هزار نامه عاشقانه

نامه های عاشقانه من به تو

اساره

در کوچه باد می آمد 

پشت پنجره اتاق تو باد زوزه می کشید و مشت به شیشه می زد  

تو جیزی دز قلبت داشتی و من در دستم 

تو دست مرا گرفته بودی اما من قلب تو را لمس نکردم. 

هنوز باد بر درو دیوار می کوبید که من از  پله ها پایین رفتم،پایین نه من فرار کردم وبه کوجه به باد به اذان  

و به خبابان پر هیاهو پناه بردم هرچند که دوست داشتم برگردم وتورا با اشتیاق ببوسم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/12/04ساعت 8:30 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

آساره

تو نه همراه طلوع خورشیدی،نه همنشین غروب 

تو تنها تصویری هستی که جوانی از دست رفته را به رخ می کشد مرا.

همسفری تو تقدیر من نبود  

چرا که تقدیر ایمان من بود  که چون کاسه آبی از دستم افتاد ویا چون کبوتری از بام ما پرید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/11/30ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

اساره

زیر درخت لیمو ایستادیم ولیمو چیدیم ....چقدر قشنگ قشنگ یعنی.... هرچه در چشمان تو بود و من ندیدم قشنگ... یعنی هرچه در گلوی من بود و نشنیدی من واژه هارا می شناسم و دانه دانه آنهارا به دوش میکشم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/05/30ساعت 11:48 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

آساره

درخت  سبزم ترا باغ ...جنگل ... سر شار می بینم

ببین من  مثل یک درخت ایستادم ... ریشه دواندم...قد کشیدم ... برگ زدم... شکوفه...میوه

 ...گل های رنگارنگ...سایه خنک دارم ...

و تو نیستی حتی نسیمی که بتوانی برگی از من بجنبانی  یا تیزی که خطی بر من بنشانی

این حاصل زندگی من است با تو

عشق به دو فرزندم

 و تویی که دوستت ندارم.

+ نوشته شده در  شنبه 1392/02/21ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

فرشا

عید بود

باران می آمد

 من دیدم که شکوفه های زردآلو در باد به زمین افتادند

هر روز  صبح خروسخوان مادرم دعا میخواند و چای داغ سر میز می گذاشت

دخترم عاشقانه پدرم را صدا می زد خواهرم مثل فرشته ها بود ...نه خود فرشته بود

گلهای شمعدانی در زیر آفتاب ظهر می درخشیدند  و ما زیر درخت ازگیل می نشستیم و میخندیدیم

 غروب کبوتر ها در آسمان  چرخ می زدند آزاد و رها

شب همه سر میز شام می نشستیم پدرم بعد از شام سیگار میکشید و خواهرم به غمگین ترانه های عاشقانه گوش می داد تا خوابش ببرد مادرم از درد  به پاهایش روغن می مالید کودکم به خواب می رفت و پدرم تا صبح سرفه میکرد ... من همه را می دیدم ومی شنیدم... تنها تورا نمیبینم و از تو نه حرفی...نه حدیثی  نیست... تا خروسخوان سپیده از این دنده به آن دنده می شوم اما تو نیستی ...هستی همیشه بودی اما رویایی

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1392/01/17ساعت 4:54 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

فرشا

شب بود  باد می آمد

ماشین ها بوق می زدند  من از آینه روبرو چراغ های پشت سر م را می دیدم

من  دیدم زندگی  را باد برد

زندگیم را و

بیست  سالگیم را...

 تمام گل های باغچه بدون ترس از نیامدن تو گل دادند

 با این وجود من می ترسم

می ترسم به آمدنت بیندیشم

آمدنت مرا به رنج می کشید و به دلم درد می نشاند

رنج نبودنت ودرد ندیدنت!

من ایستاده بودم مثل یک درخت

اما تو را... نمیدانم  ندیدمت  ...نبودی ... تو نیامده بودی .

تو نیستی

حتی نسیمی که برگی از من بجنباند

نه درشبی  ونه در روز   نه  رویا یی

من بیدارم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/11/15ساعت 8:13 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

فرشا

نارنجی وبنفش

صورتی

تو صورتی دوست نداشتی

دستهایت زیبا بود  نوشته های روی دیوار را تو پاک کردی ورفتی

هم مسیر بودیم اما هم سفر نیودیم

 رویایت مرا به اسارت کشاند ودر اسارت نشاند

هستی

اما واقعیتی تلخی

شومی

ویرانگری

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/09/16ساعت 9:46 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

فرشا

در اتاقم

هنوز باران می آید

تو فکر میکنی رد پای مارا در کوچه آب گرفته است؟

تو از پشت شیشه پنجره پیدایی

با همان قد بلند وموههای پرپشت

هنوز پاهایت خیس است

چشمانت را ندارم

می آیم وانگشتانم را به انگشتانت از پشت شیشه میچسبانم

من از شیشه وپنجره وفاصله بیزارم

بگو که هستی

هستم

من و تو و لی لی در اتاق

پنجره بی پرده و شیشه باز

آمده ای کدام گوشه قلبم را بلرزانی

آمده ای که چگونه به آتشم بسوزانی

بگو که می روی ونمی مانی تا من برای  خوب دیدنت هزار بار التماس کنم

بگو

بگو

که هستی اما پنهانی

پنهانی وهستی

اما رویایی.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/08/28ساعت 1:41 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

فرشا

 

در آسمان ابر است

شایددر کوچه  باران بیاید

بیا برویم

تا شاید ردپایی در گل بعد از باران بماند

وبوی خاک نم زده ریه هامان را پر کند

ولبخند به روی لبهامان بنشیند

وچشم هامان از عشق لبریز اشک شود

دست هایم را باز میکنم ومیچرخم می چرخم ومی خندم میخندم و می چرخم وعاشق تو میشوم

با همان لباس توری و پاهای لخت وخیس

ایستاده بودی ومرا مینگریستی عاشقت شدم

هوا سرد است

بیا برویم

 روبروی هم بنشینیم چای داغ بنوشیم

تا من در عمق چشمانت خیره شوم

تو روبرویی اما بستنی گاز میزنی

چیزی نگو ... تنها بگو که تا اخر این سرما با من می مانی!

........................................................................................................................................

تو نه معجزه شبی ونه اتفاق روز

پنهانی وهستی

هستی وپنهانی

اما

رویایی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/08/25ساعت 6:54 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

رویایی که آسان نشد

صبح زود بود

سلام ...مادرم مهمان دارد ...لبخند می زنم و روبرویشان می نشینم

بوی قورمه سبزی همیشه خوب است .

می روم برای مهمان ها چای بریزم ...دیگر فرصتی نیست تا به سویت بدوم و برایت دست تکان دهم .

*هرچند که میدانم دیدار دوباره ما میسر است.*

 

*سید علی صالحی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/01ساعت 9:26 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

مطالب قدیمی‌تر