هزار نامه عاشقانه

نامه های عاشقانه من به تو

ای کاش تا آخر دنیا باصدای گرفته وچشمهای بسته بهم میگفتیم دوستتدارم .تا آخر دنیا چند

نفس بیشتر نمانده منتظرم می مانی ؟آخر دنیا دستهایت را به سویم دراز می کنی ؟باز هم با

لبخند به سویم شتابانی ؟باز هم مرا زیبا میدانی ؟زیبا, فرشته وشاید پدیده ......................

 

احساسی که هر لحظه در من بیشتر جریان دارد چیزی شبیه معجزه است تنها تو درمن ومن

در توام وآخر دنیا شگفت زده از اینکه هرگز جدا نبوده ایم آنچنان یگانه زیسته ایم که گویا

دیگر منی پیدا نیست همه اش تویی .

 

کوله بارمان را برداریم  می بایست با اشاره خداوندجاری شویم هی تو در کوله بارت چه

می گذاری ؟به دامان خداوند که رسیدیم کوله بارم را که انباشته از دلتنگی هامان است را

به زمین خواهم زد وبا لبخندی می گویم خداوندا به سوی تو روان شدم که با ایـــــن همه

دلتنگی تا آخر دنیا را دویدم .هی تو کوله بارت  پر از چیست؟

 

دامان خداوند را ببین پر از شکوفه های رنگارنگ است شکوفه هایی به زیبایی لبخندت

آمین...........................................

Blakrose                          85/03/28

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/29ساعت 7:33 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

از پشت تمام دلتنگی ها سلام

از پشت تمام دلتنگی ها دوان دوان به سویت می شتابم اشاره ای وسلامی دوباره کن که به نگاهی

محتاجم نمی دانم چرا اینگونه به تو مشتاقم آنقدر در پیت روانم که نفسهایم به شماره می افتند هی

تو اینجا آخر دنیا هست یا نیست ؟

 

آخر دنیا دستهای من وتو بهم زنجیر شده اند آخر دنیا نفس های من وتو در هم فرو می رود آخر دنیا

قدم های من وتو به یک سو شتابانند آخر دنیا من تو وتو من آخر دنیا ...........................

هی تو بگو این جا آخر دنیاست؟

 

درود به لحظه ای که نگاهم در اولین نگاه عاشقانه ات گره خواهد خورد آنگاه تمام دنیا لبخند خواهند

زد و پر از شکوفه هایی خواهد شد که روی دوستیمان پاشیده اند وما قدم بر زمینی خواهیم گذاشــــت

که به احترام اشکهامان خیس است هی تو  صدای کفشهایم را می شنوی ؟

 

نامه های عاشقانه دوای دلتنگی هامان نیست تنها فریادی پراز هق هق خاموشی است نه تو نگاه می کنی

نه من دستهایت را می بوسم نه تو به سویم خیز برمی داری نه من عاشقانه اشک می ریزم تنــــها منم که

چشمهایم را بسته ام وتنها تویی که خوابیده ای .

 

هر بار که به پاس دلتنگی هایم چشم بر هم می گذارم خیسی اشک را احساس می کنم هر بار که به دوستــت

دارم های تو می رسم بیشتر چشم برهم می گذارم بگذار به پاس تمام دوستیت تا اخر دنیا چشم بر هم بگذارم

 

کاش سزاور دل کوچک وهمیشه بیقرار تو می بودم کاش هنگامی به تو می اندیشم تنهای تنها باشم تنها من

و خداوند .کاش قفل آغوشت روزی شکسته می شد روزی که تمام آشنایان دنیا باما غریبه می شدند.آغــوش تو تنها رویای کودکانه ای بیش نیست که سطر های نامه هایم را پر رنگ می سازد تنها بهانه ای برای از تو

نوشتن وبه سوی تو اندیشیدن. سهم من از تمام تو فقط رویا های کودکانه ایست.

