تبليغاتX
> هزار نامه عاشقانه
پرواز
دلم میخواهد چیزی بنویسم که حجم بودنت را تعریف کند ا فق نگاهت را  مهربانی دست هایت و رنگ چشم هایت و معنی لبخندت را.

چمدانم را بستم و چشم هایم و دست هایم را دور تا دور بودنت حلقه زدم  روی پاهایم ایستاده بودم و...تمام  فرصت بوسه هامان کال بود.

در هما غوشی جاده و سکوت و وعده دیدار هر چه باداد باد ...

 


+ نوشته شده توسط آرزو در چهارشنبه 1388/08/20 و ساعت 9:57 بعد از ظهر |
بیقراری
ای کاش چشم هایم را میخواندی نه نامه هایم

ای کاش دستانم به دستانت می رسید نه نامه هایم

ای کاش موهای بلندم را پریشان میکردی نه انبوه  نامه هایم

ای کاش فرصت هایم صرف شکستن سکوت بینمان می شد نه  نوشتن نامه هایم

ای کاش تمام نبودن هایم را برای رسیدن من طاقت می کردی نه نامه هایم

ای کاش نگاهت به نگاهم خیره می ماند نه به نامه هایم

ای کاش دستانت چین و واچین دامنم  را مچاله می کرد نه نامه هایم

ای کاش .....................................................................

ای کاش دست تو به دامن کوتاه من می رسید نه به نامه هایم .

 

 


+ نوشته شده توسط آرزو در شنبه 1388/08/09 و ساعت 5:28 بعد از ظهر |
یک درد دل کوچک
مترسک بودن چقدر سخت است

قبض تلفن را بردار

فیش حقوقم کجاست ؟

قسط با نک مسکن دیر شد

کارت بانکم را برو بگیر

بچه هارا هم تو تربیت کن

راستی از تهران مهمان داریم

مرد میگفت :کمی با من مهربان تر باش

چه تقسیم عادلانه ای:

نهار شام و تمام ریخت و پاش بچه ها مال تو

گوشه مبل راحتی و اخبار و خواب وک امپیوتر مال من

من داد می زنم

تو ساکت باش

این جا کشور عشق است

تنها تویی که می تازی

تنها منم که می بازم

من بابایم را خیلی ناراحت کرده ام

اما بابا قول میدهم این بار

مترسک خوبی باشم


+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه 1388/08/01 و ساعت 10:26 بعد از ظهر |
تنهایک درد دل کوچک
درود بر تو
گاهی فکر میکنم شعرهایت مال من است گاهی فکر میکنم
گاهی که فکر میکنم دلم میگیرد چه میکنی در این تنها تر بودن با خود؟

ای کاش ذره ای از ترا می دانستم انوقت دیگر به حال دلم افسوس نمیخوردم
ایا ما از زیر پوشش توری بیرون خواهیم رفت ؟
کمکم کن کمکم کن
مرد می پرسید نان حاضر است ؟

چقدر از این عشق بدم میاید عشق نان وشکم عشق نان وشهوت ترا میبوسم چون زیبایی اخر چرا؟

 این قدر بی رحمی مرد
ترا عاشقم چون میخندی
خوشحالم تو هم خوشحال باش
میخواهم بخوابم پس سکوت کن
میخواهم بروم پس کفش بپوش
چقدر از این مترسک بودن بدم میاید بدم میاید
گاهی فکر میکنم جای من این جا نیست گاهی فقط فکر میکنم
زنی دیشب برایم نامه نوشته مرا ببخش بیا درباره گذشته هایمان حرف بزنیم
گفتم دیگر نمی شناسمت ونمیدانم چه بر ما گذشته که بخواهم حرفی بزنم
دیگراز قلب وروحم مگر چقدر باقی مانده
چقدر از این زن بدم میاید بدم میاید


+ نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه 1388/07/28 و ساعت 6:46 قبل از ظهر |
پرواز
دوستت دارم

مثل اب خنک

مثل سایه درخت تابستان

مثل سیب  انار گلابی


نه تو خاموش نیستی

تو نه مثل دماوند استواری

نه مثل مهتاب روشنی

تو تنها

مثل من عاشقی


من دچار خویشم

یا گرفتار تو؟

کاش به خوابیت نمی آمدم هرگز

ای کاش بیداریت را پر می کردم

دست تو به دامن کوتاه من نرسید

یا دست من به دامن خدا؟



+ نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه 1388/07/26 و ساعت 5:27 قبل از ظهر |
پرواز
 شب بود ...ابتدای هر چیزی که ممکن بود ...مهتاب ان بالا بالا ها  ...دماوند به عظمتت باد بادکم را تا ان سوی برف هایت بالا خواهم برد.اخ بادبادکم افتاد.

من زیر لب دعا میخواندم و پدر در رختخواب از این دنده به آن دنده می شد و تند تند نفس می زد... من تا ابتدای هر چیزی که ممکن بود رفتم  ...  اخ باد بادکم افتاد.

