نازنینم آخرین مقصدت کجاست ؟

هر بار چشمهایم را بستم ترا دیدم ،به هر طرف چرخیدم به تو رسیدم ،هر بار به راه افتادم

چون سایه ای برمن سنگینی کردی ،باز هم می گویی بار رویاهایم تنها مال من است ؟بـــی

من به فردای دیگری می رسی؟نازنینم ،می نویسم تنها باتو می خواهم به باغی بروم که پــر

از پنجره ونسیم وپروانه است ولب هر پنجره اش کتاب شعری است ،که با هرشعرش بتوان

روزی هزار بار عاشق تر شد،باز هم می خواهی خودت را به خواب بزنی ونگاه معصــوم

وکودکانه ات را ازمن بدزدی ؟مگر نمیدانی تا آنسوی چشمهای زیبایت رویا کاشته ام ؟

نازنینم ،دستهایم را به تو می دهم ایمانت را به من بده .


+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه 1385/08/05 و ساعت 4:45 بعد از ظهر |

دستهایت را می خواستم ،می خواستم با دستانت هزاران بار پنجره ات را بازو بسته کنم .

تا شاید نسیم از لای در بیرون برود ومن پا به اتاقت بگذارم وبه هزاران رویای کودکانه

صبح به خیر بگویم ...چه خیال کودکانه ای.دستهایت را زیر سرت گذاشته بودی وچشمهای

به خواب رفته ات .......................................................................................

دلم می خواهد از مهربانی آرزو سهمی هم به تو برسد.لحظه ای بیدار شو ولب بگشا بگو تا

دعایی کنم تا مقصدت بهترین باغ خداوند باشد وپنجره حضورت رو به کتاب وآب و آیینه باز

باشد .حرفی بزن چیزی بگو ..............................................................................


+ نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه 1385/08/02 و ساعت 8:2 بعد از ظهر |

تنها پنجره ات را می بندی ،پرده را می کشی ،اتاقت را که تاریک می کنی وچشمهایت را

می بندی وخودت را به خواب می زنی ،نسیم راهم می گذاری تاپشت پنجره ات پرسه بزند

تا مبادا دل ما به هر بهانه ای به اتاقت سرک بکشد .

یادت باشد تو فقط ترسیدی .بار رویاهامان را به زمین زدی وگفتی که دیگر بامن نمی آیـــی،

ودیگر خودت می دانی وتمام رویاهایی که هیچکس برای آنها آمین نمی گوید ،ودیگر خودت

می دانی وبار تمام رویاهایی که کسی از آنها خبر ندارد واگر هم کسی چیزی بداند تنها هزار

بار نگاه ملامت گرش را به ما می دوزد ................................یادت باشد تو فقط ترسیدی .

یادت باشد تا دانه آخر رویاهارا به دوش خواهم کشید وبا پاهای در زنجیرم تا آخر دنیا خواهم

دوید .

یادت باشد تو فقط ترسیدی .


+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه 1385/08/01 و ساعت 1:31 قبل از ظهر |