تبليغاتX
> هزار نامه عاشقانه

منتظرم بیا،  بیا پنجره ها را ببندیم، دستم را بگیر باهم می رویم، می رویم بالا

آنقدر من از اندیشه های تو وتو از اندیشه های من بالا میرویم تا به آسمــان

برسیم، باز هم بالاتر تا آخرین نقطه ای که ابر هست ویا آسمان می تواند ببارد،

می رویم تا پر از ستاره شویم وهنگام شب از پشت تمام ستاره ها به تمام آدمهایی

که به رویاهاشان چنگ می زنند چشمک خواهیم زد .

blakrose


+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه 1385/06/31 و ساعت 11:37 بعد از ظهر |

برمی خیزم پنجره را می بندم، به باغ می روم، می خواهم هزار بوته در باغ بکارم

وهر روز دامن کشان به باغ می روم تابوته هایی را که در اندیشه تو کاشته ام آب

دهمف می خواهم تا تو بیایی تمام انیشه هایم به بار نشسته باشد ...می آیی؟...به پای

هر بوته آنقدر می مانم تا شب شود وتمام شب وبا دستهایم هجوم اندیشه های تـــــرا

فریاد خواهم زد  .

صدای شر شر ابشار به گوش می رسد، نزدیک تر می روم تا مشتی آب بردارم و

به پاس تمام پاکی وجودت  بنوشم. سیاهی های  آرزو را می بخشی ؟...بخشیدم ...

نگاه درخشنده تر از اشکم را وقلب پاک تر از هوای سپیده دمان باغ اندیشه هایــت

را ودستان مهر بان تر از رویاهای کودکانه ات را ...به تلخی می خندم ...همیشـــــه

خدا لبخندت را کم دارم .

دیگر به پشت پنجره نخواهم نشست ،اشک نخواهم، ریخت وچای پراز تصویر ترا

نخواهم نوشید،تنها در باغ دامن کشان راه خواهم رفت، بوته بوته گل خواهم کاشـت

وچشمه چشمه آب جاری خواهم کرد. می خواهم تا تو بیایی در تمام اندیشه تو جاری

باشم ...آرزو را ببخش اگر گاه گاهی نگاهی به پنجره باغ همسایه می اندازد وبرای

روشنی باغش  از خداوند ستاره طلب می کند .ای کاش روزی دیوارهای دلمان را

برمی داشتیم .


+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه 1385/06/31 و ساعت 10:14 قبل از ظهر |

کنار پنجره ایستاده ام وچشم به افق زلال چشمان معصوم تو دوخته ام

تا شاید نسیمی بیاید وتمام قاصدکهای خوش خبر را از باغ ما ببرد .

ای کاش خبری از تو می رسید .دیگر حتی سایه ترا از پشت شیشه

پنجره ندارم .گاهگاهی تا پشت پرچین نگاهت سرکی انداخته ام اما

نازنین پارا از این فراتر نمی گذارم می دانم که همیشه خدا نسیم در

اتاق تو پرسه می زند ودیگر جایی برای آرزو وهزار رویای کودکانه اش

نمی ماند .

نگاه خیس از اشکم را از باغ بر می دارم می خواهم ترا ببینم وجا پای

هزار رویای کودکانه را در آغوشت بگذارم .هی تو …پس از اینکه من

رفتم با سنگینی بار هزار رویا ی کودکانه چگونه خواهی گریست ؟

یادت هست به خاطر دوستیمان چقدر دست به دامن خداوند شدیم باهم

بودیم در تمام شبهای سرد زمستان تا تمام گرمای سوزان تابستان .

چشمان معصوم ونگاه کودکانه تو همیشه خدا بامن بود وهزار نامه

عاشقانه من باتو …

نگرانی …از صدایت دانستم …به هنگام غروب در حوالی اندیشه هایم

پرسه می زنی ؟…چیزی شبیه هیچ ……………………………

هیچ صدایی نیست تا دلتنگی های مرا به گوش تو برساند تنها هربار که

احساس می کنم زیبا تر شده ام می دانم از دلتنگی گریه کرده ای .

تمام نامه های عاشقانه من دلیل گریه های بی امان توست .


+ نوشته شده توسط آرزو در چهارشنبه 1385/06/29 و ساعت 11:35 بعد از ظهر |

صدای  کفشهایت را میشنوم ...می روی .  من از هجوم هزار دوستتدارم سنگیــــنم .

ومن رویاهای ترا تا فردا از چشم تمام کسانی که می خواهند به باغ ما بیایند پنهان

می کنم .

لب پنجره رو به حیاط نشسته ام ودانه دانه رویاهای سبزم را می شمرم وتو آنطرفتر

دراز کشیده ای وآسمان را از پنجره نگاه می کنی وباهر دانه رویا که به حیاط بـــاغ

می افتد یکبار چشمهایت را می بندی وآمین می گویی .

صدایت می آید مرا صدا می کنی ومن در جواب تمام دلواپسی هایت رویاهای بیـشتری

به دامان خداوند رها می کنم .روی هر رویا قاصدکی نشسته تا خبر به بار نشستن تمام

رویاها را بیاورند وتو هنوز درد می کشی .

