می گویی گریه نکن چرا نگریم که گریه دلیل عشق زیاد من است .می گویی دلتنگ نباش چرا نباشم که در دلتنگی هایم
شاعرم .تمام وجودم پراز وسوسه با تو بودن است هر چند که چشمهایت لحظه ای مرا رها نمی کنند اما از تو چنان دورم
که هر چه دستهایم را دراز کنم نمی توانم به تو برسم,از هم دور نیستیم در جایی ایستاده ایم در فاصله ای نه چندان دور
تو ایستادهای ومی خواهی ببینی من کی به تو می رسم ومن با پاهایم که زنجیر است ایستاده ام ودعا می کنم .......تا آزاد
شوم .
در پای هر نامه ای که برایت نوشتم گرستم وهر بار که گفتم دوستت دارم دلتنگ شدم وهر بار که صدایت را می شنــوم
می خواهم به سویت بدوم .به تو که می اندیشم بی مهابا خداوندم را به یاد می آورم .
دستهایت را باز کن می خواهم به سر انگشتانی برسم از جنس نور,با چشمهایت مرا ببین که می خواهم در آن عشقی ببینم
ازجنس خداوند,لب بگشا وچیزی بگو تا بدانم که خداوند نمی خواهد غمگین باشم ,به سویم خیز بردار تا فاصله ها در هم
بشکند.
****************************
چرا چیزی نمی گویی از آخرین نقطه ای که قرار است باهم باشیم دستهایم را بی مهابا بگیر بی پروا به چشمهایم نگاه کن و
بگو که دوستم داری ومی خواهی به آنجا برسی چرا مرا وحشیانه نمی بوسی ودر آغوشت آنقدر فشار نمی دهی تا باورم شود
دیگر فاصله ای نیست وهرچه دلم بخواهد بدون آنکه بترسم یا حتی خجالت بکشم در آغوشت جا بگذارم بگذار بی پروا باهم
باشیم بی پروای فردای رسوایی.
اگر همین گونه خاموش باشیم در سکوت افسانه خواهیم شد وبازماندگان ما لابه لای تاریخ به جستجوی ما نخواهند آمد وحتی
برایمان نه دلتنگی می کنند ونه اشک می ریزند ونه حتی می دانند که ما پدر ومادر آنها هستیم وبرای آنکه آنها بتواننـــد آزاد
باشند روزهای زیادی در خاموشی دلتنگ بودیم وبرای عشقمان گریستیم ونامه هایی نوشیم که نمی شد پاره کرد ..............
************************************
باور کنیم خودمان را دستهای پاز به سوی رویاهای کودکانه امان را واحساسی که هر لحظه ما را دلتنگ ساخته وگونه ها ی
خیس از اشکمان را پاهایمان را که هر لحظه تند تروتند تر می دوند.لبهایمان راکه تمنای هزار بوسه را در خاموشی اشـــــان
می بلعند .
باور کنیم روزی می ایستیم وبه پشت سر نگاه می کنیم و با صدای بلند خواهیم خندید سپس آخرین نگاههای عاشقانه پراز تمنای
رویاهای کودکانه که به هم گره می خورند و تو بی مهابا .......................................................................................
امروز از رویای با تو بودن خرسندم از اینکه نبودنت به نامه های عاشقانه ام برکت می دهند جایی بایست به خداوندی فکرکن
که زیبا ترین آرزو را به قلب تو بخشید ومن همین جا می مانم ومی نویسم خداوندا از تو سپاسگزارم که به من اینگونه زیبـــــا
عشق هدیه کردی .
+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه
1385/04/30 و ساعت 0:38 قبل از ظهر |
تمام شب را باپیچیدن دور رویاهایت سپری کرده ام چگونه می توان بدون
احساس نفسهایت تاصبح احساس آرامش کردمی خواهم تمام موههایم را
به دستهای نوازشگرتو بسپارم.
هرچند که دوستت دارم تکراری باشد اما بدان که دوست داشتن تکرار یک
احساس است ,ای کاش کلمه
تمام شب را باپیچیدن دور رویاهایت سپری کرده ام چگونه می توان بدون
احساس نفسهایت تاصبح احساس آرامش کردمی خواهم تمام موههایم را
به دستهای نوازشگرتو بسپارم.
