نشانی
کنار خیابان ایستاده ام مرد پرسید :نشانی ات را به من بده
من اشاره کردم
ان جا زن مهربانی هست که دستهایت را می بوسد ...فردا از پله ها بالا برو ... بنشین ...برایت چای
می آورم ...
زن قول داد برایت نامه خواهد نوشت ...نامه را به دامنم سنجاق کن.
از پله ها که پایین می روی زن فریاد می زند.
مرد هنوز کنار خیابان ایستاده بود...
اندیشه های تو در زندگی من بالا و پایین می رود .
+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه
1388/04/12 و ساعت 2:46 قبل از ظهر |
تو در های هوی دلم ایستاده ای
از پشت پنجره ترا خواب می بینم
ای کاش نیامده بودی و لیوان چایت را بر نداشته بودی و هزار خم به ابروی ما ننداخته بودی.
اما نازنینم
تو آمده بودی.
بچه ها در خانه بازی میکردند و با صدای بلند میخندیدند و زن آشپزی می کرد و رویای یک خانه و دو پنجره را درلیوان های چای می شست.
هوا تاریک می شد و زن به دنبال هر پنجره اش از این خیابان به آن خیابان می دوید و بچه ها در خانه بازی میکردند و بلند و بلند می خندیدند .
مرد رو به زن کرد و گفت: هر کدام از پنجره ها را دوست داشتی بگو ...اشاره کن .
....من تنها سقفی میخواهم تا در زیر آن بگویم که تا کجا دوستت دارم .
+ نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه
1388/04/07 و ساعت 1:38 قبل از ظهر |
خواب دیدم بیداری
من در برابر چشم های زیبایت و نگاه معصومانه ات همیشه کم آوردم.
گفتی زیبا بنویس
اما من معنی اندیشه های ترا کم دارم.
میدانم که هنوز هم مهر بانی ...
دستهای مهربانت کجاست؟
+ نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه
1388/04/04 و ساعت 1:24 قبل از ظهر |
گفتی دور حیاط خانه ام دیوار ساخته ام ...برای قرار بیقراری هامان دیگر چه میخواهی؟
گفتم : دو دیوار اتاق هامان
..... دو پنجره باز
..... دو پرده نازک آویخته
..... دو دو صندلی رو به روی هم
..... دو لیوان چای داغ
..... دوبالش برای هنگامی که میخواهیم دراز بکشیم و به سقف رویا هامان خیره شویم
..... دو قدم تا فاصله بینمان را شتابان بردارم
..... دو چشم که در آستانه حضورت اشک ببارد
..... دو دست برای در آغوش گرفتن همه تنهایی هایت
..... قشنگی یک لبخند
..... دودست تو ... دو نگاه مهربانت ... قشنگی لبخندت
..... یک سقف برای رو یا هامان
..... یک کتاب
..... یک آیینه
..... و صدای خنده های تو.
+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه
1388/03/29 و ساعت 1:8 قبل از ظهر |
لیوان چای از دست من افتاد وشکست .
شنبه بود ...تو بگو نامه های گم شده ما کجاست ؟آن بالا ،طبقه دوم زنی داد می زد...همه مامنتظر بودیم تا در بسته شود.
به اندازه تمام لحظه های بی تو بودن اندیشه ام بال وپر گرفته ...لبخند زیبایت را آرزو دارم،هرگاه که صدای بلند خنده هایت را از پشت سر بشنوم میدانم که اندیشه ام پرواز میکند.پنجره خانه ات را رو به سمتی بساز که
از آن هزار چشم انداز را بتوان از دریچه چشم زیبای تو دید،نگاه کودکانه تو هنوز هم سزاوار دیدن زیباترین ارزوست.
پرده ها ی به آن زیبایی و نازکی هنوز هم بین بلندای رویاهای کودکانه ام وافق روشن آسمان خانه ات فاصله می اندازد.
ای کاش مادرت روزی دانه دلت را جست وجو کند.
+ نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه
1388/03/24 و ساعت 9:8 قبل از ظهر |
شکوه2
می خواهم وقتی دلتنگم با تو حرف بزنم بگویم چقدر پاهایم درد میکنند ولی باز هم راه می روم چایی دم میکنم حرف میزنم .تو بگو آیا کار دیگری می شود کرد ؟
امروز می خواستم باشی ...اما بعد چشم هایم را بستم ...وقتی احساس می کنم دل تنگی طاقت زندگی کم می آورم.
