تبليغاتX
> هزار نامه عاشقانه

دوستتدارم ،نگاهم فراتر از پنجره ات را می بیند، حتی فراتراز دیوارهای باغ تا بلندای آسمان.

اندیشه ام بیسار بیشتراز هزار پروانه را شمرده وپاهای در زنجیرم بیشتر ازهزار کوچه باغ را

به استقبال آمدنت شتابان قدم زده ،من حتی بیشتر از ترا از خداوند خواستارم ،ترا وبیشتر از ترا.

می خواهم دیوانه وار عاشقت باشم ،آنقدر عاشق که چه خواب باشی وچه بیداراز پنجره بسته به

اتاقت بیایم ودر برابر چشمان حیرت زده و دهان باز نسیم سرت را در آغوش بگیرم وببوسم ،

بگویم دوستتدارم .

دستهایت را به من بده، با هم تا فرداهایی که نمی دانیم چه می شود عاشقانه می رویم، تنها سایه 

خداوند را برمی داریم وتا آخر رویاهامان بک نفس می دویم .

بگشا ،راز پنهان دل بیقرارت را .بگشا ،پرده از خواب  آشفته نیمه شبانت را ،

ببخش ،تمام دردهایت را به آرزو.ببخش، تمام بیخوابی های سالهای بیقراریت را به آرزو ،

آرزو را تنها مگذار ، بار تمام رویاهایت را به آرزو بسپار .

 


+ نوشته شده توسط آرزو در شنبه 1385/07/29 و ساعت 2:53 قبل از ظهر |

چقدر دوست دارم که از تو نامه عاشقانه ای داشته باشم چیزی پراز یک دوستتدارم ساده .

 

این روزها احساس می کنم که می خواهی چیزی بگویی غیر از آن چیزی که تا به حــــــــــال

شنیده ام ویا تو گفته ای ،شاید دیگر نمی خواهی دلتنگ باشی وبرای آرزویی محال بیــقراری

کنی ،ودیگر حوصله  خواندن نامه های عاشقانه بی جواب مرا نداری وحتی دیگر از شنیـــدن

اینکه بشنوی هر شب می گریم دل کوچکت به درد نمی آید واز شنیدن این همه دوستتدارم های

من خسته ای و ای کاش پنجره ات را می بستی وبه دیاری می رفتی که باغهایش همه در داشتند

واز هر کسی که می پرسی نشانی ات را می داند،در باغ من اما چه غریبانه نفس کشیدیم .

 

ای کاش اتفاق تازه ای می افتاد .مثلا دوباره مثل روزهای اول آشناییمان عاشق می شدیم ،مثل

روزهای اول آشناییمان تندتند نامه عاشقانه می نوشتیم وتندتند منتظر جوابی باشیم که هیچگاه به

دستمان نرسید ،ای کاش تند تند به دوستتدارم های ساده می رسیدیم مثل روزهای اول آشناییمان .

 

خیلی خسته ام ،می خواهم سرم را روی قلبت بگذارم وبا صدای ضربانهایش چون کودکــی در

آغوش امن مادرش بخوابم .می خواهم چنان در دستانت اسیر باشم که هیچگاه نتوانم از حواــلی

اندیشه هایت دور شوم ،می خواهم آنقدر از تو جواب نامه های عاشقانه داشته باشم که دیــــــگر

فرصت سرک کشیدن به باغ همسایه را نداشته باشم وحتی نتوانم برای آرزوهایش در لابه لای

ابرهاستاره ای بنشانم .

 

هی تو ، توبگو آرزو را  سزاوار داشتن خطی از تمام احساست می دانی  ؟تو حتی نمـی خواهی

آرزو چیزی از آشفتگی خواب نیمه شبت بداند.هی تو بگو هر آنچه را که تا کنون نه من شنیده ام

ونه تو گفته ای .


+ نوشته شده توسط آرزو در چهارشنبه 1385/07/26 و ساعت 0:19 قبل از ظهر |

چقدر دوست دارم سر بر آستانه پنجره ات بگذارم تا نسیم بیاید وموههایم را شانه

بزند واهسته در گوشم نجواکند که چه موههای قشنگی داری .......................