هرچند که دوستت دارم تکراری باشد اما بدان که دوست داشتن تکرار یک
احساس است ,ای کاش کلمه دیگری پیدا می شدوته دلمان راخالی می کرد.
دیشب را بگو می خواستم بگویم که می خواهم تا صبح با تو باشم ,روبروی ه
هم بنشینیم چای بخوریم کمی حرف وچند نگاه عاشقانه پر از تمنای رویاهای
کودکانه وسپس تکرار دوستت دارم ها تا خود صبح.بگذریم جای تمام رویاها
را چند خط شعر پر کرد وحال فارغ از تمام زندگی رویای رسیدن به تورا بـــر
دوش خداوند نهاده ام چه باید کرد این هم نقشه مر موزیست .......................
کاش خبری از تو می رسید..........................................................................
ولی خودمانیم داستان دل کوچک تورا باید نوشت وافسانه کردوبه دست قرن
سپرد تا نسلها پس از این اشکهایشان را نثار دل همیشه بیقرار تو کنند.راستی
نقاشان تورا چگونه به تصویر خواهند کشید ودر کنار تصویر من که زیباترین
فرشته خداوندم خواهند گذاشت ؟پس یادمان باشد بگویم آخرافسانه, بیقراری
دل تورا خواهرم نقاشی کند تا جای چشمها وتمام دلواپسی هایت جا به جا نشود
دلم را به تو وتو را به خالق افسانه ی کهن می سپارم .
دیگری پیدا می شدوته دلمان راخالی می کرد.
دیشب را بگو می خواستم بگویم که می خواهم تا صبح با تو باشم ,روبروی ه
تمام شب را باپیچیدن دور رویاهایت سپری کرده ام چگونه می توان بدون
احساس نفسهایت تاصبح احساس آرامش کردمی خواهم تمام موههایم را
به دستهای نوازشگرتو بسپارم.
هرچند که دوستت دارم تکراری باشد اما بدان که دوست داشتن تکرار یک
احساس است ,ای کاش کلمه دیگری پیدا می شدوته دلمان راخالی می کرد.
دیشب را بگو می خواستم بگویم که می خواهم تا صبح با تو باشم ,روبروی ه
هم بنشینیم چای بخوریم کمی حرف وچند نگاه عاشقانه پر از تمنای رویاهای
کودکانه وسپس تکرار دوستت دارم ها تا خود صبح.بگذریم جای تمام رویاها
را چند خط شعر پر کرد وحال فارغ از تمام زندگی رویای رسیدن به تورا بـــر
دوش خداوند نهاده ام ...................................................................................
کاش خبری از تو می رسید..........................................................................
ولی خودمانیم داستان دل کوچک تورا باید نوشت وافسانه کردوبه دست قرن
سپرد تا نسلها پس از این اشکهایشان را نثار دل همیشه بیقرار تو کنند.راستی
نقاشان تورا چگونه به تصویر خواهند کشید ودر کنار تصویر من که زیباترین
فرشته خداوندم خواهند گذاشت ؟پس یادمان باشد بگویم آخرافسانه, بیقراری
دل تورا خواهرم نقاشی کند تا جای چشمها وتمام دلواپسی هایت جا به جا نشود
دلم را به تو وتو را به خالق افسانه ی کهن می سپارم .
هم بنشینیم چای بخوریم کمی حرف وچند نگاه عاشقانه پر از تمنای رویاهای
کودکانه وسپس تکرار دوستت دارم ها تا خود صبح.بگذریم جای تمام رویاها
را چند خط شعر پر کرد وحال فارغ از تمام زندگی رویای رسیدن به تورا بـــر
دوش خداوند نهاده ام چه باید کرد این هم نقشه مر موزیست .......................
کاش خبری از تو می رسید..........................................................................
ولی خودمانیم داستان دل کوچک تورا باید نوشت وافسانه کردوبه دست قرن
سپرد تا نسلها پس از این اشکهایشان را نثار دل همیشه بیقرار تو کنند.راستی
نقاشان تورا چگونه به تصویر خواهند کشید ودر کنار تصویر من که زیباترین
فرشته خداوندم خواهند گذاشت ؟پس یادمان باشد بگویم آخرافسانه, بیقراری
دل تورا خواهرم نقاشی کند تا جای چشمها وتمام دلواپسی هایت جا به جا نشود
دلم را به تو وتو را به خالق افسانه ی کهن می سپارم .