نمیدانم برای هر رویا چند آمین گفته باشی خوب است تا از تمام ابرها باران ببارد و از

آبشار باغ سیلاب جاری شود .

چقدر منتظر چند خطی نامه رویاهایم را کال بچینم  اما نازنین دیگر حتی یک دانه رویای

بی جواب نمانده .

کنار آبشار نشستم وتا توانستم گریستم جواب تمام رویاهایم باشد  به روزی که تمام دنیا

را باهم قدم بزنیم آنقدر دامن کشان قدم از قدم بر می دارم که انگاری هیچگاه این دنیــا

نمی خواهد تمام شود .نگاهت می کنم ...هنوز درد می کشی ؟...خداوندا ...تمــــام راه را

گریسته بودی .


+ نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه 1385/06/28 و ساعت 1:57 قبل از ظهر |
لبخند تو

می خواهم به خواهرم بگویم در باغمان هزاران قاصدک نقاشی کند تا برایمان خبرهای خوشی بیاورند مثلا چشمان تو می خندند ودلت دیگر دلواپس نیست و یاد هیچ آرزویـی دلت را چنگ نمی زند .

به دنبال خبری از تو چند قاصدک را فوت کرده باشم تا بروند ویادی از تو بیا ورند تـو راضی می شوی . .

چقدر عجله داشتی ...آرزو منتظرم باش  می روم وزود تر اززود برمی گردم تا هزاران بار بشنوی که دوستت دارم ...تا برگردی من هم عاشق تر می شوم ...چشمهایم را بستــم

در پناه خداوند ....می دانستم که تا سپیده دمان فردا دوستت دارم های ترا کم دارم .

هر چه می اندیشم نمیدانم چرا این روزها برای دلداری  این دل پر از رویای کودکانه ام

نمی آیی ؟گلایه های بچه گانه ام را تو ببخش .مرا می بینی هرچه دلم می خواهد بـــه تو

گلایه می کنم  ,سپس می گویم مرا ببخش ,همیشه خدا لبخندت را کم دارم .

باز می گویم تا نیایی آب نخواهم نوشید چشم برهم نمی گذارم وهیچ دوستی,همسایـــه ای

را به باغ راه نخواهم داد این بــاغ تنها جای نفس های من در هوای تــو ونفس های تو در هوای من است  .

نزدیک تر بیا می خواهم رازی را به تو بگویم ,چشمانت برق می زند ...بگو ...عـــــازم سفرم ...از جا می پری صدایت می لرزد ...سفر ...نه ...بری دلم می گیره ...می خــــندم ...فدای تو زود برمی گردم می روم تا هزار نامه را به دست دوستی بسپارم تا به پــــــای

هرنامه پروانه ای بچسباند. به لب پنجره می روی از پشت تا می بینم نمی دانم به چه  می اندیشی اما هنوز لبخندت را کم دارم .


+ نوشته شده توسط آرزو در شنبه 1385/06/25 و ساعت 10:26 بعد از ظهر |

ای کاش می شد برای باغمان دری بسازیم تا هرکسی خواست داخل بیاید ودر کنار آبشار بنشیند

ودست و صورتی بشوید جرعه ای آب بنوشد وسپس در زیر سایه خنک درخت لختی بخوابد.

بیدار که شد برایش چایی می بریم واو برای ما روی دیوار باغ شعری به یادگاری می نوشت وما

به هر رهگذر پروانه ای به رسم یادبود خواهیم سپرد .

 

ای کاش دلمان که برای هم تنگ می شد نمی نشستیم نامه بنویسم دست دراز می کردیم وقلبهای

همدیگر را بغل می گرفتیم چه با ک اگر به چشمهای یکدیگر که خیره می شدیم کمی می خندیدیم

به جای اینکه تمام بغض های فرو خورده امان را بالا بیاوریم ودیگر به عکس تو در لیوان چای

من نیاز نبود .

 

ای کاش هر کسی می خواست پنجره اش را بر می داشت وبه باغ ما می آمد وپروانه ای در حوالی

اندیشه های ما پرواز می داد.

 

ای کاش به هر کسی می خواستیم خیره خیره نگاهی می انداختیم دستهایش را می گرفتیم وبی مهابا

به او می گفتیم که چقدر دوستش داریم .واز چیدن ستاره در چشمهایش هرگز سیر نمی شویم .

 

ای کاش هرکس برای آمدنش به باغ دلیلی داشت از جنس تور تا آنگاه که در باغ دور هم حلقه می زدیم

کهکشانی می شدیم رو به آسمان .

 

ای کاش تمام شعرهای مرا از بر بودی تا شبها را لختی بیشتر بخوابم چشمهایم را ببندم و خوابت را

ببینم .ببینم که از هم نشینی با یک دوست خوشحالی از کنارتان که می گذرم حتی عطر گیسوانم به

شامه اتان نمی رسد .

 

ای کاش فردا را زیباتر می شدیم موههایمان بلند تر می شد ونگاه عجیب تری داشتیم دستهای مهربان

 تری وآعوش گرمتری برای تمام دلواپسی ها

 

ای کاش دیر نبود .......................................................................................................

