تبليغاتX
> هزار نامه عاشقانه

خیلی گرمه دستات

 

خورشید بالا ی آسمان بود ...خداوندا من درست آرزو کردم ؟جواب این سوال را آنقدر پر رنگ

نوشتم که دیگر جرات برگشتن وترا دیدن نداشتم ....صدای کفشهایم را دیگر نمی شنیدم ...تنها

جواب نامه های بی جوابم در گوشم طنین داشت ...از نسیم خبری نبود تا طوفانی بزرگ به پــا

کند.

شب که شد باز هم نسیم از جلوی پنجره ها گذشته بود...

 

 

 

می دانم که باز هم دل کوچکت می رنجد ولی باید بگویم انگشتانم بسیار درد می کنند ...در تمام

عمر دوستیمان پنجره را روی دیوار نگه داشته ام ...آهسته می پرسم:هنوز هم آرزویـــــــت را

می خواهی ؟...چیزی شبیه حتما ...

 

از پشت پنجره بسته چون سایه ای ,با انگشتانم که در دمی کنند به آرامی ...کسی نباید بداند...

به شیشه می زنم ...چرا گریه میکنی ؟...چیزی شبیه هیچ ...

 

با انگشتانم که درد می کنند باز می گردم ...لبخند می زنم می گویم آخر دیوار ما که در ندارد که

بشود با پا به دلداریت بیایم. ..بغض می کنم ...با انگشتانم بین دو پنجره را پل کردم ...

 

...وتو باز هم بادستهای بیقرار پا به فرار گذاشتی ...در داستان من اما مردها هم گریه می کنند.

 

       blakrose

 


+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه 1385/05/23 و ساعت 1:56 قبل از ظهر |

 

 

دستهای ما آغازی برای تمام پنجره های لب دیوار است ,این داستان هر روز غروب که خورشید می رود

تا جایش را به ستاره های بی نام ونشان شب دهد اتفاق می افتد .هردو لبه دیوار تکیه داده ایم تنــــــــــها نفسهامان بین چشمهایمان پل می شود,نه تو بی هراس از رویاهایت می گویی نه من بار سنگین رویاهایم را بر دوش تومی گذارم ,تنها تصویر من در لیوان چای تو وتصویر تو در لیوان چای من .

نسیم که می آید پنجره را می بندی ومن تا آخرین ستاره بیدارم شعر های عاشقانه می خوانم می گریم     نامه های عاشقانه می نویسم وتمام تصویر ترا در لیوان چای یک نفس سر می کشم .

 وسپیده مان تمام آدم ها در خیابانند ومن نامه های خیس از گلایه های نیمه شبم را به دستت می سپارم . می پرسی مرا نگاه نمی کنی؟ وســـــــــــــــــکوت یعنی چرا نمی خواهی مادرت  برای رویاهایم آمین بگوید؟ چرا نمی خواهی نسیم جای آرزویت را بداند ؟ وتو پر هراس می روی ....بانک آن طرف خیابان است.

 ودوباره خورشید می رود تا جایش را به ستاره های بی نام ونشان بدهد,ودوباره دستهای من ونفس های تو ودولیوان چای ونسیمی کوچک وپنجره ای که هرروز زودتر بسته می شودورویاهای کودکانه ای که بـــــــــــه آسمان می پرند وسپده دمان بالش های  خیس از اشک ,تمام نقش ترا باران شست .

 من تمام روز دویده بودم وتو بی خیال از هر اندیشه ای می رفتی تا دور تمام زمین ها دیوار بسازی .وبر لب هردیوار پنجره ای وبر لب هر پنجره ای لیوان چای .

blkrose

 

 


+ نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه 1385/05/22 و ساعت 2:33 بعد از ظهر |

 

 

 

یادت هست کتابت را با دستانی که بوی پر تقال می دادند ورق زدم وحالا نامه ات را با انگشتانی

که بوی سیب میدهند مینویسم ای کاش مادرت میداانست که دیگر دستهایم بوی پرتقال نمیدهد  

می خواهم همیشه دستانم بوی رسیدن ترا داشته باشند.

بیا باهم آخرین نامه عاشقانه را مرور کنیم ...تصویر تو در چشمان من وتصویر من در چشمان تو,

چگونه می توانم احساس عجیبم را باتو قسمت کنم زمانی که تو تمام احساس عجیب منی .