+ نوشته شده توسط آرزو در چهارشنبه
1385/04/28 و ساعت 10:53 بعد از ظهر |
از سر دلتنگی برای توست که اینگونه سرشار از نامه های عاشقانه بی جوابم.
جواب تمام نامه هایم باشد به لبخند بی نهایت زیبایت....
می پرسی بامن می مانی ؟می پرسم جوابم را نمی دانی ؟
می خواهم اولین چشـــم انداز صبحگاهانم چشمان تـو باشـد وآخرین منزلــگاه شامگاهانم آغوش امن تو,تمام رویاهای کودکانه ام رو به ابدیت باز می شوند.
هیچگاه از خاطر م نمی رود روزهایی که بیقراری زیبا می شوی وروزهایی راکـه
بیقرارم ترا زیبا می بینم ...ای کاش می شد چون دو دوست با هم زندگی می کردیم
با هم چای می خوردیم وفارغ از نگاههای پراز تمنای رویای کودکانه به دنبال هـــم
باشادی می دویدیم تو دامن مرا می گرفتی ومن به سوی تو می چرخیدم به دستهای
تو که می رسیدم قاه قاه می خندیدم وآنگاه تو بی امان مرا می بوسیدی .
برمی خیزم چند قدمی به سوی دیگری می روم شانه هایم را بالا می اندازم ونفسی
هرچند عمیق ...با لبخندی که نمی دانم از رضایت است یا نه دوباره می نشینم این
بار نمی خواهم به پای نامه ات اشک بریزم تمام بغضم را فرو خوردم دستهایم را گره می کنم سر کج کرده نامه ناتمامت را می خوانم ....از نو می نویسم ,می نویسم که دوستتدارم...........................................................................................
85/04/26 Blakrose
+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه
1385/04/26 و ساعت 11:43 بعد از ظهر |
آنقدر سنگینی نگاهت را برتمامی وجودم احساس می کنم که می اندیشم به هر طرف که بچرخم نگاهم در نگاهت گره خواهد خورد وحتی اگر قدمی جلوتر روم به تو خواهم رسید.
مرا چگونه آرزو کرده ای که چشمانت رهایم نمی کنند؟آرزویت را چگونه چنگ زده ای که
سنگینی وجودت برمن سایه افکنده ؟ خداوندت را با چه نامی دعا کردی که آرزویت را پر از
شعر ساختی ؟
اجازه بده به پای هر حرف یا کلمه ای که می نویسم اشک بریزم ,هربار که تورا به خاطر می آورم فریاد بزنم خداوندا دوستش دارم ,دوستت دارم ...نه ازمن مشتاق تر نمی بینم .
لحظه ای چشمانم را بستم اشکها نمی گذارند دستانم حروف را ببیند تو بگو نامه خیس از
گریه نیمه شب ارزش خواندن دارد ؟
آه راستی بازارمان امروز رونق خود را باز یافت باز هم که دعایت اجابت شد برای آرزویت
دعا کن چشم انتظار ستاره ایست تا بدمد آنقدر به زمین نزدیک شود پایین وپایین تر بیاید که
تادر دامان آرزوهایش جا خوش کند.
Blakrose 85/02/27
+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه
1385/04/26 و ساعت 4:30 قبل از ظهر |
هنوز هم صدای لالایی تورا کم دارم ,هنوز هم جای خالی قصه های نیمه شبت
را کم می آورم زیبا مادرم هنوزهم طنین آوازهای غمگینت در گوشم است
چگونه تمام غصه هارا به جان خریدی وخندیدی؟
می خواهم در آرامشی تمام چشمانت را به باغ بزرگ همیشه سبز باز کنی
صدای چکاوکها را می شنوی؟ پرواز پروانه هارا می بینی؟تو لایق بهشتی
Blakrose 85/04/24
+ نوشته شده توسط آرزو در شنبه
1385/04/24 و ساعت 11:22 بعد از ظهر |
لباس مشکی پوشیده ام آمدنت را به انتظار نشسته ام ,دولیوان خالی چای لب میز
وچشمانی خالی ازتمنای رویای کودکانه ویک عالم رویای کودکانه که فرش زمین
است ,وامشب تواز دیدن من در آن لباس حیرت خواهی کرد ,اشکهای منو آغوش
تو وصدای شکستن تمام رویاها همه وهمه ...امروز روز آخر دنیاست .