خدامی داند که برای رسیدن به یک دوستتدارم ساده تو چقدر رویاهای آشفته ام را

در خواب تا خود صبح زیروروکرده باشم خوب است ؟

ای کاش رویاهای قشنگتری داشتیم ،مثلا زنده ماندن تاهزارمین نامه عاشقانه!هی

تو تا آخرین نامه عاشقم می مانی ؟

ای کاش بی آنکه بخواهم اینقدر دلتنگ نبودم ،کسی پیدامی شد واین دل تنگ مرا

باز می کردتا تمام رویاهای کودکانه اش به زمین می ریخت آنگاه هر کسی هرچه

را که می خواست از رویاها برای خودش بر می داشت ،چه باک اگرشبی این دل

بیقرار من بی رویا بماند .

ای کاش خداوند اجازه می داد تا آخرین رویای کودکانه روی پاهایم بایستم ،ای کاش

آنقدر نیرو داشته باشم تا آخرین نامه، عاشقانه بگریم .

هی تو ،می دانی برای هزار رویای کودکانه ام می خواهم به اندازه هزار پروانه بپرم

وهزار بوته گل بکارم وهزار سپیده دم هزار قطره آب روی زمین بپاشم تا دامن هیچ

رهگذری از طرف باغ ما  خاکی نشود .

ای کاش رویاهایمان را باکسی تقسیم می کردیم .


+ نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه 1385/07/25 و ساعت 0:43 قبل از ظهر |

کاش خبر بهتری می رسید ،مثلا پنجره ات باز است وچراغ اتاقت روشن است

وشاید تو بیداری .

چقدر دوست داشتن تو سخت شده  است ،دیگر برای هر دوستتدارم ساده، هزار

پروانه را باید خواب کنی وهزار با رمواظب باشی که نسیم در آن حوالی نوزد .

بی خیال تر از همیشه عاشقت شده ام.

آنقدر عاشق که تا نیایی دست از سر باغ بر نخواهم داشت وهی تند تند بوته گل

خواهم کاشت.

یادت هست باران را وعده کردی، اما نازنینم .خودت شاهد بودی که زمین به

احترام باران خیس شد،خوب یادت هست که تمام جمعه هایمان بارانی شد ،تمام

جمعه هایی که می بایست برای دل خیلی ها عاشقانه با لبخندی  می رقصیدیم .

کاش خبری از تو می رسید...............................................................

 


+ نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه 1385/07/23 و ساعت 0:58 قبل از ظهر |

پنجره ام را بازمی کنم می خواهم هوای سرد پاییزی تنم را به لرزه درآورد.

چقدر دوست داشتم پنجره ر که باز می کنم نسیم موهای زیبایم را بر هم زند.

.حالا دیگر شب شده وتاریکی چون چتری بر سر باغ فرود آمده تا آنجا که

حتی پنجره ات را نمی بینم وحتی سایه ات را از پشت شیشه پنجره ندارم ،

نمی دانم بیداری  یا به اندیشه رویاهایت به خواب رفته ای ،چقدر دوست داشتم

پنجره ات را باز کنی تا به سلامت پاسخ دهم .

شب عجیبی است ،از هیچ کس خبری نمی رسد ،حتی پروانه هاهم بالهایشان را

جمع کرده اند وآهسته آهسته رویاهایشان را به دامان خداوند می گذارند.

می خواهم از برگ برگ بوته های گل گرفته تا شاخه شاخه درختان باغ بالا بروم

تا آخرین رویای تمام کسانی که به نام آرزو عاشقانه خندیده اند را به آنسوی ابرو

ستاره وماه برسانم ،دستهایم را به تو می دهم ایمانت را به من بده .


+ نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه 1385/07/20 و ساعت 11:52 بعد از ظهر |

نوشته ای کنار ماه به انتظارم نشسته ای ، اما نازنینم آرزوی محال که هر شب

لب پنجره می گرید وتند تند نامه های عاشقانه می نویسد ارزش انتظار دارد ؟

 

لب پنجره نشسته ام قلم در دستم می چرخد ،می خواهم بنویسم دارم گریه می کنم ،

برمی خیزم پرده را می کشم آخر نمی خواهم ماه از آن بالا اشکهایم را ببیند ،

دوباره می نشینم ،می نویسم ...دارم گریه می کنم ......................................