تصویر تو در چشمان من حتی با آب هم شسته نخواهد شد,دستهایم را به تو می دهم ایمانت را به من بده.     

نامه هایم را فردا به دستت می سپارم از تو می خواهم نامه ها را در جای امنی بگذاری که هرکس آن  را دید وخواند برای ما اشک بریزد ,کاش دل کوچک تو اینقدر بیقرار نبود تا به پای نامه ات بـــیش از اینها می توانستم بگریم .

 

نامه های عاشقانه را تو پاره کــــــــن

 

عاشقانه های بی بهانه را تو نامه کن

 

گم شدم میان تارو پود هستــــــــــی ات

 

این تمام هستی مرا دوباره کــــــــــــــن

blakrose

 


+ نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه 1385/05/22 و ساعت 2:18 بعد از ظهر |
روزت مبارک
 

خواستم بگویم روزت مبارک دیدم هر روزی که چشم باز کردم اولین منظرگاهم چشمان

زیبا ونگاه معصومانه توست روز توست .خواستم بگویم می خواهم مرا در آغوش بگیری

دیدم تمام رویاهای مرا در آغوش گرفته ای .خواستم بگویم دستهایم را بگیر وبا من بیــــا

دیدم به هر جا که می روم یادت چون سایه برمن سنگینی می کند .

می خواهم خیابانها از صدای کفشهای من و تو که دوش به دوش هم آرزو می کنیم به خود

بلرزند .می خواهم انسانها از اینکه هر روز صدای  کفشهای ما را می شنوند لبخند بزنند .

می خواهم دوستی ما برای دیگران پراز صفحات خواندنی باشد بگذار بدانند چگونه به خاطر

رویاهاشان به دامان خداوند آویزان شوند.

 

بیا باهم برویم, بیا هر روز به استقبال روز آخر دنیا برویم .بی بهانه هر روز بیا,بی آنکه بترسی

کسی صدایت را بشنود بگوکه  دوستم می داری .

می خواهم روزگاری بیاید که هر روز نگاه معصوم و کودکانه ترا داشته باشم .می خواهم در

روزگاری تمام روزها با نوازشهای تو آغاز شود .می خواهم صدای تو زیبا ترین نجوای خداوند

را در گوشم زمزمه کند.

می خواهم در روزگاری تمام شبها  دست در دست هم نامه های عاشقانه را بنویسم .

                        Blakrose

 


+ نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه 1385/05/22 و ساعت 2:10 بعد از ظهر |

 

 

چشمانت رو به آرامی ببند از ده به طور معکوس بشمار تا به یک برسی ...

آهسته آرزو کن ...

                                      

ولی مواظب باش  کسی صدایت را نشنود.

 

با پاهای در شن فرو رفته کنار دریا ایستاده ام چشمانم را بسته ام واز ده می

شمرم ,ده, نه, هشت, هفت, شش, پنج ,چهار, سه, دو, یک و بعد یک آرزو,

نفسم را حبس می کنم وسپس به تو می رسم .

 

 

قشنگترین بهانه

                تو شعر عاشقانه

برای قلب عاشق

                توبهترین ترانه  

 


+ نوشته شده توسط آرزو در شنبه 1385/05/14 و ساعت 1:34 قبل از ظهر |

 

                                                                                                                                                    

دل کوچک و بیقرارت را در نامه ای پیچیده ای خدا نکند که دستم بلرزد آنوقت جواب نگاه معصوم و

کودکانه تو را چه کنم؟جواب بیقراری هایت را تو بگو ...چه کنم ؟دیگر نمی خواهم خوابهای آشفتـــه

ببینی .اسوده باش چشمهای زیبایت سزاوار شیرین ترین خوابها ست .به پاس کدامین رویای کودکانه

اشک ریختی ؟

جواب تمام بی قراریهایت باشد به روز آخر دنیا  دلتنگیهایت را به آرزو ببخش تمام ترا به دامان خداوند

سپرده ام  لبخندش را نمی بینی ؟نمی بینی که با نگاه همیشه مهربانش به دوستی ما اشاره می کند.