بیا امشب برای همه دعا کنیم ,برای تمام آرزوها ,آرزوی تمام مردم دنیا .
سلام ,سلام به روزی که همه چیز در هم خواهد شکست ,همه چیز روشن ونورانی
در پیشگاه خداوند خواهد شد ,به انتظارم می مانی ؟
سلام ,سلام به توکه در پیشگاه خداوند پر از لبخندی ,وتمام فرشته هارا وا می داری
به احترامت برقصند,آنگاه خواهی گفت که باز هم نام من زیبا ترین نام جهان است؟
نمی دانم تا روز آخر دنیا چند نفس دیگر باید فرو برد ؟چند آه چند قطره اشک ؟نمی دانم
چند رویای کودکانه باید داشت ؟چند چا ی نخورده لب میز ؟چند آغوش بسته از هجــــوم
همسایگی با یک دوست؟وچند فرسنگ خیابان که به انتظار رسیدن ما می پیچد؟
چقدر دلم برایت تنگ است ؟تو از دلتنگی یک زن چه می دانی ؟زنی که شبها کودکش را
باید بخواباند وسپس به رویاهای کودکانه اش بیندیشد,آهسته خداوند را صدا کند ...خوابی
....نه ... تو باز هم دلتنگی!
وبیقرار تر از تمام روز نجواکنان نامه خواهم نوشت .باز هم به پای نامه ات گریستم,تــو
هق هق های شبانه یک زن را دیده ای ؟زنی که با چشمان باز پر از اشک دستهایش تند
تند برایت نامه های عاشقانه می نویسد.
هی تو صدای بی صدای هق هق هایش را شنیده ای؟
هی تو آیا میدانی زنی که در همسایگی یک دوست زندگی می کند وتمام رویا های کودکانه اش
را در نامه ای می پیچد چقدر رنج می بردتا تمام دوستتدارم های تورا به جان بخرد ؟اما یک زن
همه را به جان خرید .
BLAKROSE 85/04/22
+ نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه
1385/04/22 و ساعت 10:33 بعد از ظهر |
برای نامه هایم جوابی نمی دهی یعنی دلت آنقدر بیقرار است که دستت به نوشتن نمی رود گلایه های ما ببخش دیگر از دست گریه های
شبانه خسته ام از فریاد کشیدن با انگشتانم به تنگ آمده ام ای کاش روزی که سرنوشت می نوشتند سهم بیشتری خواسته بودیم یــــــک
جیزی شبیه هیچ .تو شبیه همه چیزمنی .
نیستی .,روبرویم ننشسته ای تا گریان نباشم تا دلیلی برای نامه هایم نباشد تا شعر به سراغم نیاید تا در تمام نیمه شبها خواب پلکهایم را
به هم بدوزد نه نیستی ....تنها حس مبهمی که هرلحظه بیشتر بر قلبم سنگینی میکند حس مبهمی که به من می گوید هر روز تند تر باید
دوید هر روز بیشتر فر یاد زد بیشتر وبیشتر شبانه باید زندگی کرد ...خداوندا حس مبهمی که هر لحظه مرا به یادت می اندازد.
صدایم کردی نگو نه یادت نیست بارها وبارها برایت گفته ام که ناگهان از خواب پریدم هراسان در خانه راه رفتم دفتر نامه هایم را که باز
کردم شماره رسیدن به تورا در آن جا گذاشته بودی صدایم کردی اگرچه خسته و خاموش بودی صدایم کردی که برگردم به پرواز صدایـــم
کردی نگو نه ...من با صدای تو از نور وغزل زیبا شدم در میان از خود گم شدنها من از من مردم و باز پیدا شدم صدایم کـــــردی و روی
تنهایی من یک دامن یاس نورانی پاشیدی صدایم کردی تا برهنه از هراس و تازه از عشق توی آغوش جان من رها شوی .صدایم کـــردی
صدایم کردی نگو نه ...