نقاشی های روی دیوار خیلی قشنگ شده بودند ...می خواستم دستت را بگیرم و تو را ببرم تا ببینی ...سپس از پله ها بالا می رفتیم و می نشستیم و با هم چای میخوردیم .آن جا خانم مدیر همیشه از خوبی های من حرف می زند...می خواستم این بار تو به خانم مدیر بگویی که این دختر همیشه خدا مرا دل تنگ و تنها جا می گذاردو من بی انکه بخواهم دستم خواهد لرزید و چای بر زمین خواهد ریخت و تو با صدای بلند به من بخندی.
من پر از این همه خواستن و تو مثل همیشه با همه مهربانی هایت می روی که دل تنگ وتنها بمانی .
+ نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه
1388/03/19 و ساعت 5:34 بعد از ظهر |
شکوه
در انتظار آمدنت چقدر میخواستم چهار شنبه بیاید ...ناگهان چقدر زود جمعه شد.
می پرسی حالت بهتر است ؟
-آری...درد لبهایم نه از داغی بوسه های توست که از درد دندان است.
+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه
1388/03/15 و ساعت 11:15 بعد از ظهر |
بی تو کی این قطره دل دریا شود
چهارشنبه ...ای این همه زیبا دوستت دارم ...دستهایم که پر از بوی عطری خوش وکتاب است ...کفش زیبایی پوشیده ام و نگاهی دارم که تا عمق جانت را به آتش خواهد کشید.
مثل همیشه نبودی ...انگاری چیزی بر دلت سنگینی می کند ...آمدم ...روبروی تو نشستم ...حرف زدیم وبا خاطره ای خوش می روم ...تمام پری دستم را به تو دادم .
پسین چهارشنبه ...باد موههایم را برهم می زند ...اندیشه ام از خاطره هاش خوش با تو بودن سنگینی میکند ...هرگاه ترا به یاد می آورم جز تصویری زیبا ...چیز جز این که توهمیشه قشنگ می خندی و آن هنگام که دست هایت را باز میکنی و حرف های قشنگ می زنی چه با شکوهی ..چیز دیگری نمی بینم .
می خواهمت ای با تو شیرین زندگانی
ای دست هایت ساقه های مهربانی (فریدون مشیری)
+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه
1388/02/25 و ساعت 8:20 قبل از ظهر |
از دست های من که رو به دعایند تا نگاه تو
گفتم: دارم می روم هوا بخورم راه بروم وفکر کنم ...نمی آیی کمی گپ بزنیم.
زن گفت: من گرفتار فرداهایم هستم ...بچه ها دارند بازی میکنند.
هوا خوب بود من می دویدم و نفس نفس می زدم ...بوی چمن و بچه ها که داشتند بازی میکردند.
تمام حرف های ما باشد به سپیده دمان روز شنبه همان جایی که تو بلند بلند آواز میخوانی..
راستی لباس سبز رنگی دوخته ام ...اندکی زود تر بیا .
(من خواب نیستم
خاموش اگر نشستم
مرداب نیستم...)فریدون مشیری
+ نوشته شده توسط آرزو در چهارشنبه
1388/02/23 و ساعت 1:26 قبل از ظهر |
خیلی دلم امشب گرفته اونم به خاطر ادم هایی که زیبایی ترو ندیدن
داشتیم زندگی می کردیم
نه تو نامه ای خوانده بودی
نه من کتابی ورق زده بودم
تو پیر شدی و من شکستن ترو ندیدم
روزی دیوار دل هامان را بر میداریم
آنجا هزار دلیل برای خندیدن داریم
روی نیم کتی نشسته ام و منتظرم تا تو بیایی
چشم انداز م موج های بی قراری که به استقبالت سر به سینه ساحل می کوبند
همیشه خدا اجازه دادیم دیر شود
حتی آن نیمکت هم جایی برای بودن تو در کنارمن نداشت
روزگار سینه سپر کرده میخواهد و من از جان گذشته ام
نه راه دوری که بگویم خدا به همراهت
نه از نزدیک پیدا
(چرا زمین بخیل
نمی توان دید
ترا گذاشته یک روز آسمان با من)فریدون مشیری
+ نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه
1388/02/20 و ساعت 11:53 بعد از ظهر |