 

             blakrose

 

 


+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه 1385/06/24 و ساعت 3:4 قبل از ظهر |

چشم به دهانم دوخته ای منتظر جوابی هستی ..

چگونه می توان چشم بر هم گذاشت ولبخندخداوند  را ندید؟

تصویرت را با هزاران روزنه امید بدرقه کرده ای ...ای دوست نمیدانم چرا تصویر تو هیچگاه

در لیوان چای من نخواهد افتاد؟واز پشت نگاهت پنجره ای رو تمامی اندیشه باغ باز نمی شود و

هیچ پروانه ای برای پرسه زدن در حوالی اندیشه های ما بی تابی نمی کند ؟

شبهایت مهتابی

می خواهم زیباترین آواز دنیا را بخوانم ...از تمام پنجره ایکه هرگز روی دیوار باغ سنگینی نخواهد

کرد تنها تجسم خاطره ای از یک ارزوی محال است.

باورم می کنی ؟دستهایم را به تو می دهم ایمانت را به من بده

ای دوست می خواهم باور کنی سهم تو حتی تکه ابری از آسمان باغ ما نیست تنها آرزو می ماند تا

بتوانی باغی بسازی با پنجره هایی که رو به افق دو نگاه بهم گره خورده باز می شود که از آن هزار

بار بتوان پر پر زدن پروانه هارا عاشقانه نگریست وهزار رویای کودکانه  بدون آنکه بدانی چرا در

سینه ات بجوشد تنها ترا وا می دارد روزی هزار بار دست به دامان خداوند شوی .

 

تمام تنم را اندیشه خواب پر کرده اما هنوز به اندازه یک باغ وهزاران پروانــــــه می توانم بخندم  .

blakrose


+ نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه 1385/06/23 و ساعت 0:42 قبل از ظهر |

بیا دیگر نه دلتنگ باشیم ونه گریه کنیم پیمان ببندیم که دیگر گلایه خدا را به کسی نکنیـــــم

دستت را به من بده باهم پنجره ها را باز می کنیم می خواهم باغمان پراز پروانه ونســــــیم

شود تو چه می گویی بامن به آـسمان می آیی ؟

ساختن پنجره باشد به دیدن لبخند بینها یت زیبایت.راستی برایت باز شعر ساختم آرزویـــت

را می بخشی  ؟هر چند که نیامدنت بزرگترین دلیل بخشش توست اما باز لبخندت را کـــــــه

ای از باغ رها کنی به شیشه پنجره ام سنگ بزنی ودست نسیم را بگیری و از باغ ــبروی؟

همیشه تا آخرین لحظه ایستادنت را دیده ام وشرمنده شرمنده دامن کشان بالا رفتم تا به پشت

پنجره نگاهت رسیدم تصویر ترا در لیوان چای با ولع سر می کشم تا شاید کمی از دل ابریم

آرام گیرد نازنینم تو آنقدر مهربانی که تصویر چشمانت را برای همیشه رو به پنجره ام جــا

گذاشته ای .

هنوزاز پرواز پروانه ها روی بوته ها ی گل خبری نیست چرا می اندیشم از رقص پرواـنه

می ترسی نازنیم تا تصویر چشمانت را دارم هیچ پروانه ای نمی تواند تصویر ترا از لیــوان

چای من بدزدد .

 

 فردا به هنگام سپیده دمان راز پروانه ها را به تو خواهم گفت هی تو ...توبگو با پروانـه ها

چه کنیم ؟

blakrose


+ نوشته شده توسط آرزو در چهارشنبه 1385/06/22 و ساعت 1:36 قبل از ظهر |

از خواب می پرم ...امروز از تو خبری نیست برمی خیزم واز پنجره به بیرون نیم نگاهی ...

نه هنوز نیامده ای ...امروز نشنیدم که دوستم داری ونه دلت می خواهد دستهایم را در دستهایت

بگیری .نگفتی چشمهای زیبایت را دوست دارم اما هر کجا باشی می دانم که دل بیقرارت چقدر

تنگ است .چقدر انتظارت را از پشت پنجره کشیدم می خواستم اجازه ای از تو بگیرم ...اجازه

اینکه پنجره ای دیگر برای یک دوست بسازم که از آن بتوان پروانه هارا به باغ دعوت کرد ...

تونیستی وجوابم می ماند به نگاه پراز اعتمادت .

پس بیا دستهایت را قلاب کن تا از آن بالا بروم ودر آسمان ستاره ای بنشانم که از هر پنجره که

به آن خیره می شویم برای دوستیمان آرزوی خوشبختی کند .

چه خوش خیالم حتی نیستی که دستهایت را روبه آسمان برایم قلاب کنی باشد باز هــــم رویـــای

کودکانه ام را با همه تنهاییهایم می بر م  که به دامان خداوند بیندازم تنها نگاهت چون سایه ای بر

من سنگینی می کند.