+ نوشته شده توسط آرزو در چهارشنبه
1385/04/21 و ساعت 6:42 قبل از ظهر |
تنها چیزی که از تو دارم تصویر مبهمی از یک دوستی است ,چرا هیچکس برای دوستی هایمان
دست تکان نمی دهد؟چرا کسی برای دلتنگیمان دست بر سرمان نکشید؟
بی تو چگونه باید بود؟
وحالا برای گفتن هر گونه کلام عاشقانه ای دیر است, حتی برای بامن بودن ,حتی لبخندی ساده
ودلنشین.تنها باید رفت دامن خداوند پراز گلهای رنگارنگ است .
بی تو چگونه باید رفت؟
کاش کسی قلب مرا باز می کرد آنگاه من از رفتن با دستهایم رهامی شدم اشکهایم را پاک می کردم
ومی ایستادم لبخند می زدم وشاید گاهی فریادی وآهی.
دوستتدارم هایی که بوی نبودن ترا می دهند ,نوازشهایی که می گویند نگاهت را کم آورده ام .در
تمام لحظات عاشقانه دستهایت را می جویم .
بی تو چگونه باید عاشق شد؟
Blakrose 85/04/19
+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه
1385/04/19 و ساعت 11:38 بعد از ظهر |
تمام دلتنگی هایم را در پشت نامه ای پنهان می کنم,نامه هایم پر از شعرهای عاشقانه
است وشعر های عا شقانه ام برای تمام دلتنگی های توست ...چقدر دوستت دارم های
ما شبیه همند.
به تو که می اندیشم پر از احساسی می شوم که با هرلحظه دیگر متفاوت است باور کن
از تو لبریزم .
هنگامی که از تو پرم به راه می افتم به سوی تمام رویاهای کودکانه ام ,اما نازنین عاشق
اجابت تمام رویا هایمان را برای فردا بگذار ,فردا که آخرین روز دنیاست همه رویاهایمان
را به دامان خداوند می ریزیم ,دستم را بگیر با هم به فردا برسیـم با هــم بـه رویـا هـامـان
چنگ بزنیم وآنگاه تو هرچه را که می خواهی از رویاهایمان بردار .
باز هم به پای نامه ات گریستم به یاد رویا هایت افتادم هر گاه که از رویایی سخن می گویی
اشک ریختم بی صدا هق هق سر داده ام وسپس دوان دوان به دامان خداوند پناه جسته ام و
لبخند خداوند همیشه برای این دل خسته مرهم است.
نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
تسکینی برای این دل خسته نمی خواهم ,می خواهم دلتنگ واشک آلود دوستت داشته
باشم .
Blakrose 85/04/13
+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه
1385/04/16 و ساعت 1:46 قبل از ظهر |
بودن با تو داستان دیگری از تمام دوستی هاست ,داستان دیگری از جنس دستان من
داستان دیگری از جنس نگاه کودکانه تو ,داستان دیگری از جنس لبخند خداوند.......
مرا ببخش از اینکه دلتنگی هایم را باری بر دل کوچک وهمیشه بیقرارت می کنم کاش
می دانستی تمام تو شاید برای اینست که خداوند دیگر تاب دیدن هق هق های پنهانی و
واشکهای نیمه شبهای مرا نداشت,اما چه باک که قرعه خداوند به نام تو افتاد .........
داشتن تو شاید آرزویی دیگر ازجنس محال باشد وبودن با تو شاید داستان دیگــــری از
جنس نیامدن باشدوشاید دلتنگی هایم داستان بیقراری های خداوند باشد وتمام اشکهایم
باشد که از جنس بارانی باشد بر تمام آتش های این دل همیشه بیقرار .
مگر دریا پر از موج نیست ,مگر زمین نمی لرزد ,مگر کوه پر از آتشفشان نیست ,چـــه
کسی می تواند بگوید در یا عاشق نیست ؟زمین بیقرارنیست ؟کوه پر از دلتنگی نیست؟
کلامم پراز تلخی نبودن های توست ,هستی روبروی تمام خواستنهایم ...نه یارای این را
داری که دستم را بگیری ,نه می توانی با من مهربانی کنی ,حتی اشکهایم را روی تمام
نبودنت رها کرده ام ...پس نیستی ...نگاه کودکانه ودوست داشتنی ات را همیشه کم دارم.
