دلم گرفته ای دوست
دختر روسری زیبایی پوشیده بود و از پنجره به خیابان نگاه می کرد همه چیز در حال عبور بود صدای انسانی زیبا دختر را از خیابان بیرون کشاند :کجایی :
ودختر کمی جابه جا شد ودستهایش را سفت در هم گره زد و وگوشه لبش را به علامت لبخند کشید وگفت :هستم
انسان زیبا گفت :امروز در حوالی اندیشه های ما نیستی ! نمی خندی ...حرف نمی زنی ...وهوای نوشیدن یک لیوان چای دلت را چنگ نمی زند...
و دختر به خیابان درحال عبور خیره شد می دانست دلش تنگ است و خاطر عشقی جانسوز سینه اش را می فشرد.برگشت به انسان زیبا نگاهی انداخت و گفت تا برگردم عاشق تر باش ...تا برگردم عاشق تر خواهم بود ...
برایم دعا کن ...
و دختر خندید ...
انسان زیبا رفت ...
ودختر پیاده به خانه برگشت به سفر می رفت و بارش از خاطره تمام دوستتدارم های ساده سنگین بود...
ودختر تنها روسری زیبایی پوشیده بود.
+ نوشته شده توسط آرزو در چهارشنبه
1387/03/01 و ساعت 11:15 قبل از ظهر |
به اسما’ که روح بلند پدرش تا اسمان بالا رفت.
به اسما نازنین که دستهای پدرش به اسمان رفت بار نگشت .
از پله ها بالا رفتم به طرفم چرخید اسما لبخند نزد دستش را گرفتم ...اسماء
با چشمهای زیبایش نگاهم کرد وگفت پدرم دستهایش را به آسمان بلند کرده
هروقت دستهایش را پایین آورد خبرت می کنم تا به خانه امان بیایی بنشینیم
حرف بزیم... چای بخوریم ویک دل سیر بخندیم ...
در آغوشم گرفتمش وگفتم حتما می آیم می خواهم از رویاهایت بامن بگویی و
با پدرت بنشینیم وچای بنوشیم و یک دل سیر بخندیم .
*************************************************
اسمای نازنینم پدرت هرگز دستهایش را از دامان خداوند بر نداشت با رویاهایش
ماند تا با فرشته های خداوند بنشیند چای بنوشد حرف بزند ویک دل سیر بخندد
و دیگر درد نکشد .
من آمدم اسماء...
من آمدم ...
نشستیم ...حرف زدیم ...و گریستیم ...
گریه کردیم چرا که دیگر مهربانی پدر را نمی دیدیم ولبخندش را .
روحش شاد.
+ نوشته شده توسط آرزو در شنبه
1387/02/21 و ساعت 12:38 بعد از ظهر |
به تو که برای پدرت دلتنگی
ودختر از راه دوری رسید کوله بارسنگین از احساس عجیبی که با خود آورده بود را پایین پای پدرت گذاشت
پدرت چه آرام خوابیده بود و چشمهایش را هم بسته بود ...
دختر موههای بلندش را باز کردزانو زد وسرش را روی زاونو های پدرت گذاشت آرام وبی صدا اشک می ریخت .
پدرت چه آرام خوابیده بود و چشمهایش را هم بسته بود...
دختر دستهای پدرت را درستهایش گرفته بود و زیر لب مدام چیزی را تکرار میکرد.و انسانی زیبا در حالی عینک دودی به چشم داشت زیر افتاب ایستاد بود ودختر را نگاه می کرد .همه مشکی پوشیده بودند .
و پدرت چه آرام خوابیده بود وچشمهایش را هم بسته بود ...
گریه نکن ...دختر چشم باز کرد ...دایی ...
وهمه رفتیم زیر سایه ای نشستیم و ساندویچ گاز زدیم وپدرت هنوز هم آرام خوابیده بود وچشم هایش را بسته بودوتو انسانی زیبا هنوز عینک دودی بر چشم داشتی ...ای کاش عینکت را بر می داشتی وروبروی دختر می ایستادی واز او می پرسیدی ((زیر لب چه زمزمه می کردی ؟))هی تو ...انسانی زیباچه سنگین ومغرور از
کنار هق هق های دختر گذشتی ...
ودختربی آنکه پدرت موههای را نوازش کند با کسی رفت ...وتنها ایمانش را کنار پاهای پدرت که ارام خو ایبده بود وچشمهایش را بسته بود جا
گذاشت .