ترا قسم به آخرین رویایی که به آن امیدواری باز هم آرزویت را به انتظار بنشین  امید وار باش چرا که

آرزویت روز به روز زیباتر می شود .

 

                                                                                                                                                                                                                                                                     

 
+ نوشته شده توسط آرزو در شنبه 1385/05/14 و ساعت 0:44 قبل از ظهر |

 

       تو که از آسمان آمدی چرا یک تکه ابر نیاوردی تا برای دلتنگی هامان گریه کند تنها یادگار تو ستاره ایست سربی که چشمهایش را می بنددوآرزو می کند و

   آرزو میرود تا برای تمام رویاها باران ببارد .

  

 با تمام سرانگشتانم فریاد خواهم زد هر شب هر روز وهر لحظه که ترا بخشی از وجودم احساس میکنم تمام روزنه های امیدم به آسمان باز می شود حتی نامه های

خیس از گریه شبانه ام هم به آسمان می پرند دستهای تو کجایند آرزوهایت روبه کدام دریچه باز می شود نگاهت دل که را می جویدچشمانت را که می بندی چه می بینی

چه آرزو می کنی گریه های شبانه ات را به چه کسی می سپاری تا برایت دعا کند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

 

تو هم می دانی که هر چیزی را با سرانگشتانمان نمی توانیم فریاد بزنیم نامه هایی را که نمی شود پاره کرد طاقت این همه درد را ندارند .آخر قصه ما لبخند تو و چشمهای

به اشک دوخته من است آنقدر بلند فریاد خواهم زد تا همگان برای تمامی لحظاتی که از هم دور بوده ایم گریان شوند باران عروسی مارا به استقبال نشسته است.

 

ای کاش از دنیا سهم بیشتری خواسته بودیم دلم برای دیدن تو پر نمی کشد برای آزادانه دوست داشتن تو ست که بیقراری می کند می خواهم حتی اگر سالها ترا نبینم اما

هنگامی که سنگفرش خیابان را یکی پس از دیگری رها می کنم همه بدانند که دیوانه وار دوستتدارم تو بگو این سهم کو.چکی از دنیاست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

اولین باری که مرا به آغوش می کشی به من چه خواهی گفت آیا برای تمام دردهایی که کشیدی مرا سرزنش خواهی کرد وبرای جواب تمام التماسهای مرا ببخش من

سکوت اختیار خواهی کرد ؟مرا انقدر پیاده به دنبال خود خواهی کشید تا پاهایم خسته شوند ودرد را احساس کنند آنگاه ازمن خواهی پرسید تو می دانی درد یعنی چه ؟

وبه من که از درد به خود می پیچم خواهی خندید ؟آیا بازهم مرا نوازش خواهی کرد ؟

 


+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه 1385/05/06 و ساعت 11:43 بعد از ظهر |

÷÷جواب سلامت را چه می خواهی ؟تبسم,نگاه ,جمله ای عاشقانه ,ویا شعر وحرف و یک نامه

پر از دوستت دارم ها ,تو می گویی کدام از دست من ساخته است کدام را بهتر میدانم ...........

از من می پرسی بامن می مانی ؟ومن تنها چشمهایم را می بندم ,چه می توانم بگویم منی که حتی

برای اندیشیدن به رویای بچه گانه ای کوچک بودم تو بگو سهم من چیست ؟

 

نمی خواهم برایم سهمی بنویسی تنها سلامی برای یک عمر عاشق شدن کافیست برای تمام عمر

دلخوش بودن امید داشتن به هم نفسی با کسی که برایش باید از ....گذشت ,می گذرم حتی از خودم

از تمام رویاهای کودکانه ام ,می گذرم می روم دور دور آنقدر دور دست می مانم تا معجزه شود.

 

بگذار خداوند باز هم مارا بیازماید آنقدر تا خودش برایمان گریه کند آنقدر تا باران بیاید سیل بیاید

ومارا با خود ببرد.تا صبح دعا خواهم کرد تاصبح بیدار خواهم نشست تو چه می کنی آیا با من

بیدار می مانی نمی خواهم بامن رنج بکشی میدانم که برای لحظه ای بامن بودن نه تنها روزها بلکه

ثانیه ها را می شماری در هر لحظه می میری اما باور کن .................................................