رهایم کنید رهایم کنید بگذارید با تمام نبودنهایت تنها وآزاد باشم,با تمام نبودنهایت بــا
صدای بلند هق هق سر دهم, در تمام تنهاییم با تمام هجوم خیالت آزاد باشم ,ای تمام ...
بگذارید ...
Blakrose 85/04/10
+ نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه
1385/04/11 و ساعت 5:34 قبل از ظهر |
برایم نامه ننوشته ای مگر دلت برایم تنگ نیست مگر نمی دانی برایت می گریم مگر نمی دانی بغض در
گلو دارم مگر صدای گرفته ام را نشنیدی مگر نمی دانی امروز را به دنبال آرزوهایم ندویده ام .
وروزی تو آخرین آرزویی بودی که برایش می دویدم لبخند می زدم سرم را بالا می گرفتم وتند تند نفس
نفس می زدم وحالا تو اولین آرزویی هستی که برایش گریه می کنم وگلایه به خدا می برم ................
رویاهای کودکانه ام را پس بده آنها را بر می دارم وآنقدر می افتم وبرمی خیزم تا به دامان خدا برسم.
باز هم به پای نامه ات گریستم بگذار غمگین باشم تا نامه های عاشقانه ام را برکت دهم آیا تو مجال
نوشتن هزار نامه عاشقانه را به من می دهی؟ آیا عشق تو مجال تا ابد زنده بودن را به من می دهد؟
آیا پاهای در زنجیرم را می بخشی ؟چرا خداوند ترا به من نبخشید؟چرااز رویاهای کودکانه من روی
برگرداند ؟آیا باز هم می خواهد صبر لیلی را ثانیه به ثانیه بشمرد؟
مراببخش ...................................................................................................................
+ نوشته شده توسط آرزو در شنبه
1385/04/10 و ساعت 0:39 قبل از ظهر |
ای کاش به خوابم می آمدی ,این پایان دلتنگی ها نیست واین آغازی برای نیامدن های توست
خط به خط دفتر شعرم جا پای بیقراری برای توست .جواب نبودن هایت با کیست ؟
لحظاتم پر از اندیشیدن به توست ,لبخندت دستانت ونگاه پراز تمنای رویای کودکانه توســـــت
کاش خط به خط ترانه هایم را از بر بودی آنگاه آسوده تر ازهمیشه لختی بیشتر خواب ترا می
دیدم .
تمام حروف را به پایت می ریزم با دستهایم به استقبال دلتنگی هایت رفته ام مرا ببخش پاهایم در
زنجیر است .
شاید روزی آسمان میزبان دوستی ما باشد دامان خداوند جای امنی برای دل کوچک و همیشه بیقرار
توست به استقبالت می آیم ببین همه را رها کرده ام آزاد آزادم دامنی پراز لبخند خداوند دارم .......
Blakkrose 85/04/08
+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه
1385/04/09 و ساعت 0:30 قبل از ظهر |
این سوترین ترانه وبهانه سلام
در این سو ودر آن سو چشمانم به دنبالت سو سو زدند اما در این سوی نگاهم نبودی
نبودی بیقراریهای مرا چگونه جواب می دهی ؟
امروز را مشتاق تر از همیشه ورق زدم نبودی حتی سایه ها هم راز نیامدنت را نمی دانستند چرا خداوند نخوا ست که نگاهی به نگاهت تازه کنم ودل از همیشه بیقرار تر
ما را در تمام لحظه ها سر گردان تنها گذاشت .چشمهایت را بسته ای صدایت را هم ندارم در هیچ سوی ترانه پیدایت نیست چرا؟؟؟خطای این دل از همیشه بیشتر دوست
دارت چیست ؟می خواهم بی هیچ بهانه ای به این سوی اندیشه هایم بیایی .
کاش از تو خبری می رسید ,اشاره ای ویا حتی نامه ای به کوتاهی یک دوستتدارم ساده.
+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه
1385/04/02 و ساعت 1:39 قبل از ظهر |