 

صدایت را می شنوم دستت را به من بده لبخند بینهایت زیبایت همه رویاهای مرا دوباره زنده می کند

می پرسی بامن می آیی؟دستم را به سویت دراز می کنم ...صدای کفشهایم را می شنوم ...آنقدر از این

شاخه به آن شاخه بالا می رویم تا به پشت ابرها برسیم . نفسی تازه خواهیم کرد ...چقدر تو زیبا شده

باشی خداوند راضی می شود ؟چقدر لبخند بزنیم خداوند به ما خوش آمد خواهد گفت ؟

 

تمام فردارا به دنبالت میدوم می پرسم منتظرم می مانی ؟نیستی ...اما تمام آفتاب شاهد است که صدای دو

کفش شنیده ودو سایه بر زمین دیده است .

 

blakrose


+ نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه 1385/06/21 و ساعت 1:51 قبل از ظهر |

برایم می نویسی من یک تکه از آسمانم که به زمین آمده ام پس شاید برای همین است که نگاهم

همیشه بارانی است اما نازنین زمین ارزش ماندن ندارد حتی آرزوهایمان را می بایست در دست

هایمان که رو به آسمان می روند بگیریم .

تصویرت را کم دارم دلم هوای نسیم سرد پاییزی را کرده ابرهای پر پشت وچشمهای خیس در

انتظار باران

من حتی صدای دوستتدارم های ترا کم دارم ...چقدر تصویر ترا در لیوان چای کم داشته باشم

خوب است ؟حال من خوب است اما در حوالی ما خداوند دامنش را جمع کرده وآسمان میرودتا

پر از رویاهای کودکانه دخترکی دیگر باشد پنجره را ببند وبخواب .................................

 

من هم پنجره را می بندم دراز می کشم ...بیا در هوای دلتنگی هامان به سقف اتاق خیره شویم

...به چی فکر می کنی ...به تو ...به من ؟چرا ؟...فکر می کنم چقدر دوستتدارم ...آرزو خیلی

دلم برات تنگ شده ...برام دعا می کنی ؟...حتما

واین آغاز ...آغاز تصویر تو در اندیشه من وتصویر من در اندیشه تو

 

خوابی ؟....نه بگو ...میدونی چرا باغ ما در نداره ؟...نیم خیز می شوی ...راستی چرا ؟می خندم

به همین زودی فراموش کردی ...ما ایستادیم وبا آجرها دور خودمان دیوار کشیدیم دور خودمان

ونگاهمان ودور دوستیمان دور اندیشه هامان تا کسی نتواند جای دوستیمان را پیدا کند در هوای ما

نفس بکشد در نگاهمان خیره خیره نگاهی بیندازد...هنوز هم کســـی نمیداند گرمی دستـــان من از

اندیشیدن در هوای توست .

 

 

دستهایت را در زیر سرت گذاشته ای وباز سقف اتاق آخرین تیر رس نگاه توست ...به چی فکر

می کنی ؟...به تو ...چشمهایم را می بندم ...نیم نگاهی به من می اندازی ...به چی فکر می کنی ؟

...به تو ...چشمهایت را می بندی ...وهر دوبا صدای بلند می خندیم .

 

blakrose                                           


+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه 1385/06/20 و ساعت 1:23 قبل از ظهر |
از تمام بازدید کنندگان سپاسگذارم امید دارم با لطف

بیکران خود به من کمک کنند تا وبلاگم را روز به روز

بهتر کنم .اما دوستان ای کاش وقتی از مطالب من در

وبلاگهایتان استفاده می کردید در پایین آن نام وبلاگ را

هم ذکر می کردید تا برای خواننده مطالب سوء تفاهم

پیش نیاید که آن مطالب هم جزء دست نوشته های

نازنین شماست .باز هم از لطف بیکران شما سپاسگزارم


+ نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه 1385/06/19 و ساعت 2:30 قبل از ظهر |
 

حاضرم تا خود صبح بنویسم اما صبح به چشمان تو برسم تا خود صبح بیقرار تر از

همیشه خدا باشم اما صبح به دستان تو برسم تا خود صبح درد پنهان کردن گریه هایم

را بکشم اما صبح به لبخند همیشه زیبایت برسم تا خود صبح از فرو خوردن بغض ه

هایم رنج ببرم اما صبح خود صبح به پایان بیقراریهای تو برای آرزویت برسم .

پایان بیقراریهایت تو بگو چه رنگی است ؟خود صبح به چه رنگ لباس بپوشم  وبا چه

آهنگی به سویت قدم بردارم ؟دوست داری لبخندم به چه رنگ باشد؟هی تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نگاهم می کنی ..بگو ...نزدیک تر بیا باید آهسته بگویم آهسته بی آنکه کسی بداند ...

این یک راز است ..نزدیک تر ... بیقراری می کنی ...ومن می گویم ...این باغ خیلی

بزرگ است آنقدر بزرگ که جا برای همه رویاهای من وتورا دارد هر هزار رویا ...

می خندی ..فقط همین ؟...تعجب می کنم ...همین ..این باغ همه زندگی ماست ...همین؟

زندگی من وتو

 

می خواهم آنقدر بزرگ زندگی کنیم که هیچ کسی باورش نشود هیچ چشمی نتواندعشق

ما را ببیند وهیچ دستی نتواند آنرا اندازه بزند هیچ کسی با پاهایش نتواند در حیاط باغ

ما قدم بگذارد ریه های هیچ کسی نتواند هوای باغ ما را فرو ببرد  هیچ کسی وهیچ چیزی.