 

باورکن باورکن حتی مرگ آرزو هارا

Blakrose                                  85/02/24


+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه 1385/05/06 و ساعت 5:30 قبل از ظهر |

 

از پس دادن خاطره ها واز یاد بردن رویاهای کودکانه چه کاری درست می شود ,بیا دوباره عاشق

شویم مثل روزهایی که حتی رنگ چشمهای هم راهم ندیده بودیم .

 

شکایت خدا راهم کردن کاری از پیش نمی برد ,تنها باید دعا کرد آنقدر دعا کنیم تا معجزه شود....

آنقدر معجزه می کنیم که کسی باور نکند.

 

سپیده دم است نمی خواهی چشمهایت را باز کنی وجواب تمام دلواپسی هایم را بدهی ,تمام شب را به

پاس تمام تو نخوابیده ام ,سرت را لحظه ای بلند کن چشمهایم راببین ,ببین که روزهاست برایت اشک

ریخته ام دستهایت را می خواستم ونگاه مهربانت را ............چه دوراست ,چه دور است ………..

چه دور است با تو زندگی کردن باتو نفس کشیدن با تو به سر دویدن روبروی تو نشستن ولیوان چای

را در دست قل دادن وهزار تمنای کودکانه را فرو خوردن ......نگاهم که در نگاه تو خیره شـــــــــود

می بینی گریسته ام ودستهای مهربان تو فاصله ها را در هم خواهد شکست ...............................

 

صورتم را به دست شلاق باد می سپارم ترا بیش از هرزمان دیگر به خاطر می آورم نه ...نه...نه....

پیدایت نمی کنم حتی نمی خواهم ستاره ها جایت رابدانند.

 

تنم بوی هم خوابگی سختی را میدهد نوازشهایی که تنم را بدرد می آورند دوستتدارم هایی که مــــزه

تلخی دارند ونگاههای عاشقانه ای که درد زخمهایم را بیشتر می کنندباز هم تو بگو که او عاشقترین

است.......................................................................

 

خدا یا برایم معجزه کن

 

Blakrose                           85/02/16


+ نوشته شده توسط آرزو در چهارشنبه 1385/05/04 و ساعت 11:46 بعد از ظهر |

روبروی تمام حروف نشسته ام از بینشان کدام را برگزینم که سزاوار تو باشد سزاوار یعنی بتواند آنچه را که من در قلبم احساس می کنم به تو برساند

گاه دیگر یارای نشستنم نیست حروف از زیر انگشتانم سر می خورند می خواهم چون هوا رها باشم سبک باشم بی پروا احساس بودن داشته باشـــــم

وتودر من چونان سیل خون در رگهایم جاری باشی وچون هوایی که می بلعم در جای  جای وجودم رخنه کنی ومن با این همزیستی به جاودانگی برسم

وآنقدر در این یگانگی بزرگ خواهم شد تا به طرح الهی برای دوستیمان برسم وخداوند به پاس همه پاکی هایمان باران ببارد وبه زمین برکت بخشـــــد

 

تو بگو دلتنگی برای تو چه رنگی است ؟با چه مدادی می توان نوشت دلتنگم؟   بیا بی رنگ باشیم  هیچ تعریفی برای احساسمان پیدا نکنیم جا پـــــــای

دوستیمان رادر هیچ ساحلی هیچ کجای ماسه ها نتوان یافت وهیچ داستان نویس زبر دستی احساسمان را افسانه نکند نتواند که افسانه کند.

 

من با تو تنها گریستم ابتدا از پیدا شدنت وسپس برای یکی شدن رویاهامان وحالا باز هم می گریم تا به یاد بیاورم چقدر دلتنگم می گریم تا شب برود و

سپیده دمان باز دلتنگ تو بدنبال آرزویی محال تا آخردنیا بدوم آنقدر از گریستن در تو خرسندم که باتمام دردهایم از تو لبریزم سر شار از باتو بودنـــــم

 

این بار به پای نامه ات اشک نریختم تنها برای لحظه ای چشمانم را بستم وسرم را میان دستانم گرفتم کاش ساده تر از این

حرف و حدیثها می شد نامه نوشت نه خطی نه رنگی نه اشکی ونه آهی نه تو ونه من تنها ما تو درمن من در تو به همین

سادگی می شد زنده شد جاری شد ورفت وبه جاودانگی رسید .تنها جان تو وجان عزیزی که درد را به جان خرید تا تورا به

من هدیه کند.آرزوی تو 

                    Blakrose                           85/03/10


+ نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه 1385/05/03 و ساعت 11:40 بعد از ظهر |

 

مهم نیست بگذار همه بدانند که من آخرین موج آبی ام که به ساحل خواهم رسیدو

بر قایقی سوار می شوم وبه شهری پشت دریاهها می رسم .