چند سال گذشت
هنوز هم پدرت ارام خوابیده وچشم هایش را بسته
وتو انسانی زیبا در اتاقت تنها دراز کشیدی وبرای پدرت دل تنگی میکنی و تمام مرا به آرزو می کشی .
وخداوند اکنون سالهاست که بهشت را به همه مهربانی پدرت بخشید وآسمان را به خاطر بهشت به اسارت
کشید وتمام ستاره ها را وماه را وسپیده دمان زیبا را و صدای اذان وچیک چیک تمام گنجشک ها به هنگام
یک روز خو ب آفتابی .
+ نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه
1387/02/10 و ساعت 1:49 قبل از ظهر |
برای دختری نوشتم که در همسایگی ما زندگی می کند وداشت موتور پدر جانبازش را می شست
به دختری که هرگز طعم هم قدم شدن با پدرش را نچشیده است .
دختر بدون جوراب و روسری زیر آسمان ایستاده بود .
سپیده دمان زیبایی بود .آواز کنجشگها و جنبش برگ برگ درختان و چرخش نسیم
و پرواز کبوتر ها برای آزادی ...
بهار با همه دوستت دارم های ساده زیبا بود .
انطرف تر دختر در گفتگو با انسانی زیبا پایش را بر زمین می کوبید و با همه وجودش داد می زد که نسیم
رویا های ترا بر برگ سبز درختان می پیچد و با خود به ابر... اسمان ...و ستاره خواهد برد ...
دستهایم را به تو می دهم ایمانت را به من بده .
و انگار کسی خواب بود .
............................................................................................................................................
پیسن دلنوازی بود
کوچه پر از من شده بود و شیطنت های دختر م .دخترم داشت رویا هایش را قدم به قدم در کوچه قریاد می زد ....مثلا من وقتی بزرگ شدم می دانم که عروس زیبایی می شوم .
آنطرف تر دختر همسایه امان داشت رویای قایم با شک بازی با پدرش را درخاطره نبود صدای قدم های پدر در هیا هوی کوچه می شست . نگاهش کردم و برای تمام رویاهایش آمین گفتم .نرم نرمک از سر کوچه پیچیدم در خیالم از دختر پرسیدم که پس از پدرت آیا از تو هم عاشق تر هست ؟
راستی آن دختر روسری زیبایی پوشیده بود و دست هایش هنوز از روسری اش زیبا تر بود .
+ نوشته شده توسط آرزو در شنبه
1387/01/31 و ساعت 2:35 قبل از ظهر |
به دوستی که مرا هرگز پیدا نخواهد کرد .
از بودن امده ام از رفتن از خواستن و از خود آرزو از چیزی درست به بی انتهایی رویا های کودکانه .
خیلی شیرین مثل خنده کودکی وقتی باد کنکی می ترکد.
به زلالی باران و روشنایی آیینه .
و چه پر به اندازه گنجایش کتاب.
برایت خندیدم و چه زیبا شعر هایی که برای دلتنگی هایت سرودم .
همه خواب بودند ولی من ترا چه نازنین انگاشتم و به پاس اندیشه های پایدارت تا سپیده دمان شعر خواندم وشعر سرودم تا تو ...تو نازنین بدانی
که
آرزو تا ابد جاریست .
نمیدانم چرا دختر این همه دلواپس شادمانی های کسی بود .
روسری زیبایی پوشید و به خیابان رفت .صدای قدمهایش که دور تر و دور تر می شد ...درست انگار که انسانی زیبا آنطرف خیابان به او چشم دوخته است .ودختر زیبا بود ...از روسری هم زیباتر ...
کوچه پر شده بود از اذان و بوی گل یاس .
+ نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه
1387/01/27 و ساعت 2:35 قبل از ظهر |
تولدت مبارک

یک دنیا درود
تو هنوز هم زیبایی
ترا سپاس که مرا بسیار دعا کردی .
ترا سپاس که از دوست داشتن من هنوز خرسندی .
هنوز هم صدایت را دوست دارم و جای خالی نگاهت و
اندیشه ات .
بسیار زیبا دوست دارم .
+ نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه
1387/01/20 و ساعت 7:15 بعد از ظهر |
به تمام کسانی که در زندگی من خندیدند
زیبا ...سلام
چقدر خوشحالم که تو در زندگی من خندیدی.
خوشحالم که آمدی کفشهایت را در آوردی ..لختی نشستی ..حرف زدی ...چای خوردی ...و خندیدی .