 

وحالا تو تعجب کردی ...چی شده ...خودت را کمی ازمن دور می کنی ...می خندم .....

تو فکر می کنی من هر چی بخواهم اتفاق می افتد ...چشمانت را می بندی ...یک نفس عمیق

...حتما ...ومی روی...

 

تو می روی ومن می مانم .می مانم تا همه چیز را برای آمدنت آماده کنم هزار گلدان گل وهزار

جرعه آب که در هزار روز می بایست در پای گلدانها بریزم هزار حرف نگفته که بنویسم هزار

رویای کودکانه به دامان خداوند بگذارم وهزار.............................................................


+ نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه 1385/06/19 و ساعت 2:11 قبل از ظهر |

ا

 

ی کاش همیشه خواب باشی تا خدایی نکرده نه اشکهایم را ببینی ونه صدای گریه هایم را بشنوی .

از کنار پنجره بر می خیزم می روم لیوان خالی چای را بشویم مرا ببخش باز هم بی تو تا توانستم

چای نوشیدم ...تو نیستی ...سایه همسایه که نزدیک می شود تو پنجره را می بندی ومی روی ...

نسیم که بیاید تو می خندی وپنجره را می بندی اما... با آمدن سایه همسایه تو می ترسی وپنجره را

می بندی ....ومن باز تمام بغض های پنهانم را در نامه ای شفاف تر از هر آب و آیینه به پای پنجره ات  جا می گذارم ...آهسته بی آنکه حتی نسیم بداند با انگشت ظریفم به شیشه ات می کوبم ...از پشت شیشه سر ودست تکان می دهی ...اینجا چه می کنی ؟؟؟لبخند می زنم وباز با انگشتان ظربفم اشاره

می کنم ...نامه ...نامه ...و می روم ....قرار ندارم بر می گردم .. یک نگاه پنهانی ...در حال خواندن

نامه ای ...بی سرو صدا بر می گردم ...هیچگاه دلیل بی جواب ماندن نامه های بی دلیلم را ندانستم ...

شاید آنقدر دلت گرفته که دستت به نوشتن نمی رود یا شایدبه پای نامه ام  آنقدر گریسته ای که دیگر

سویی برای چشمانت نمانده ....هی تو .............................................................................؟

باز هم کنار پنجره چمباتمه زده ام باید برخیزم وگلدانها را آب دهم برخیزم وباغ را آب وجارو کنم برخیزم وتصویر چشمانت را از تمام گوشه کنار باغ برچینم ..می بینی بازهم آرزویت زانوی غم بغل

گرفته ویک عالمه حرف نگفته ویک دنیا کار نکرده وهزار رویای کودکانه را به جای آنکه به دامان خداوند بریزد به حال خود رها کرده وبه دنبال ردی از تو حتی در پشت خواب پنجره بسته کنار پنجره

نشسته و جای می نوشد .

بر می خیزم با اینکه می دانم چشمان خداوند نگران رویاهای منند اما بی دلیل دامنش را رها کردم شاید

کمی خسته باشم شاید خیلی دلتنگم نمی دانم...اما بازهم برای چشمان زیبای تو پر از رویای کودکانه ام


+ نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه 1385/06/19 و ساعت 1:5 قبل از ظهر |

لب پنجره نشسته ام باز هم تو خوابی ومن هی برای تو از رویاهای کودکی ام می گویم ...گوش میکنی ؟...چیزی نمی شنوم ...می دانم که نسیم باز هم در اتاقت پرسه میزند...نمیدانم می اندیشی وقت زیاد است

یا چشمهایت را می بندی که زمان زود بگذرد ...نمیدانم چرا باور نمی کنی اگر چشمهایمان بسته باشد به

آخر دنیانمی رسیم .

 

هنگام غروب را یادت هست کنار پنجره ایستاده بودیم نگاه پر از تمنایت را به لبانم دوخته بودی نمیدانم

ترسیدم یا نه نخواستم حتی نگفتم بیا تو ...وپنجره را بستم ورفتم .

 

حس عجیبی دارم مثل حس سفر .می خواهم پنجره هارا ببندم لیوانهای خالی چای را بشویم گلدانها را آب

بدهم وبروم ...به نسیم هم پیغام برسان که در اتاقت بماند .می خواهم پرواز کنم .............................

 

+نگاه پر از گلایه ام را به پنجره باغ می دوزم هیچگاه نخواستی ...حتی برای یک بار جواب نامه ام را پشت شیشه پنجره بگذاری...تنها آهسته وبی صدا چشمهایت را می بندی ...شاید نمی خواهی بدانی آرزو

بی تو باز هم اشک می ریزد .همیشه هراسان بودم برای خبر کوچکی از تو ...اما همیشه بی تو بار تمام

رویاهام را به دوش کشیدم .

 

پاهای در زنجیرم را یادت هست چقدر افتادم سپس برخاستم وباز به دنبالت دانه دانه رویا کاشتم .چقدر

پاهایم تاول زده باشد تو راضی می شوی ؟وبا همان پاهی در زنجیرم برایت یک باغ آجر به آجر ساختم

بی آنکه حتی یک بار از درد تاولهایم اشک ریخته باشم می دانی چرا ؟تمام باغ را بادستهایم ساختم .....