 

ای من عاشق آخرین مقصدت کجاست ؟کدامین بازوان خسته را آرامش خواهی

بخشید ؟

 

هی تو ,عطر گیسوانت رابه کدامین دوست خواهی سپرد؟

وروزی صدای مرا تو خواهی شنید :بیا من از آن آن نگاه معصوم وکودکانه توام,

ساده ترین لبخندت را به من ارزانی دار ,چرا که من ترا دوست تر دارم .

 

آنقدر دنیا را عاشقانه خواهم نگریست که روزی کاینات برای آرزوهایم

سر تسلیم فرود آورد .

 

ملکوت خداوند ارزانی تمام تو

 

Blakrose                                                           


+ نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه 1385/05/03 و ساعت 0:41 قبل از ظهر |

درود خدا بر تو

فدای بیقراریهای دل کوچکت  نازنینم اینقدر بی تابی برای دیدن آرزویت ...چرا ؟مرا بیش از پیش شرمنده

نگاه زیبایت نساز .بگذار هرشب که به بستر خواب می روم بیندیشم که چون کودکان بی خبر از تمام دنیا

به خواب رفته ای ونه بیداری وبی تابی می کنی بسان نگهبان گنجی پنهان . مرا آسوده کن بگذار لختـــی

بخوابم .

فدای مهربانیهایت بهترین ها را برایت می خواهم .چشمهایت راببند وآرزویت را در آغوش بگیر.بیقرایهایت

را به سیاهی شبهای پرستاره بسپار.

آرام آرام صبح می شود وچشم من در اندوه دل تو بیدار است می خواهم تاروزی که تورا می بینم بیدار باشم

وآن روز در آغوش تو چشم برهم خواهم گذاشت اشکهایم را پذیرا باش .

وروزی در آغوش تو خواهم مردآرام وبی صدا درست مثل روزی که در آغوش تودوباره زیستن را یافتم یک

شب سردزمستانی مرا دوباره شاعر ساختی ومرا آنقدر نوازش کردی تادوباره صدای کفشهایم را روی سنگفرش

خیابان شنیدم موهایم را به دستهای همیشه نوازشگرت می سپارم .

 

 

Blakrose                       85/03/02


+ نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه 1385/05/01 و ساعت 11:54 بعد از ظهر |

ای کاش می رفتیم ودور از تمام نگاهها روی چمن دوستی با هم زندگی می کردیم

 بیا بی آنکه با کسی از رویاهامان حرفی زده باشیم برویم سپیده دمان می رسیـــم

آتشی می گذاریم و بی آنکه کسی بداند می خندیم چای می خوریم وتو می گویــــی

لختی بمانیم ومن می گویم برای رسیدن به فرداها باید برویم...........................

بیـــــــــــــــــــــــــــا فرداهایمان را خودمان بسازیم

دستهای تو که به سوی من گشاده اند وپاهای من که به سوی تو دوانند فرداهای تو به عشق من وروزگار من به نام تو ورق خواهد خورد ,تو چه کسی را باخود خواهی آورد ؟

حال که بهم رسیده ایم باهم برویم دوش به دوش هم وحالا رویاهامان دیــــــــــگر کودکانه نیست ودیگر شبانگاهان صدای هق هق های بچه گانه به گوش نمی رسد

تصویرت رابرای همیشه دارم برای همیشه دستهایت را ونگاه کودکانه ات را کــه

انگاری به یک باره می خواهد مرا در خود فرو ببرد وصدایت را کــــــه آهسته در گوشم طنین می اندازد:

کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

دوستتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدارم


+ نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه 1385/05/01 و ساعت 2:26 قبل از ظهر |