 

ودوباره نامه وهق هق های بچگی باهم تمام می شوند ،نامه را آهسته پشت پنجره ات

می گذارم ،برمی گردم ،پرده را کنار می زنم وبا لبخندی لب پنجره می نشینم ،لـــیوان

چای را در دستم قل می دهم ومی اندیشم که نامه نوشتن برای تویی که مثل سایه برمن

سنگینی می کنی ،چه کار بیهوده ایست .چه کار بیهوده ایست نوشتن برای تویی کـــه

پیش از آنکه پرده بکشم می دانی لبهای زیبایم چقدر ازاشکهای شورم را چشیده اند .

 

تصویر ترا همیشه خدا در لیوان چای دارم ودوچشمان معصوم ونگاه کودکــــــانه ات را

اندیشه ات را که چون سایه برمن سنگینی می کند وپنجره همیشه باز رو به افق رویاهای

کودکانه ام . می بینی از این دنیا چه سهمی برای خودم برداشته ام چیزی شبیه هیچ .

 

می خواهم به ماه اجازه بدهم نورش را به داخل اتاقم بفرستد تا باخودش دستهای ترا بیاورد .


+ نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه 1385/07/20 و ساعت 1:2 قبل از ظهر |

براستی سهم من به غیر از نامه های عاشقانه بی جواب چیست ؟چرا

برای هیچ کدام از نامه هایم جوابی نداری ؟

می اندیشم سهم من این نیست که هر شب بی آنکه کودک به خواب

رفته ام بداند برای بهانه های عاشقانه ام هق هق های بچه گانه سر

دهم ، شاید سهم من این است که آنقدر بگریم تا بتوانم با وجود دلتنگی ها

ودوری ازچشمان معصوم ونگاه کودکانه تو وزلالی اندیشه ات بخندم .

 

من ترا نه برای خوشی که برای ناخوشی ها عاشقانه دوست دارم ،می خواهم

وقتی درد از سرو کولت بالا می رود به نام من عاشقانه بخندی.


+ نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه 1385/07/18 و ساعت 1:18 قبل از ظهر |

به سفر رفته ای وتا خدا نخواهد باز نمی گردی ودر چشمانم خیره نخواهی شد .

اما نازنینم می خواهم تا خدا بداند بیایی وبی مهابا مرا ببوسی ،دلم برای یک

لحظه در آغوش گرفتن تو و گریستن پر می کشد .

خدا می داند به اندازه هزار پروانه در هوای تو اندیشیده ام .

اندیشه های رهایم ارزانی تو.

 

بی آنکه مرا بخوانی می روی  می مانم وگوش می سپارم به تمام صداهایی که

جاریند، تا شاید به دوستتدارم های تو برسم .

 

شب هنگام که فارغ از هر اندیشه ام آرام می گیرم وچشم برهم می گذارم ،کاش

به بالای اندیشه تو می رسیدم ،چیزی شبیه یک دوستتدارم ساده.


+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه 1385/07/17 و ساعت 11:37 بعد از ظهر |

دیگربرای نوشتن نامه های عاشقانه به تو نه می خواهم به آسمان بروم ونه در روی زمــــین

کار سخت طاقت فرسایی بکنم چون ساختن دیواری بی در.

تنها می خواهم گوشه ای آرام بنشینم وکتابی را با دستهایی که بوی عجیبی می دهد از سیـب و

پرتقال وگلابی گرفته تا بوی تن عرق کرده تو که از هم خوابگی بایک دوست برمی خیزد را

ورق بزنم وآهسته آهسته  تا تو برگردی عاشق تر شوم .