اما تو ...باز هم به پای رویاهای من وخوابی .........................................................................


+ نوشته شده توسط آرزو در چهارشنبه 1385/06/15 و ساعت 0:41 قبل از ظهر |

به پنجره رو به باغ سلام

چرا که از آن پنجره رو به چشمان زیبا تو راهی است که مرا به نگاه معصومانه تو می رساند .

 

اندیشه ام پر از هوای رسیدن به توست .

 

به انتظار آمدنت گلدانهای لب پنجره را آب می دهم هوای باغ پر از اندیشه رسیدن به توست ...

 

نمی آیی ؟

 

بغض نترکیده ام را با نفسی عمیق فرو می خورم ...می دانم اشکهایم را دوست نداری ...لبخند

 

 

می زنم ...می دانم ... می خواهم بدانم در افق دور نگاه تو آرزو چه رنگی است ؟

 

به باغ می روم می خواهم تا آمدنت بدانم هنوز هم درختان رو به آسمان می روند وگلهای با غ هر

 

روز عطر افشانی می کنندوآبشار از هر روز خروشان تر است .

 

نام ترا آهسته ...کسی نباید بداند ...زمزمه می کنم ...هجوم باد تمام برگ و شاخه های درختان را تکان

 

می دهد .می ایستم تمام باغ را در یک نگاه می گذرانم ...خداوندا ...دریچه نگاهت رو به تمام باغ باز

است .

 

خداوندا ...دلم خیلی گرفته ...باران می بارد وتمام دعای مرا خیس می کند دامنم را بالا می گیرم بر می

 

گردم می خواهم باران را از پشت پنجره تماشا کنم به پای پنجره می ایستم صورتم را بالا می گیرم می

 

خواهم باران اشکهایم را بشوید ...بر جای خود می مانم ...خداوندا... باورم نمی شود ...باورم نمی شود

 

...بارانی که به صورتم هجوم می آورد از شستن حضور تو از پشت شیشه پنجره است .

 

نمی دانم دوست داشتن تو تا کجا می خواهد بزرگ شود که باران و باد با حضور تو به با غ هجوم می

 

آ ورند.

 

دو گلدان لب پنجره را به دستت می سپارم و در باغ می مانم به سویت نمی آیم می دانم تـــــا نسیم بیاید

 

پنجره را می بندی  می خواهم هجوم نگاهت را از پنجره داشته باشم .

 

ای کاش تو خیلی زودتر از اینها آرزویت را به درخت و آب وکوه و سبزه  پیوند زده بودی .


+ نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه 1385/06/12 و ساعت 0:14 قبل از ظهر |

از من خواسته ای فریاد بزنم نازنینم از یاد برده ای که آرزوها را باید آهسته زمزمه کرد کسی نباید بشــنود

می خواهم مثل همیشه آرزویت را به آرامش برسانی چیزی بگو حرفی بزن سکوتت مرا رنج می دهد حتی

آرزو را لایق یک نامه نمی دانی می دانم به پاس تمام رویاهای کودکانه ام رنج کشیده ای با این حال نازنینم

تو بخواهی همه رویاها را نقش بر آب می سازم وبا دستهایم به پشت نگاهت پل می زنم ...

 

پنجره را باز گذاشته ام برای استقبال از تمام لحظه های باهم بودن نخوابیده ام حتی آب هم نمی نوشم تنها تمام بوته های گل را با اشکهایم سیراب نموده ام گلها دیگر تشنه نیستند وآبشار از همیشه جاری تر است ...نمی آیی

 

تنها لب ایوان باغ نشسته ام نسیم از لای پنجره داخل می شود من ترا چشم انتظارم .نمی دانم چرا نسیم هیچگاه

تصویر مرا در چشم تو ندید .نمی دانی لذت بخش ترین کار دنیا ترا به انتظار نشستن است........................

 

نسیم در باغ می پیچد ومن که دارم گلهای باغ را می شمرم می بینم یک گل نیست برمیخیزم می خواهم از نسیم بپرسم شاید بداند نگاهم در تمام باغ چرخ می زتد ...کسی آن گل را کنار دامنم جا گذاشته است گل را که برمیدارم بوی تن ترا می دهد ...هیچگاه نگفته بودم که چقدر دوست دارم بوی تنت را احساس کنم .

 

لیوان چای را به پای شاخه گل رها می کنم وبدنبالت به هر سو شتابانم ...من تمام مدت پنجره را باز گذاشتم

پس چرا نیامدی ؟...صدایت می لرزد ...می ترسم ...می ترسم کسی تمام رویاهای کودکانه مارا با خود ببرد !

باخود ببرد ؟؟؟!!! چشمهایم رامی بندم ...آه که تو باز فراموش کرده ای که خداوند با تما م مهربانی اش به ما

خوبی می کند .