 

 

Blakrose                                      85/03/27

+ نوشته شده در  شنبه 1385/03/27ساعت 10:54 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

نمی دانم نوشتن کدام واژه یا جمله به من آرامش خواهد بخشیدوآیا از پس وپیش کردن واژه ها کاری

برمی آید یانه ؟چقدر دیر به دوستت دارم ها رسیدیم ............................................................

 

خدا بزرگ است به دامان خداوند که رسیدیم به اوهمه چیز را خواهم گفت از تمام دیر آمدن ها ودیر

رسیدن ها همه را  حتی روبرویش می ایستم ومی گریم با همان هق هق های بچه گانه رویاهایم که

در دستانمند به زمین می افتند ویکی پس از دیگری می شکنندوآدمیان زمین برای دانه دانه آرزوهایم

اشک خواهند ریخت وآنگاه باران خواهد بارید...................................................................

 

هی تودر پیشگاه خداوند باز هم می خواهی سکوت اختیار کنی ؟ از پشت تمام آرزوهایت بیرون بیا

 بگو که تمام رنج ها را به جان خریدی  وآرزویت را لحظه ای فرو نگذاشتی  بگو که حتی فــــــرار

کردی اما هیچ کس نمی دانست که تو هر جا رفتی به دنبال آرزویت بودی هیچگاه بی آرزویت قرار

نداشتی بگو تمام رویاهای فرو خورده ات را بگو .............................................................

+ نوشته شده در  جمعه 1385/03/26ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

نمی دانم تودلتنگی هایت را چگونه به سر می بری ,من که با دوسه قطره اشک وکمی آه و

دو سه خطی نامه ...در پس دلتنگی هایم تمام دریچه ها به تو باز می شوند....................

خداوندا من راه رسیدن را می دانم ........................................

امروز را به دوستت دارم های تو نرسیدم در حوالی اندیشه هایم نبودی ,خاموش, آرام وبی

هیچ حرف وسخنی به دنبالت بسیار دویدم چشم به راه آرزویت نبودی یا من ندیدم ؟

 

کاش دلت را نرنجانده بودم دستهایم را به تو می بخشم تمام قلبم را میان دستهایم جا می گذارم

ودستهایم را به سویت اشاره می کنم بگذار روزی تمام دلتنگی هایم را در آغوشت بگریم .

 

!تو مهربانترین حادثه دنیایی

 

Blakrose                                                           85/03/24

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/03/25ساعت 1:29 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

                             

دیگر برای نوشتن به دنبال بهانه نیستم آنقدر از تو لبریزم که به اندازه هزار نامه

می توانم بنویسم دوستتدارم به اندازه هزار نامه دلتنگ وبیقرار م نه دلتنگ ونـــه

بیقرار بلکه از همیشه به تو مشتاق ترم .

 

دوست داشتن تو احساس عجیبی است که هر لحظه شکل تازه ای به خود می گیرد

شکل تازه ای که گاه به من می گوید باید بروم شکل تازه ای که گاه خواب را از من

می رباید شکل تازه ای که به انگشتان من قدرت سریدن روی حروف را می دهند.

شکل تازه ای که هر گاه می خواهم از تمام آن بگریزم تمام مرا در بر می گیرد و

آنقدر در من می پیچد که به ناگه از جا برمی خیزم وسراغت را می گیرم می خواهم

برای لحظه ای به چشمانت خیره شوم دستانت را بگیرم وبا صدای گرفته ای بگویم

دوستت دارم به اندازه هزار نامه عاشقانه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

چرا تو اینقدر به بیقراریهای شبانه ام می اندیشی  دل بیقرار و کوچک من بیقرار

نباش چرا که به دنبال همه بیقراریها احساس عجیبی است که مرا زنده نگه می

دارد واحساس عجیبی که  هدیه خداوند است ومن با همین احساس تمام دنیا را

با پاهایم قدم خواهم زد تو بامن می آیی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

Blakrose               85/03/21

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/22ساعت 5:3 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

                        

 