کاش ترا زودتر آرزو کرده بودم ...تنها قدری زودتر ...مثلا پیش از آنکه بزرگ شوم ...کاش مرا قدری زودتر آرزو کرده بودی ...مثلا پیش از آنکه بزرگ شوم ..
خوشحالم از اینکه میدانم زیبا دوستت دارم ...می بینم بی نهایت دوستم داری ...می دانم هر از چند گاهی دلت برای ما تنگ می شود ...وخوشحالم از اینگه گاه به گاهی می آیی ودر حوالی اندیشه های ما پرسه میزنی ...
خوشحالم که کفشهایت را در آوردی ...
+ نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه
1386/11/30 و ساعت 3:41 قبل از ظهر |
نذر تو عاشقی این دل داغون...
-
سلام
-
چقدر امروز زیبا شده بودی ...مرا با لبخند همیشه زیبایت در آغوش کشیدی و خندیدی ...
-
برایت آرزوی خوشبختی دارم ...مثل مادری که برای دخترش دعا می خواند...
-
راستی امروز زن زیبای زیر چادر نماز را دیدم چشمهای همیشه مهربانش را به من دوخت
-
و گفت : که از همیشه زیبا تر شده ام ومن ازاو خواستم که باز هم برایم دعا بخواندو او که از
-
همیشه مهربانتر بود خندید ورفت پای همان قرار همیشگی مان به انتظار نشست ...وانگار
-
خداوند همین نزدیکی بود... پای همان قرار همیشیگی ایستاده بود و بیقراری می کرد .
-
.................................................................................................................
-
روز ها بی آنکه تو بخندی می گذرد ومن در تمام روز به کسانی که هنوز هم بیقرارند
-
نامه های عاشقانه می نویسم ...می نویسم که هنوز هم زیبا دوستشان دارم .
-
.................................................................................................................
-
وقت رفتن بود ...تو داشتی همان دعای همیشگی را می خواندی ...ودر آخر نگاهت که سنگین
-
از دوست داشتن ساده یود ...ومن ...که دستهایم را به سوی تو دراز کردم واز تو خواستم تا
-
دستهای خالی ام را پر کنی وتو ...تو باز هم همان دعای همیشگی را زیر لب زمزمه کردی و
-
رفتی ...
-
..................................................................................................................
-
هی تو امروز رفته بودی برای آرزویت خانه ای مهیا کنی تا هر روز سپیدمان نان و شیر وعسل
-
بخورد ....ومن اینجا روبروی همیشه نبودنت نشسته ام وبرایت می نویسم ...می نویسم نازنینم من
-
نور در سفره کم آوردم .
-
.......................................................................................................................
+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه
1386/11/22 و ساعت 5:56 قبل از ظهر |
زیبایی تو می رقصه با من
بیا برویم کفشهایمان را در می آوریم و دور دور می شویم دور از تمام هیاهوی این انسانها دور از نگاهشان ... دور از صدایشان ...دو از اندیشه های سختشان ودست هایشان که هر گز با ما مهربان نبوده اند ...بیا برویم ...وقتی من هستم که تو به من تکیه کنی ...و وقتی تو هستی که من به تو تکیه کنم ...حتی در باد ... بیا برویم ...من روبروی دوستت دارم های ساده تو ...وتو روبروی دوستت دارم های ساده من ... می نشینیم و یک دل سیر می خندیم ...بیا کفشهایمان را در بیاوریم ...
این جا دنیا آرام شده است ...ما حتی دعا هم دیگر نمی خوانیم ...بی صدا تر از همیشه زندگی می کنیم ...نامه های عاشقانه بی جواب هم هنوز دست نخورده بیرون پنجره مانده است ...تنها چشمهای سیاه توست که هنوز به دنبال دلیل عاشقی ماست ...
+ نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه
1386/11/16 و ساعت 5:34 بعد از ظهر |
من از عشق تو لبریز لبریز آشفته توست این قلب ناچیز ...
می پرسی دیگر چه خبر ؟
خبر ؟... این جا همه چیز شبیه هر آن چیزیست که تو نمی خواهی واین که تو آن طرف دنیا مانده ای پشت باد...و دیگر من ...
منی که مانده ام تا تو بیایی...به من قول داده ای وقتی بیایی کفشهایمان را در می آوریم ومراتا آخردنیا می بری ...آخر دنیا؟...((آخرین نقطه دنیا تو جهان من همین جاست ))...دستمو بگیر .
+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه
1386/11/15 و ساعت 9:4 قبل از ظهر |