 

نمی دانم خوابی یا چشمهای زیبایت را به روی رویاها باز نمی کنی  اما من هنوز به پای نامه ات بیدارم وتمام

رویاهایم را دانه به دانه به سقف آسمان می آویزم دستهایت را می خواهم چرا که دستهای تو می توانند رویا ها

را به سقف بلند تری آویزان کنند بیا کسی در حوالی اندیشه های ما نیست باورکن خداوند آن بالا چشم به دست

های تو دوخته است .


+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه 1385/06/10 و ساعت 1:9 قبل از ظهر |

 

 

فراموش کرده بودم به سفر می روی تو نمی گویی دل آرزویت درباغ به آن بزرگی می گیرد هیچ پرنده ای هم دراین حوالی پر نمی زند مشتی آب برمیدارم که بنوشم    هجوم خیال تو آرامش باغ را بر هم میزند برمی خیزم

از نوشیدن آب صرفنظر می کنم  دامنم بوی دستهای ترا می دهد همیشه جا پای اندیشه ات را روی تنم جا می گذاری  ... اجازه هست؟ ...نگاهم را پایین می اندازم ...ناراحت شدی ...نه ...وتو بی آنکه کسی بداند به تمامی اندیشه ام هجوم می آوری .ومن شرمگین از تمام رویاها دامن کشان می روم ...می روم تا به پشت نگاهــــت برسم.

فردا درطول تمام راه باچشمهایت آرزو را دنبال می کنی وآرزو در پایان راه بازگشت ترا به انتظار نشسته است باور کن بی تو حتی آب هم نخواهم نوشید .

خیال ترا برداشته ام ودر تمام باغ گردش می کنم  با هرقدمی که برمی دارم تصویر ترا یکبار دیگر به دامان

خداوند می اندارم وهر بار که ریه هایم را پر از هوای با تو بودن می کنم آهسته بی آنکه کسی بداند به خداوندم

می گویم چقدر دوستت دارم ... خداوندا به اندازه تمام خوبی هایت با او مهر بان باش .

راستی فراموش کردم بگویم که دوست دارم بازی گرگم به هوا در باغ بازی کنیم من قایم می شوم وتوآرزو را

در میان هزاران بوته گل رز پیدا می کنی ومن که از هجوم بی سابقه تو یکه خورده ام می پرسم چطور مرا درمیان این همه گل پیدا می کنی ؟....تنها رزی که مشکی به تن کرده تویی ...نگاهت را ازمن می گیری به دور دور تر از دسترس خیره شده ای ومن بی آنکه بدانم به چه فکر می کنی تصویر خودم را در آب می بینم فراموش کرده بودم که برای روز آخر دنیا لباس مشکی دوخته بودم .

 

 

     blakrose

                                        

 

 

                                                                                                                 


+ نوشته شده توسط آرزو در چهارشنبه 1385/06/08 و ساعت 0:38 قبل از ظهر |

 

 

 

صدای شر شر آب به گوش می رسد کنار اولین بوته گل نشسته ام می دانم که

امروز دیگر نمی آیی اما باز با انگشتانم می نویسم که دوستتدارم ....

خداوندا تو کجا نشسته ای ؟

امروز از نسیم هم خبری نیست تنها من به پاس تمام بیقراری هایت تا آخر

ریه هایم را پر از هوای خنک شامگاهی می کنم مگر نگفته بودی همیشه

با منی ؟ ولی من با دوپنجره بسته بدون نسیم می خواهم چه کنم ؟

می خواهم آنقدر بمانم وشعر بخوانم تا به پشت نگاهت برسم .هی تو بگو که

فردا روز دیگریست !

خداوند آرزو را نبخشد اگر آجری از باغ را بدون اندیشه تو روی هم چیده باشد

نمیدانم ازاین باغ به اتاق کوچک تو می شود راهی زد؟ چقدر دلم می خواهد در

اتاقت را که باز می کنم ببینم نسیم در اتاقت پرسه می زند.

امروز  تو با من مهربان تر از دیروز بودی چرا که گذاشتی لختی بیشتر بخوابم

اما مهربانم هیچ چیز این دنیای بزرگ نمی تواند مثل یک دوستت دارم های کوچک

تو به من آرامش ببخشد .

می گویند دنیا محل گذر است بیا باهم بگذریم دستهای همدیگر را بگیریم واجازه

ندهیم که دنیا از ما بگذرد بگذار هر چه ما می نویسیم برما بگذرد ...من و تو

برای دیدنت از همیشه بیقرار ترم ,بیقراری برای تو به من کمک می کند تــــا

بیشتر باشم بتوانم بمانم بخوانم وتند تند شعر بنویسم .

برمی خیزم دامنم پر از گلبرگهایست که به یاد تو چیده ام وبه پاس زلالی اندیشه ات

از آب جاری رود یک نفس می نوشم نیستی پیشم تا مشت مشت ترا سیراب سازم .

 

                                              BLAKROSE


+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه 1385/06/06 و ساعت 0:45 قبل از ظهر |

 

این یه قسمت از باغ  بدون در!

 

ظهر روز جمعه است نامه ای را که دیشب تند تند برایت نوشته بودم پاک می کنم

نمی خواهم نامه ات بدست کسی بیفتد تو هنوز جواب هزار نامه بدهکاری ........