همانطور که کتاب را ورق می زنم احساس می کنم که دلم برایت تنگ است وآهسته بی آنکــــه

کسی بشنود زمزمه می کنم که چقدر دوستتدارم ودر تمام مدت جای انگشتان احساست را روی

پوست زندگیم کم دارم .می خواهم در نامه هایم به تو بنویسم بیا دور از چشم مردمانی که تـا به

حال نه آهسته آهسته عاشق شده اند ونه زیر لب دوستتدارم هارا زمزمه کرده اند باهم بنشینــیم

وتمنای هزار رویای کودکانه را از پشت تمام نمیدانم های شرمی بچه گانه بیرون بریزیم وبی

آنکه نگاههایمان را از هم بدزدیم به هم گره بزنیم وتا آخرین نفس خواهیم خندید .بیا بی آنکه از

گذشت لحظه ها  نگران باشیم تا هر زمان که دلمان بخواهد عاشقانه در هم جاری باشیم .بیــــا

اگر کسی عکس مرا در چشم تو وعکس تو را در چشم من دید بی آنکه بترسیم ویا نگاهمان را

بدزدیم ، عاشقانه به چشمهایش خیره شویم تا برای لحظــه ای هم که شده تصـــویری ببینـــد از

یک فرشته زیبای خداوند، آنوقت حتما  لبخندی  خواهد زد به زیبایی دوستیمان .


+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه 1385/07/10 و ساعت 2:50 قبل از ظهر |

دلم در تمام نبودنهای تو می تپد،بی آنکه بداند جواب تمام نامه های عاشقانه ام به

خوابهای آرام وشیرین تو ختم می شود،واین دل همیشه بیقرارما بی آنکه چشمهایم

ترا ببیند ویا به چشمهای معصوم تو نگاه کودکانه ای بیندازد این چنین به تو مشتاق

مشتاق است ...نه عاشق نیستم ،تو درمن زندگی می کنی وبا هر نفسم زنده وزنده

تر می شوی. تو درمن آشوبی .

خیال خدا که راحت می شود می رود ومارا می گذارد تا لی لی کنان ابر به ابر بالا

برویم تا به خورشید برسیم، بی آنکه آفتابش مارا بسوزاند ،وبازهم بالاتر تا به ماه

و یک کهکشان ستاره برسیم، بی آنکه از تاریکی شب بترسیم ...چشم برهم نخواهم

گذاشت تا تو تمام شب را به امید دیدار آرزویت خوابیده ای .شیرین ترین خوابــــها

سزاوار تو باد.


+ نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه 1385/07/09 و ساعت 1:37 قبل از ظهر |

هی تو می دانی چه کسی می خواهد اندیشه های مارا بدزدد؟،چه کسی می تواند از دیوار باغ

ما تا سایه همسایه سرک بکشد؟نه هیچکس ،هیچکس نمی تواند ازدیوار باغ بالا بیاید وحتی

نگاهی به آسمان ما بیندازد وبا صدای کفشهای خود خنده شیرین فرشته هارا بیاشوبد .

می خواهم پنجره را باز کنم وتا خود صبح برایت شعر های عاشقانه بخوانم ،انتظار نشستن

پشت شیشه یک پنجره نیست ،انتظار باز کردن پنجره های بسته وسرک کشیدن در هوای

دوست داشتن تو ست ،

هرچه بالا تر می رویم باز هم خداوند یک  قدم جلوتر از ما ایستاده ولبخند می زندوراه ما باز

هم ادامه دارد تا آنسوی لبخند خداوند.

توشه بر خواهیم داشت وتا آخرین پله کان دوستی بالا خواهیم رفت ،بالاتر از هر اندیشه ای

که بتوان در رویا های کودکانه گنجانده شود .با من می آیی ؟...تو پاسخم را نمی دانی ؟..

آسمان پراز پرواز پروانه سزاوار تو باشد که بامن این چنین مهربانی می کنی ،نازنینم دست

به دامن کدام رویا شدی که این چنین از آرزو لبریزی ؟اینچنین ذوق رسیدن به لبخند خداوند

دلت را می آشوبد.هی تو در زمین چه آرزو کردی که به بلندای آسمان رسیدی ؟

بیا باهم بگذریم ،باهم ،همه جا چون سایه باهم باشیم ،همیشه خدا تابرسیم عاشق تر شویم .


