هزار نامه عاشقانه

نامه های عاشقانه من به تو

آساره

درخت  سبزم ترا باغ ...جنگل ... سر شار می بینم

ببین من  مثل یک درخت ایستادم ... ریشه دواندم...قد کشیدم ... برگ زدم... شکوفه...میوه

 ...گل های رنگارنگ...سایه خنک دارم ...

و تو نیستی حتی نسیمی که بتوانی برگی از من بجنبانی  یا تیزی که خطی بر من بنشانی

این حاصل زندگی من است با تو

عشق به دو فرزندم

 و تویی که دوستت ندارم.

+ نوشته شده در  شنبه 1392/02/21ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

فرشا

عید بود

باران می آمد

 من دیدم که شکوفه های زردآلو در باد به زمین افتادند

هر روز  صبح خروسخوان مادرم دعا میخواند و چای داغ سر میز می گذاشت

دخترم عاشقانه پدرم را صدا می زد خواهرم مثل فرشته ها بود ...نه خود فرشته بود

گلهای شمعدانی در زیر آفتاب ظهر می درخشیدند  و ما زیر درخت ازگیل می نشستیم و میخندیدیم

 غروب کبوتر ها در آسمان  چرخ می زدند آزاد و رها

شب همه سر میز شام می نشستیم پدرم بعد از شام سیگار میکشید و خواهرم به غمگین ترانه های عاشقانه گوش می داد تا خوابش ببرد مادرم از درد  به پاهایش روغن می مالید کودکم به خواب می رفت و پدرم تا صبح سرفه میکرد ... من همه را می دیدم ومی شنیدم... تنها تورا نمیبینم و از تو نه حرفی...نه حدیثی  نیست... تا خروسخوان سپیده از این دنده به آن دنده می شوم اما تو نیستی ...هستی همیشه بودی اما رویایی

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1392/01/17ساعت 4:54 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

فرشا

شب بود  باد می آمد

ماشین ها بوق می زدند  من از آینه روبرو چراغ های پشت سر م را می دیدم

من  دیدم زندگی  را باد برد

زندگیم را و

بیست  سالگیم را...

 تمام گل های باغچه بدون ترس از نیامدن تو گل دادند

 با این وجود من می ترسم

می ترسم به آمدنت بیندیشم

آمدنت مرا به رنج می کشید و به دلم درد می نشاند

رنج نبودنت ودرد ندیدنت!

من ایستاده بودم مثل یک درخت

اما تو را... نمیدانم  ندیدمت  ...نبودی ... تو نیامده بودی .

تو نیستی

حتی نسیمی که برگی از من بجنباند

نه درشبی  ونه در روز   نه  رویا یی

من بیدارم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/11/15ساعت 8:13 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

فرشا

نارنجی وبنفش

صورتی

تو صورتی دوست نداشتی

دستهایت زیبا بود  نوشته های روی دیوار را تو پاک کردی ورفتی

هم مسیر بودیم اما هم سفر نیودیم

 رویایت مرا به اسارت کشاند ودر اسارت نشاند

هستی

اما واقعیتی تلخی

شومی

ویرانگری

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/09/16ساعت 9:46 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

فرشا

در اتاقم

هنوز باران می آید

تو فکر میکنی رد پای مارا در کوچه آب گرفته است؟

تو از پشت شیشه پنجره پیدایی

با همان قد بلند وموههای پرپشت

هنوز پاهایت خیس است

چشمانت را ندارم

می آیم وانگشتانم را به انگشتانت از پشت شیشه میچسبانم

من از شیشه وپنجره وفاصله بیزارم

بگو که هستی

هستم

من و تو و لی لی در اتاق

پنجره بی پرده و شیشه باز

آمده ای کدام گوشه قلبم را بلرزانی

آمده ای که چگونه به آتشم بسوزانی

بگو که می روی ونمی مانی تا من برای  خوب دیدنت هزار بار التماس کنم

بگو

بگو

که هستی اما پنهانی

پنهانی وهستی

اما رویایی.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/08/28ساعت 1:41 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

فرشا

 

در آسمان ابر است

شایددر کوچه  باران بیاید

بیا برویم

تا شاید ردپایی در گل بعد از باران بماند

وبوی خاک نم زده ریه هامان را پر کند

ولبخند به روی لبهامان بنشیند

وچشم هامان از عشق لبریز اشک شود

دست هایم را باز میکنم ومیچرخم می چرخم ومی خندم میخندم و می چرخم وعاشق تو میشوم

با همان لباس توری و پاهای لخت وخیس

ایستاده بودی ومرا مینگریستی عاشقت شدم

هوا سرد است

بیا برویم

 روبروی هم بنشینیم چای داغ بنوشیم

تا من در عمق چشمانت خیره شوم

تو روبرویی اما بستنی گاز میزنی

چیزی نگو ... تنها بگو که تا اخر این سرما با من می مانی!

........................................................................................................................................

تو نه معجزه شبی ونه اتفاق روز

پنهانی وهستی

هستی وپنهانی

اما

رویایی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/08/25ساعت 6:54 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

رویایی که آسان نشد

صبح زود بود

سلام ...مادرم مهمان دارد ...لبخند می زنم و روبرویشان می نشینم

بوی قورمه سبزی همیشه خوب است .

می روم برای مهمان ها چای بریزم ...دیگر فرصتی نیست تا به سویت بدوم و برایت دست تکان دهم .

*هرچند که میدانم دیدار دوباره ما میسر است.*

 

*سید علی صالحی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/01ساعت 9:26 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

رویایی که آسان نشد

صبح زود بود

به سفر می روم

چمدان ها را ...کتاب شعر و دفتر یادداشتی برمیدارم ...

دختری که شهریور به خانه ما آمده است هم همراه من است .

مادرم میگفت : در آن حوالی هوا سرد شده است

بیا تا وقتی که  باران از روی شیشه پنجره سر بخورد  چای داغ بنوشیم و حرف بزنیم

گربه های خیس همسایه به دیوار خانه ما پناه می آورند .

میخواستم به مادرم بگویم : می آیم نه برای تماشای باران و گربه خیس و لذت چای داغ و

 حرف های دلتنگی ...

میخواهم که به سوی تو بدوم وبرایت دست تکان دهم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/08/29ساعت 8:23 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

رویایی که آسان نشد

صبح زود بود

مادرم برای نخندیدن هایم بیقراری میکند مثل دختری که شهریور ماه به خانه ما آمده است.

مدام حالم را می پرسد !

می گویم :حالم خوب است و ملحفه چهل تکه ام چهل رنگ دارد وآرزو یم این است:

کتاب بخوانم ...شعر بنویسم ...چای داغ...لخند بزنم... قاقا بخندم و آواز بخوانم بلند بلند

و

به سویت بدوم وبرایت دست تکان دهم .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/08/23ساعت 8:52 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

رویایی که آسان نشد

صبح زود بود

هوای سرد و سپیده دمی که به ناز از لای چین و واچین پرده در اتاق خود نمایی می کرد.

کتابم را می آورم و دفترم را باز می کنم ...گویا نوک مدادم شکسته است .

او از من میخواهد که بی پروا پر از احساس باشم

و

من میخواهم که بی پروا

به سویت بدوم وبرایت دست تکان دهم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/08/17ساعت 5:37 بعد از ظهر  توسط آرزو  |