یقین دارم که هر لحظه که می گذرد مرا به تو نزدیک ونزدیک تر می سازد نمی دانم از اینکه

روزی تمام تورا داشته باشم بایستی خوشحال باشم و یا ...احساس وحشت عجیبی از اینکــــه

آیا باز هم مرا دوست خواهی داشت ؟آیا باز هم برایت جذاب وزیبا خواهم بود در تمامی لحظات

با هم بودن مرا پدیده می دانی ؟آیا باز هم صدایم را دوست خواهی داشت ومی گویی دوبـــــاره

حرف بزن دوست دارم همیشه صدایت را بشنوم؟قلب بزرگی داری و دستهایت نیرومی دهــــد و

گرم است ویا باز هم می خواهی صدای قلبم را بشنوی ؟موههایم را نوازش کنی وتمــــام غصه

هایت را در میان آغوشم فرا موش کنی ؟

 

روزی که تمام تو را داشته باشم از نگریستن در چشم تو شرم خواهم داشت ووحشت از اینکه

مرا به خاطر تمام نبودن هایم سر زنش کنی ؟

 

مرا ببخش تازه از سفر رسیده ام واز  شوق دیدار دوباره تو لحظات زیادی را چشم بر هم گذاشتم

وبه تو اندیشیدم به آخرین تصویری که از تو در ذهنم داشتم تو  با همان لبخند دوست داشتنـــی و

صورتی که زیبا تر از همیشه می نمود راستی چرا آن روز آنقدر زیبا شده بودی ؟

 

خوشحالم از اینکه هر لحظه در من زنده می شوی در من بزرگ وبزرگ تر می شوی ودر من

احساس می شوی اغراق نیست اگر بگویم لبریز از توام .می خواهم روزی را که تمـــام تو را

داشته باشم باز هم لبریز از تو باشم .باز هم زیباترین آواز ها را برایت بخوانم ووبرایت باز هم

پر از نامه های عاشقانه باشم زیباترین ترانه هارا برای توبنویسم آن روز فریـــــــاد خواهم زد

آن روز باهم فر یاد خواهیم زد تو می دانی چه خواهیم گفت؟

 

روزی که تمام تو را داشته باشم می خواهم باز هم پر از آرزو باشم وبه تو نشان دهم وبگویـــــم

ببین من باز هم پر ازآرزوی محالم وآنگاه دستت را خواهم گرفت وبا هم تند تر و تند تر می دویم

می رویم ومی خندیم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/03/21ساعت 8:24 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

وحالا دوست داشتن تو آسان شده است ,چشمها را که ببندی وسکوت یعنی تمام

حرفهای عاشقانه,شایدم از تو دورم که شاعرم وهمین است که بین ما به انــــدازه

خدا فاصله است.دستانت را که باز کنی به سر انگشتانی می رسی از نور وحـــالا

یابد نور را در دست بگیری واز آن بالا بروی تا به خورشیدو ماه وستاره برسی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/03/07ساعت 3:42 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

چه باشی وچه نباشی تمام نامه هایم برای چشمهای معصوم ونگاه کودکانه توست تمام وجودم برایت پر از

شعر است .این دفتر تقدیم به دل کوچک وهمیشه بیقرار توست,تویی که به من نشان دادی که چقدر کوچکم

به من یاد آوری کردی آرزو یعنی چه ؟آرزو مال کیست .تویی که مرا پر از رویای کودکانه ساختی بــــــرای

رسیدن بامن هم پا شدی هرچند درد کشیدی اما خندیدی ولحظه ای که رفتم ایستادی تا باز گردم وچشمهایت

را بدرقه راهم کردی .این هزار نامه تقدیم تمام لحظاتی که دلتنگ آرزویت بودی هرچند که برای جبـــــــران

گوشه ای از دل تپیدنهایت هیچ است .بپذیر ای تو که همیشه دلیل قصه هامی.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/03/06ساعت 0:47 قبل از ظهر  توسط آرزو  |