+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه 1385/07/07 و ساعت 0:47 قبل از ظهر |

ای کاش نه پنجره ای بود ونه دیواری ،نه باغی ونه آبشاری ،ای کاش فقط هوا بود ،

ای کاش فقط هوای دوست داشتن تو برای نفس کشیدنمان کافی بود ،ای  کاش ......

ای کاش مادرم می دانست که شبها نامه های عاشقانه می نویسم وتنهاپناهگاه  هق هق های

کودکیم بالش خیس از ااشک صبحگاهانم است .ای کاش مادرم می دانست هنوز لالایی هایش

را کم دارم .

ای کاش پدرم باز هم مرا صدا می زد تا چون کودکی در آغوش سخت مردانه اش به آرامش

برسم .

ای کاش خواهرم باز هم بامن مهر بانی می کرد وبرادرم دستم را می گرفت تا باهم از سخت ترین

قله ها بالا برویم .

ای کاش بازهم بی آنکه به فردا بیندیشیم بلند بلند می خندیدیم .

ای کاش رویاهای کودکانه مرا می بخشیدی .

ای کاش در جواب تمام دیر آمدنهای من تو لبخند می زدی .

888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888

888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888

888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888


+ نوشته شده توسط آرزو در چهارشنبه 1385/07/05 و ساعت 11:6 بعد از ظهر |

 

می پرسی هنوز به پای نامه هایم اشک می ریزی ؟....آری هنوزهم اشک می ریزم ،اما نه برای

رویاهای از دست رفته امان ،برای تمام رویاهایی که می خواهیم به دست بیاوریم ،تمام اشکهایـم

قربانی یک دانه از رویاهای بچه گانه ات .

با هم قرار می گذاریم ،روزی تکه ای ابر برمی داریم ودر زیر سایه خداوند می نشینیم ،وتو چشم

های معصوم ونگاه کودکانه ات را به من می دوزی ،می خواهی یک دل سیر آرزویت را تماشـــا

کنی ومن می خواهم یک دل سیر باتو حرف بزنم وتو بشنوی وباهم یک دل سیر بخندیم .تمـــــــام

فرشتگان به احترام بودنت برای دوستیمان بال بال می زنند .

حرفهایم که تمام می شود ،چشمهایم را می بندم ،صدایم می کنی ....چقدر زیبا مرا صدا می کنی ...

آرزو ...آهسته بی آنکه حتی فرشته ها بشنوند ...دوستتدارم ...چشمهایم را که باز می کنم ، با هــــم

می خندیم ...تمام فرشته ها ...آهسته بی آنکه ما بدانیم می خندند.

به سقف آسمان خیره شده ای ،نگاهت می کنم ،در چشمهایت چیزی می بینم که انتها ندارد ،ســری

تکان می دهم .با گوشه چشمی می پرسم ...به چه می اندیشی ؟...نگاهت را از بلندای آسمـــــان می

گیری وبه من خیره می شوی ...آرزو ...اندیشه بزرگ تو دوستی مارا از این ابرها هـــــم بـالا تر

خواهد برد.


+ نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه 1385/07/04 و ساعت 1:7 قبل از ظهر |

درود خدا برتو

تمام شب را به آن امید تا صبح ستاره می شمارم که سپیده دمان روزی

به تو سلام کنم وتو از خوشحالی لبخند بزنی وبگویی در تمام مدت آرزو

داشتی مرا در کنار خود احساس کنی .

باهم می رویم ،تو کوله بار مرا بر میداری وبا قدمهای بلند تر جلو می روی

نمی دانم چرا می خواهی تمام دلتنگیت را یکباره سر بکشم ،جلوتر ازما تمام

فاصله ها در هم شکسته بودوخداوند داشت تمام آسمان را آب پاشی می کرد .

می خواهیم لختی دور ا ز هر چه باداباد بنشینیم ،حرف بزنیم وبخندیم تا شاید

پنجره دلمان باز شود ونسیم در اتاق پرسه بزند ..

 

                        blakrose

 


+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه 1385/07/03 و ساعت 0:22 قبل از ظهر |