موههایم اندکی بلند تر شده اند اندکی زیباتر شده ام واندکی واندکی واندکی ........

 

ظهر جمعه است کسی در باغ نیست حتی نسیم هم ازمقابل  پنجره ها نمی گذرد.روز

جمعه همه چیز تعطیل است حتی کسی حق ندارد به دلتنگی هایش فکر کند .صــــدای

کفشهای کسی روی سنگفرش خیابان به گوش نمی رسد هیچ آرزویی تند تند رویاهای

کودکانه اش را ورق نمی زند تنها بی آنکه کسی بداند آهسته آهسته کسی نباید بشنود

به دوستت دارم های هم می اندیشیم .

 

بیا باهم فکر کنیم فردا که به باغ رفتیم چه کنیم ...من می گم اول چایی بعد من نامه ای

راکه برایت نوشته ام به تو نشان خواهم داد راستی در نامه ات تصویر زیباترین فرشته

خداوند را برایت گذاشته ام ببینی باز هم می گویی که زیبا تر شده ام وتو حتما خواهـــی

گفت نامه ات بوی عجیبی می دهد ...می خندم می دانم خنده هایم را خیلی دوست داری

می گویم آخر نامه ات را با انگشتانی که بوی گلابی می دادند نوشتم باز می خندم .....

میخندم تا اشکهای دیشبم را فراموش کنی می دانم گریه هایم ترا بسی رنج می دهد .

وباز دستهایم را به تو می دهم تا ایمانت را به من بدهی با چشمانم خیره خیره به تو نگاه

خواهم کرد ...خیلی دلتنگم وبا صدای زیبایم عاشقانه ترین ترانه ها را برایت می خوانـــم

وتو باز می گویی صدای زیبایت را دوست دارم ...ومن با اینکه می دانم باز می پرسم :

هنوز هم فکر می کنی که نام من زیباترین نام جهان است؟

 

ظهر می شود درباغ خبری از نهار وشام نیست تنها اندیشه و عشق برای تمام عمر زیستن

در باغ بس است ریه هایمان را پراز هوای باهم بودن می کنیم ودر هوای به هم اندیشیدن تک

تک لحظه هارا به هم گره می زنیم من که در حوالی اندیشه های تو روز به روز زیباتـــــــــــر

می شوم ...ای داد بیداد بازهم به پای نامه من تو خوابیده ای .......................................

 

                    bllblakrose


+ نوشته شده توسط آرزو در شنبه 1385/06/04 و ساعت 1:37 قبل از ظهر |

تو می گی باغت که در نداره

من می گم کسی خبر نــــداره

میون این باغ مــــــــــــــــــــا

تنها نسیـــــــــــــــــــــم بیـداره

 

من بازم دارم گریه می کنم .


+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه 1385/06/03 و ساعت 0:11 قبل از ظهر |
یک رویای کودکانه

 

راز دستات!وای که دلم گرفته

 

 

سلام به روی ماهت

میدانی این روزها دیگر حال مرا نمی پرسی  تو هم خیالت راحت شده فکر می کنی که آرزوحالا دیگر بزرگ

شده ومی تواند تا آخر دنیا را به تنهایی بدود فکر نمی کنی شاید آرزو دارد ادای آدم بزرگها را در می آورد .

پنجره ات را باز نمی کنی از دیوار این طرف تر نمی آیی تنها سایه ترا در پشت پنجره روبه آسمان دارم .

 

پایین دیوارایستاده ام سنگی بر می دارم وشیشه پنجره ات را نشانه می گیرم خوابی ؟...نه تو نباید بخوابی ...

داد می کشم ...ببین ...تمام دیوارم را آجر آجر پایین آورده ام. دیگر زمان نشستن پشت شیشه های یک پنجره

بسته نیست .

 

پشت شیشه بسته ایستاده ای ...پایین بیا ...آخر دیوارمن که در ندارد ...پنجره دارد ...تردید داری ...به نسیم هم

بگو بیاید ...نسیم ؟؟!!!...صدای تو می لرزد ...تو می ترسی؟...تو نمی ترسی ؟!...فریاد می زنم می خواهم یک

باغ بسازم آجر هایت را می خواهم وهردو پنجره را...

 

اشکهایم را باپشت دستم پاک می کنم ...دیگر برای چه گریه می کنی ...لیوان خالی چای را دردستم قل می دهم

یک لبخند خیس ...خیلی خسته ام تمام روز کار کردم ...ولی بلاخره یک باغ ساختی با دو پنجره ...بینی ام را بالا

می کشم ...دو پنجره و هزار تاچراغ

 

روی چمن ها دراز می کشم ریه هایم  پر از هوای خنک صبحگاهی می شود ...به چی فکر می کنی هوم؟...به پهلو

می غلطم ...یک روز به خداوند گله کردم که اگر نمی خواهی زمین را به ما ببخشی آسمان را به ما ببخش ...خوب؟..

برمی خیزم دستهایت تمام مرا که بوی علف می دهد دربر می گیرد نگاه معصوم وکودکانه ات را به من می بخشی ...

خداوندا... تمام نگاه تو پراز آسمان شده است.


+ نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه 1385/06/02 و ساعت 1:1 قبل از ظهر |