آن غروب من پای دماوند ...این غروب من پای ساحل ...آن غروب مهتاب  ...این غروب بادبادک...آخ باد بادکم افتاد.

آن جا من پابه پای مه بالا می رفتم ...این جا به دنبال باد بادکم می دویدم ...آخ باد بادکم افتاد .

آن جا چای آلبالو ...این جا چای و دود زغال ...آخ باد بادکم افتاد .

ان جا مهتاب بالا رفت  ...چای خوردیم ...آواز خواندیم ...راه رفتیم راه ...وتا صبح بیدار ماندیم ...وچه عاشق بودیم.

این جا باد بادکم افتاد ...چای به زمین ریخت ...بال پروازمان چقدر دیر رسید ...وخواب تمام شب مارا پر کرد ...وچه عاشق بودیم .

 

 

 


+ نوشته شده توسط آرزو در شنبه 1388/07/18 و ساعت 2:43 بعد از ظهر |
پرواز

از رقص ماهی در تنگ بلور تا بال پرواز تو راهی به جز عبور از عاشقی دست های من نیست.

 جایی که هیچ جا نبود در تمام شب مهتاب بود و دما وند ...دماوند ومهتاب ...دو عاشق بد مست  و صدای آوازی که سالهای مدید دلتنگی را فریاد می زد و پیامبری که عصا زنان می رفت و حسرت  یک   بوسه را در دردلش به سختی می کشید.دختری که در سایه سار سروهایی که میوه نمی دادند  دوشادوش پدرش راه می رفت و رویا درو میکرد و راهی که به هیج کجا ختم نمی شد و فرصت هیچ کاری نبود  زن دلش بچه میخواست .

مرد ساده دل میخندید و حرف میزد، چقدر دوست داشت دوستش می داشتیم و نامش را عاشقانه فریاد میزدیم نمی شناختمش اما مهربان بود، مثل همان اتاق، مثل همان فرصتی که تاریکی به ما بخشید ،مثل گوش های من برای پچ پچ های شبانه تو ،مثل موهای تو برای انگشتان من ،مثل دست های تو،مثل دست های من ، مثل چای آلبالو.

فرصتی نبود، راه  برگشت هنوز ادامه داشت حر ف حرف وحرف و حرف ، سکوت و سکوت وسکوت و تو دانستی که شاید منم غصه هایی دارم.

 رفتیم اما چه شد ،مرد با تمام حس کنجکاویش از یک خاطره خیس نیمه کاره عاشقی جا ماند ، تنها دانستیم که به سلامت رسیده است ،هی مردتو بگو گیتارت را کی میخری ،آرزو میکنم آوازت از دماوند هم رد شود .

ابتدای روز بود  ،صندلی ها همه چوبی بودند ، انجا بود که داد می زدند برگه تقسیم میکردند ورای می دادند وبه همه میگفتیم به ما رای بدهید ،اما اسم ما را ننوشتند و وعده  زمستان دادند.آدرس مان را گرفتند وشماره تلفن دادند  ... با ما در تماس باشید ...آیا وعده زمستان شما  مهربانی تاریکی شب دیگری را به ما خواهد بخشید ؟

ظهر شد ، تاکسی ، فرودگاه و من که جایی برای خواب میخواستم ،دست تو از دامن من کوتا بود یا دست من از دامن خدا؟


+ نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه 1388/07/12 و ساعت 6:55 بعد از ظهر |
پرواز
چقدر دوست دارم خستگی شانه هایم را مهربانی دست های تو تکان دهد.

و پریشانی موهایم  با نوازش انگشتانت آرام گیرد.

چقدر می خواهم بایستم و ببینم که آن بالا بالا ها می پری و من خوشحالم

که می بینم هی کوچک و کوچک تر می شوی .

ومی دانم که هرچه کوچک تر ببینمت بال های بزرگتری داری.

با ل  پروازت چند؟


+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه 1388/06/30 و ساعت 4:46 بعد از ظهر |
پرواز
شوق مهر بانی با تو سینه ام را چنگ می زند

تو بال پرواز میخواهی

 و

من پای دویدن دارم.


+ نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه 1388/06/29 و ساعت 3:2 قبل از ظهر |
انتها
پیرمرد در را باز کرد ... سینی چای را روی میز گذاشت ... ماهی در تنگش می رقصید ...

نامه های مچاله شده  روی میز...مرد از این دنده با آن دنده شد و کودک چشم هاش را به

ارامی باز کرد لبخندی زد. 

...پیرمرد با خوشحالی خم شد زن زیبا چیزی جا گذاشته بود...

پیرمرد عکس ها رو به خاطر سپرد و دامن کوتاه زن را برداشت.

در بسته شد ... لیوان های روز میز و نامه های مچاله و رقص ماهی در تنگ آب و

 خواب مرد و بیداری کودک


+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه 1388/06/20 و ساعت 3:6 بعد از ظهر |